
1. چند روز است فهمیدهام؛ آدم دلش برای آدمها تنگ نمیشود، برای لحظهبهلحظههایی تنگ میشود که با آدم بیلیاقتی ساخته و او، بیآنکه حرمتی بنهد، همه را آنی خراب میکند. مثل آنکه من هربار هندوانه میبینم یاد خانه حاجیبابا میافتم و عصرهاش، اما هربار یک آسمان پرستاره شبیه آسمان کرمان ببینم، هربار حرفی از گل سرخ بشنوم، هربار شعری از منزوی بخوانم، یاد توهم دانایی میافتم، یاد گنگی، یاد هرآنکس که در...
ادامه مطلب