
فاطمه چگنی! نبودت شدیدا احساس میشه. میفهمی اینو؟! کاش بفهمی. مرسی. اه...
ادامه مطلب
بچه که بودم، سرآستین لباسم اگر ذرهای خیس میشد عوضش میکردم. از بس که از خیسی متنفر بودم. برعکس برادرم که از اولین لغاتی که یاد گرفت «خیس» بود. میگفت:«خیس» و منظورش این بود که یک دستمال نمناک توی دستهایش بگذاریم که بخوابد. من آنقدر داغم که حتی مامان بدش میآید دستش را بگیرم. این روزها که از فرط تب و سرگیجههای گاهگاه که گاهی اوج میگیرند، سر تا پایم را آب میگیرم و پنجره را تا انتها باز میکنم و درد نیش پشههای پادراز را به جان میخرم و جلوی پنجره بی پتو روی زمین سر روی یک بالش خشک و خالی میگذارم، ستارهها حتی در آسمان نالوطی این تهران بی د...
ادامه مطلب