خرید بک لینک

بچه که بودم، سرآستین لباسم اگر ذرهای خیس میشد عوضش میکردم. از بس که از خیسی متنفر بودم. برعکس برادرم که از اولین لغاتی که یاد گرفت «خیس» بود. میگفت:«خیس» و منظورش این بود که یک دستمال نمناک توی دستهایش بگذاریم که بخوابد.


من آنقدر داغم که حتی مامان بدش میآید دستش را بگیرم. این روزها که از فرط تب و سرگیجههای گاهگاه که گاهی اوج میگیرند، سر تا پایم را آب میگیرم و پنجره را تا انتها باز میکنم و درد نیش پشههای پادراز را به جان میخرم و جلوی پنجره بی پتو روی زمین سر روی یک بالش خشک و خالی میگذارم، ستارهها حتی در آسمان نالوطی این تهران بی در و پیکر پیدایند و بیدها اگرچه در چارچوب پنجره نیستند، آنها را با صدایی که باد از بین برگهایشان به گوش میآورد میتوان دید.


این خانهها با این سقفها، آیا از بزرگترین ظلمها نیستند به بشری که تب، زیر گلو و پیشانی و دستهایش را گرفته، در حالی که میتواند نم بچکاند روی پیراهنش و روبروی چارقد آسمان چشمهایش را روی ستارهها بپاشد؟

اصلا جدای از اینها، کدام «سقف» را ساختند که انسان را در لحظات ملتهب تبدار مظلوم گیر نیاورد؟


الفرصة تمرّ مرّ السّحاب؛ مثل همین ابرهای پاره پارهای که کمکم کنار میروند و ستارهها را نمایان میکنند. و این انسان، در این قرن، با این صورت تبدار، ناگزیر است به باز کردن پنجره. ناگزیر است به فرار از اجبار سقف، و گیرم که پشههای پادراز، تمحیصِ این فصل آنانی باشند که جرئت کردند پنجره را باز کنند... من این پنجره را نمیبندم!


برچسب: دریاب که از روح,دریاب چت,دریاب که عمر رفته,دریاب مرا شهره,دریاب مرا,دریاب مرا ساقی,دریاب مرا دریا,دریاب اگر صاحبدلی,دریاب کنیز مطبخی را,دریاب شمیران, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 17:56

صفحه بندی