خرید بک لینک

ساعت چندِ شب بود و من از دو فصل درسِ ضریب چهارَم، یک فصل مانده بود؟ که چشمهام تویِ خمارِ خواب و بیداری میرفت و میآمد و تنم داشت از خستگی تمام این راهِ چندوقته مثل ریشههایِ فرشی میشد که نگاهم مدام رویِ گلهایش میلغزید که دختری با دستهای ظریفش آن را بافته بود که دستهایِ خانهساز عاشقی بود که یک عمر بست نشسته بود پایِ دارِ قالی دخترک، که یک روز تمام میشود؛ اما نشده بود. ساعت چند شب بود؟ که یک عالم شعر عاشقانه میپیچید تویِ سرم و عقل بدبخت حیران مانده بود از سازِ هر روزه دل یک دخترِ دم دمی که... دم دمی که اگر بگوییم ظلم است... حیران مانده بود از سازِ هر روزه دلِ یک دختر بیقرار؟ دیوانه؟ شاعر مثلا؟!!! همان دختری که میعادگاهِ آرزوهاش روزهایِ بادگیرِ تهران بود که بایستد وسط حیاط و دستهاش را باز کند و خیال پرواز بپروراند؟ از سرم نقشهای اسلیمی بالا میزد. گل و بلبل و نقشهای سردر مسجد. ساعت چندِ شب بود؟ که من تب کرده بودم، میلرزیدم، و هربار که میدیدم آدم دارد سیب را به دهان میبرد میدویدم که بگویم دست نگه دارد اما، همیشه دیر میرسیدم... که بینِ خیالات ناقصم مدام گنجشکک کودکیهام بال بال میزد که انتهایِ هیچ قصهای به خانه نرسید... کلاغ که خانهاش جایِ دوری نیست... یکی دو تا شاخه را باید بپرد بالا. خانه گنجشک دور است که هیچ وقت نمیرسد... خانه گنجشک تویِ آسمان است که طفلک از دلتنگی و بالِ کوتاهش باید بنشیند لبِ حوض، عکس خورشید و ماه ببیند و آخرش کله پا شود و ما براش شعر بخوانیم که آهای! لب حوض ما نشین... بارون میاد خیس میشی... برف میاد بیخونه میشی... میفتی تو حوض نقاشی... راستی ما که اصلا حوض نداشتیم! اگرهم داشتیم حوضِ نقاشی نبود. ته تهش اگر خیلی هنر میکردیم تویِ نقاشیهامان حوض بود... ساعت چند شب بود؟ که من هنوز یک فصل از دو فصل درسِ ضریب چهارم مانده بود؟


تب کرده بودم و هیچکس نبود. تشنه بودم. چرا از بچگی آب نمیگذاشتند بالایِ سرم؟ نمیگفتند دخترِ نازِ کوچکمان سرِ شب که تشنه شد، تا دست بگیرد به زمین و قوت بیاید تویِ زانوهاش و بلند شود به طلبِ آب، خوابِ نازکش پاره میشود؟ نمیگفتند یک موقع از سرِ خستگی و تب و لرز و بیقراریِ همیشگی شبهاش حوصله نمیکند برود پیِ آب و تا صبحِ صادق، یا تا اذان صبح از تشنگی میمیرد؟ مگر دختربچهها چقدر جان دارند؟ مگر دختربچهها چقدر تحمل دارند؟ مگر دختربچهها تهِ تهِ تهِ تهش، چقدر نفسشان سنگین است که اگر تشنگی دست بگذارد بیخ گلویشان، باز دوام بیاورند؟


تب کرده بودم و هیچکس نبود. هزار بار خواب میدیدم که قم دامنش را جمع کرده به قصد قرابتِ مشهد. خواب میدیدم که حرمین یکی شدهاند و شبستان امام خمینی آمده پشتِ بست نواب. بعد من هی بست نواب را گم میکردم. دنبالِ دربِ هفده میگشتم، دنبال کتابفروشیِ کنار دربِ هفدهِ حرم بانو، که پیاده و با قدمهایِ معمولی، نصفِ ساعت تا خانه مامان جان راه بود. که هی موقعِ رد شدن از زیر پل برایِ هزارمین بار حتی، دلهره بگیرم. اما نبود. دنبال باب الجواد میگشتم. نبود. دنبالِ شبه حجرههایِ صحن امام رضا میگشتم که بنشینم در زوایایِ پنهانی یکیشان و گریه کنم؛ نبود. هزار بار خواب میدیدم که تویِ آشناترین خانهام گم شدهام. هزار بار خواب دیدم که بیرونم میکنند. هزار بار.


ساعت چندِ شب بود که من هنوز یک فصل از دو فصل درس ضریب چهارم مانده بود؟ تب کرده بودم. میلرزیدم. تشنه بودم و هیچکس نبود.


مگر دختربچههای کوچک چند تا جان دارند که آدمها عاشق چاقو گذاشتن زیر سپیدی گلویشان هستند؟ مگر دختربچههایِ کوچکی که از قصههایِ شب گنجشککهایِ ناکام جان سالم آوردهاند، چقدر جانِ دیگر دارند که بنشینند لب حوض، پیِ عکسِ خورشید و ماه؟ چقدر جان دارند که منتظر بمانند؟ چقدر جان دارند قالی ببافند و...


من جان نداشتم ببینم شترِ آخر هم از تشنگی میمیرد. شترهایِ تویِ آسمان را که میشمردم، این شبِ آخری، یکی از آن گله مانده بود. جان نداشتم ببینم کسی که طاقتِ تشنگی دارد هم، آنقدر تشنه است که میمیرد. نایِ شتر ته کشیده بود. این را منی میفهمیدم که نایَم ته کشیده بود. شتر تب کرده بود. این را منی میفهمیدم که تب کرده بودم. شتر نشست. میخواستم بگویم آهای! لبِ نردبانِ آسمان مینشینی خطرناک است ها! ما تویِ قصههای شبمان شنیدهایم که آخرش یک نفر به خانهاش نمیرسد یا میافتد تویِ حوض یا... این را نگفتهاند به ما اما، آهای! تویی که نشستهای لبِ نربان آسمان... میخوری زمینها... دردش هم طبعا از تویِ حوض افتادن بیشتر است... خودت هم دیدی که... از تمامِ گلهتان که هرشب میشمردم، فقط تو ماندهای...

گوش نمیداد.


گفتم آهای! قشنگم! بیا خودم نوازشت کنم... دنبالِ کی میگردی؟ هیچکس به ما نمیرسد... تشنه قشنگم... دختربچه نشووو...! دختربچههایند که جان ندارند تا سرِ صبح از تشنگی نمیرند... تو که دختربچه نیستی! شتری!

گوش نمیداد.


میانه تب، دریافتم که شدهام مثلِ آن زاهد از چشم یار بیخبر، که مینشیند رویِ منبر، نهی عشق میکند...

حق نبود حالا که از دلتنگی نایِ قلبش برایِ تپیدن رفته بود، بنشینم بگویمش که بس کن...

تب و دلتنگی و مرگ و هذیان و تشنگی همخانوادهاند... نمیشود بگویی دلتنگ نباش... نمیشود...


شتر را بغل کردم و با دسته گنجشکی که جثه کوچک گنجشک عاشقشان را رویِ بالهاشان حمل میکردند، منتظر ماندیم چشمهایش برایِ همیشه بسته شود. که بعد تنها تنها، بلندش کنم و ببرم بگذارمش آخر قصهها.


برایِ بچهها باید تعریف کرد؛ شترها از تشنگی میمیرند. گنجشکها از عشق میمیرند. آدمها از دلتنگی میمیرند... حتی اگر برای تشنگی و عشق و دلتنگی آفریده شده باشند...نشان به آن نشان که زمانِ من یک گله شتر تویِ آسمان بود که شبها میشمردمشان. نگاه کن؟! حالا یکی هم نیست.


#مژگان_عباسلو

برچسب: تب کرده ام هذیان برایت مینویسم, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:06

صفحه بندی