امروز از امتحان که برگشتم، حدود ساعتِ یازده، هنوز مستِ هوایِ بارانیِ اول صبح بودم قبل روشن شدن هوا، که باد خودش را میریخت رویِ تنم و تا عمقِ گرمایِ خونم رخنه میکرد و چادر و پاییزهام را میکشاند به پرواز.
هنوز خوشحال بودم از این هوایِ ابری و از دسته پرندهای که دیده بودمشان، با چه فراغتی از بالایِ پشتِ بامِ یکی از ساختمانها پریدند، که فهمیدم.
قاعدتا اول نباید باورم میشد. برعکس باقی که میگفتند عینِ روز روشن بوده برایشان که این کار را میکنند، همان وقتی که نمر را دستگیر کرده بودند و بعدِ اعتراضات گسترده دست نگه داشته بودند از اعدامش، اواسط سال پیش بود فکر میکنم، من شاد شده بودم. گفته بودم به خودم که از همان اول هم قصدشان اعدام نبوده لابد! میخواستهاند به سعی وحشیگریِ همیشگیشان حرکتی کرده باشند. مگر میشود نمر را اعدام کرد؟ به همین سادگی یعنی؟ هرگز! ابدا! دیگر آنقدرها هم که احمق نیستند! لااقل تا حالا فهمیدهاند زنده امثال نمر کمتر از مردهشان برایِ آنها زیان دارد. فهمیدهاند خون یکی مثلِ نمر را اگر بریزند، از هر قطره خونش هزار هزار مبارز میروید، که از ازل خاکشان را برایِ مبارزه و بعد هم رفتن به یک شکلِ نامعمولی سرشتهاند.
خبر راست بود. یکی یکی خبرگزاریها به روز میشدند و در بهتی که خودشان هم نمیدانستند چیست خبر را اعلام میکردند. یک شب خوابیده بودند، و صبح که بیدار شده بودند تا کار همیشهشان را دنبال کنند، تویِ یک پیامک، با یک تلفن، یا هر طور دیگری فهمیده بودند که شیخ نمر را کشتهاند.
...
اگر کسی بخواهد بفهمد، همینها کافیست. که هستند اینها، جریانشان چیست که دارد تمام دنیا را میگیرد؟ مگر قرار است چه کنند که برایِ کشتنشان ارتش بسیج میکنند، چهار پسر یکی را میکشند و بعد خودش را... و دیگری را هم اعدام میکنند؟ قنطار را ترور میکنند و گفتنش سخت است که، دستشان هنوز به سیدحسنِ لبنان و سیدعلی ما نرسیده، وگرنه...
جریان اینها چیست؟
آخرین عکسی که از شیخ نمر گرفتهاند، مربوط به ساعاتی قبل اعدام است. نافذترین چشمها را دارد. انگار که هیچ نمیترسد. انگار نه انگار! یقین دارم حتی به اعدام فکر هم نمیکرده. یقین دارم دلش آشوب بوده، نه از دلهره طناب دار(گلوله)، که از نزدیک شدنِ وقت ملاقات.
خواهند یا نخواهند، خون شهید ایستا نیست. حکم برائت از سمت الله دارد، خون شهید از مرداب شدن. این اگر یک نمر بود، سال بعد، دو سال بعد، اصلا تو بگو ده سال، بیست سال! اصلا شاید یارانش تویِ گهوارهها باشند... اما یک روز، به جایِ یک نمر، یک لشکر نمر به سمت شما بر میگردد و تف میاندازد تویِ صورتتان، بعد از سرِ پارچهای که تاج و تختتان را رویِ آن بنا کردهاید میگیرد و مثل غبار، میتکانتتان، که برایِ همیشه ذرات پست ناچیزی باشید در تاریخ، که کسی نفهمید کی آمدند، کی رفتند، کی هلاک شدند، کی به درک واصل...
من بی دست و پایم! من خام و کودک و بی عقلم. روحِ من کوچک است... اما کسانی را میشناسم که یک روز شما را از ریشه خواهند سوزاند...
به پیکر آن دختر فلسطینی قسم، که لابد در سن من به عرفان رسیده بود که آنگونه بی ترس ایستاد... آنگونه بی ترس نفس کشید و آنگونه بی ترس شهید شد...
+ و من و امثال من، همچنان مشغول بازی...!
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا