خرید بک لینک

قرار بود از کجا به تو برسیم؟

بماند که اینجا انتهایِ هر چیزی به تو ختم میشود.

خیلی حرف است ها! اینجا آدمها از هست و نیستشان میزنند که مگر مثلا تهِ تجارت فرش برسد بهشان. تویِ هزار و یک نقطه جهان، - اگر جهان کلا هزار و یک نقطه باشد - آدم میکشند که مگر مثلا مقصد کشتیهای نفتی ناقابل باشند. یا آدمها را قتل عام میکنند که حواس باقی مبادا پرت بشود به حرفهاشان... دوست دارند انتهایِ تمام صداها به آنها برسد. انتهای تمام گوشها. تمام چشمها و تمام نگاهها.

اما خودشان هم نمیفهمند که حتی انتهایِ این تلاشهاشان برای ختم دنیا به خودشان هم، به تو میرسد. بی هیچ جنگ و خونی، نشستهای زیر آسمان یکی از همین کویرها، و جهان را از بالایِ یک تپه کوتاه، تماشا میکنی... بس که چشمهات بلندند...

تو نزدیکترین آدم به آسمانی و روی زمین.

گفتهاند محل سجده، محل اتصال زمین و آسمان است. و آن وقت تو، خودت سبب اتصالی. بعد ببین وقتی سر به خاک بمالی به سجده، چه شود...

تمام رودهای جهان به تو میرسند که این یعنی تمام ماهیهای جهان. تمام نهنگهای به گل نشسته جهان.

بعد از این همه دوندگی، که مگر برسم به او...؟ نرسم به او...؟ حتی نرسیدنِ من به او هم، به تو میرسد. حتی فرض محالِ رسیدن به او هم، باز به تو.

بعد من یک شب نشسته بودم لب بام و پاهام را آویزان کرده بودم. دانه دانه بادبادکهام را بوسیدم، از دانه دانهشان خداحافظی کردم، و رهایشان کردم که بروند. آخرین بادبادک، آخرین لحظه، زیر گوشم گفت که نباید نگرانشان باشم، چون تمامشان با تو قرار دارند...

صدایِ سنگهای معادنِ طلا، یا خیزش باد بین نیشکرهای نیمه جنوبی زمین، بازیها، دویدن تمام پسربچهها بین تمام کوچههای جهان، صدای ترک خوردن اناری حتی، یا صدای بوسهای، یا صدای خسته به هم خوردن کلون دری، صدای لحظه به لحظه بزرگ شدنِ سیبها سر شاخه هر درخت، صدایِ بال تماااااام پرندهها، صدای پریدن یک شاپرک کوچک، یا صدایِ سقوط یک برگ، سقوط یک ستاره، من اصلا فهمیدم، تو صدایِ ریختن تک تک قطرات باران را، جدا جدا میشنوی...

پس دیگر ندویدم. جایِ رسیدنِ من به او، جایِ نرسیدن من به او، جایِ همه چیزهایِ زندگیم پیش تو امن بود.

حالا باید به تمام آدمهای جهان میگفتم جایِ خونِ بچههاشان پیش تو امن است. جایِ حقشان، جای سرزمینشان، جای پرچمشان، جای شادیِ کودکانشان، جایِ مزارع سهل البقاع و باغهای سیب و درختهای زیتونشان، جای بادهای شرقی و جنگلهای سدرشان، اصلا اینها که چیزی نیست... سدرة المنتهی در امان عبای توست...


اینجا همه چیز به تو میرسد. من این را به همه گفتم و یقین دارم حتی، روز آمدنت، آنهایی که حرفم را به تمسخر گرفتند هم به تو میرسند...


تو مقصد جهانی.

تو امانِ جهانی.

تو پاسخ فریادهایِ مایی.

من، وقتی با دسته پرستوهایِ مهاجر قرار میگذاشتم که از دوردست عطر تو را برایم بیاورند، ایمان داشتم که آنها هم به تو میرسند.

یک روز ما به تمااااام آدمها نشانت میدهیم، یک روز ما تماااام آدمها را به تو دعوت میکنیم، یک روز ما تمام نهالهای زیتون را، که قبل روییدنشان به تو برگشته بودند، به آدمها میدهیم و بعد، انتقام تمام خونها را میگیریم.


جایِ نرسیدنِ من به او، جای فرض محال رسیدن من به او، پیش تو امن است.


صاحب؛ کی، کجا منتظرت باشیم؟


برچسب: فقط بگو کدوم هفته,فقط بگو الله,فقط بگو آره از رامیار,فقط بگو چرا؟,فقط بگو آره رامیا,فقط بگو یا الله,تو فقط بگو نمیری,فقط بخند بگو خب,دانلود آهنگ فقط بگو آره, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:06

صفحه بندی