از چه کسی پنهان است؟ ما و سالِ بعدِ ما، که آخرین بازماندگان نسل قبلی نظام آموزشی هستیم، از سالهای قبل خواب کنکور میبینیم. آرزو میکنیم. شاید هم نگوییم، اما چشمهامان را که ببینی، قشنگگگگ از آن تهِ تیرگیشان، همان جا که جایِ آرام گرفتنِ اجباری شورهای پنهان است، آرزوها را میبینی که منتظرند از همان چشمها، - از همان چشم ها - دست دراز کنند به بیرون و به حقیقت بپیوندند.
قویترها رؤیایِ بزرگتری دارند و گاها میبینی، خیره شدن پر از حسرتِ همکلاسیات به خودت را، و سبب جملههایِ به زبان نیاورده «ای کاش من جایِ تو بودمِ» رفقات، چیزی نیست جز...
اینکه با همان فهمِ کوچک سیزده چارده سالگیت، از تفریحاتِ متداول سنت بزنی که مدرسه خوبی قبول بشوی، جایی که رؤیاهایت را به سخره نگیرند، جایی که بزرگشان کنند، جایی که بگویند میتوانی...
ما شبهای زیادی را بیدار میمانیم. مایی که گرچه در مرحله نهاییِ شورشِ عشق تویِ قلبهامانیم، خودمان را مچاله میکنیم تویِ آرام گرفتن و درس میخوانیم. که با هم حرف میزنیم، برنامه میریزیم که آخر هفته، از تستِ فلان، تا تستِ فلان. که شعرهایِ رویِ دیوار اتاقمان را میکَنیم، فرمول فیزیک مینویسیم... مایی که گاهی از رفتنِ کسی به حالِ مرگ افتادهایم، با همین سن کم کسی را دوست داشتهایم و یا هر هفته پنجشنبه، سرِ مزارِ رفیقی، قرار؛ اما، تصویر روشنِ رؤیایی دوووور، ما را نشانده که: گریه نکنیم... قوی باشیم... بخندیم... که باز هم برنامه بریزیم که آخر هفته، از تستِ فلان تا فلان...
ما شعر را دوست داشتیم. ما با شعر زندگی میکردیم. ما با شعر نفس میکشیدیم. ما - مثل همه شاعرهایِ دست و پا شکسته دیگر - زیر باران شعر میگفتیم. ما دختربچه بودیم. زیر باران میچرخیدیم...
ما تظاهرات میرفتیم. ما هر جا برنامهای بود برایِ تجمع به هر دلیلی که با عقایدمان میخواند، خودمان را به در و دیوار میزدیم که آنجا باشیم. ما پایِ ثابتِ انقلاب بودیم، به عشقِ کتاب... ما شب هم صبح کردهایم با منِ اویِ امیرخانی... گریه هم کردهایم... ما، عاشق هم شدهایم...
مایی که نشستهایم، برنامه میریزیم برایِ آخر هفته، که از تستِ فلان تا فلان...
آرزوهایمان ما را نشانده که در برگِ برگِ فرمولشیمیایی هایِ مبتکرانِ مهندس بازرگانیِ مشهور، آینده ببینیم... عشق ببینیم... شعر ببینیم... مایی که حالا متخصص شدهایم! مثل متخصصها اظهار نظر میکنیم راجع به نشرها...!
ما شبهای زیادی بیدار میمانیم. ما زیرِ بارانهایِ زیادی نمیرویم. ما قرارهایِ زیادی را بیقرار میکنیم. هر کس به پیوستِ رؤیایی... که یک روز دانشجو بشویم، تویِ یک دانشگاهِ خوب، رویِ یک صندلی خوب بنشینیم و به آرزوهایمان فکر کنیم. که یک روز دانشجو بشویم که چشمِ امید یک مملکت به آینده ما باشد... که چشم در چشم بشویم با رؤیایِ روزهایِ کودکیمان، که آزادانه دنبال سیاست برویم، که «آزاد اندیش» باشیم، که عقایدمان را با همکلاسیهامان فریاد بزنیم، که چشم در چشم شویم با یارهایِ دبستانیمان، و بگوییم به هم، حتی اگر ساکت؛ حتی اگر نجوا... «که ما فقط هم را داریم... که ما باید کنار بزنیم پردههای سیاه را... که ما باید... که ما باید رفیق...»... ما شبهایِ زیادی بیدار میمانیم. که دانشجویِ دانشگاهِ خوبی شویم، که رؤیاهایمان را باور کند...
ما از شعر و باران نگاه برداشتیم و آنها را سپردیم به دستِ قویِ عشق و گفتیم که برمیگردیم... با دستهایِ بازتر برایِ به آغوش کشیدنِ باران... ما با شعرهایِ بیشتری برمیگردیم. سرودهایی که در راه رسیدن به رؤیا، زیر لب زمزمه کرده بودیم...
ما شبهای زیادی بیدار میمانیم. که دانشجویِ دانشگاهِ خوبی شویم، که باور کند؛ ما شعرهای زیادی را جواب کردهایم برایِ این رؤیا... که رؤیاهایمان را،
باور کند...
و شعرهایِ من، میدانند که برمیگردم.
پس، ناسروده میمانند، چون منم که باید شاعرشان باشم...
روز دانشجو مبارک...
برچسب: رویال سفر,رویا نونهالی,رویا تیموریان,رویا,رویان,رویا دوست,رویا میرعلمی,رویای خیس,رویا افشار,رویاهای رسولانه,
نویسنده: آرین زارعینیا