1.
یک نفر هم میگفت چه پیداست رگ دستهات!
و
یک نفر خواب دیده بود رگ دستهای هرکس پیدا باشد دانه دانهاش میبُرد و
میپاشد از هم، که تاوان بدهد مظلومیت این سبز و سرخهایی را که زیر پوستِ
نازک دهان باز کردهاند و به آنی، به آنی... هر اشارهای را میگیرند...
آخرش هم، - ببین! - آخرش هم خودِ همین رگها میدوند پیِ یک نظر... الباقی
را خودت بفهم. فقط من بگویم این را؛ رگهایی که چسبیدهاند به گوشت و
سنگینِ خونند، رگهایی که جاریند در تمامِ تن، چطور میشود بدوند؟
2.
یکی از منها خم شده بود آنجا، خون بالا میآورد. از تهِ حلق. از عمقِ جان.
یکیشان ایستاده بود وسطِ حیاط، برایِ مردی که میرفت دست تکان میداد...
یکیشان از حال میرفت، یکیشان شعر میخواند، یکیشان میدوید دنبال چیزی که، معذور بدارید، چیزی که نمیدانست چه بود...
یکیشان هم، کوچکیاش را زیر بغل زده بود، که از دیوارِ پشتی حیاط مدرسه، پرت کند در قبرستان ارمنیها...
داشت یادم میرفت!
یکیشان
هم صورتِ تو را در آسمان میدید... انگار که زمان و فضا را مثل یک ورق
تکانده باشی و ستارهها را سُر داده باشی فقط و فقط آنجایِ آسمان که
تویی... بعد زمینِ از دست رفته را قاب گرفته باشی میانِ خودت، زیر گوشش
اذان گفته باشی، تویِ صورتش نفس کشیده باشی... گفته باشی: برگرد... که یکی
از منها، وقتی همه خواب بودند، دیده باشد که تو بودی خیّر رو پوشاندهای
که نخواست کسی بفهمد زمین را که زنده کرد...
دیدی مرا؟
آخرین لحظههای نابودی...
حتما دیدی مرا...
3.
سر جمع؛ بنده حالِ فریاد ندارم.
4.
وسطِ
کلاس من را کشانده گوشهای که از قضا، هیچکس هم نبود. دستم را گرفته بود
که نروم یک وقت. بعد گفت که مجبور بوده. یک حرفهایی هم زد از نطفه و فتنه و
کشتن و از بیخ کندن و...
اما نفهمیدم چرا به من میگوید اینها را. صاحب اختیارید بابا!
5.
هیچ عذری موجه نیست.
به من چه که پایت نمیکشد که بیایی...
قدرِ ادعایت اگر مشتاق بودی، سینهخیز، کشان کشان، به زحمت...
6.
کشتههای ریخته پشتِ نازِ قلابی چشمها را ببین؟
تو هم محضِ رضایِ خدا بیا قربانِ چشمهای کورِ من برو...
تقصیرِ من نبود...
یک شب آمدند،
برداشتند،
بردند...
7.
پیوست شود به شش و جدا شود؛ که من،
فکر میکردم تا همیشه فرصتِ دیدنِ تو هست...
از یک جا به بعد،
نبود...
8.
هیچ
وقت از خاطرِ من نمیرود، که تمامِ این روزها را تنهایی برگشتهام، و
شنیدهام صدایِ آدمهایی را که حرفشان را نمیفهمم، حرفم را نمیفهمند،
نمیخواهیم بفهمیم...
رفیق...
غربت خیابانها را از طول و عرض تا میکند، تا بشوند یک نقطه و مثل قبرررر... آنقدررر فشار بیاورند که خون بالا بیاوری...
من یادم نمیرود که تمام این روزها تنهایی خون بالا آوردم...
این هم از عاشقانههایِ من!
کجایی که کم شود از بهتِ سرخی این خون؟ با هم... یکی دو پیاله... خون بالا بیاوریم...؟
نه... خون نه... جگر...
9.
من کجایم...
تو کجا...!
10.
«یا تنگ در آغوش بگیرم که بمیرم»...
11.
«از در خانه جوابم کن و بگذار بمیرم»...
برچسب: j crew,j cole,j crew factory,j jill,j balvin,j c peey,j lo,j alexander,j edgar hoover,j dilla,
نویسنده: آرین زارعینیا