خرید بک لینک
1.
من اصلا حرفی نداشتم بزنم. یکی - دو ماه هم بود حتی نرفته بودم بنشینم کنارش، مثل عزیز از دست دادهها مچاله شوم بالای سرش و زار زار گریه کنم و گله که صدایِ گریهام بلند بشود مثل مردها. مردها... مردها! مردها؟! خودش خواست با من حرف بزند. حالا به من میخواهی بگو متوهم، متهجر، هر چی. میتوانی فکر کنی بیکارم که بنشینم از اتفاقی که خواهی نخواهی پیش میآمده داستان ببافم و نشانههایی که اصلا نشانه نیستند و صرفا جبری هستند که باید بشوند را وصل میکنم به هم که اشک خودم را در بیاورم. حق داری. اما او خواست با من حرف بزند. من هم دلگیر بودم ها. یک زمانی آنقدر پاپیچش شده بودم و جواب نداده بود، انقدر پیاش رفته بودم و خودش را با اکراه کنار کشیده بود انگار که نجسم. که هستم هم اما به او چه دخلی داشت؟! وقتی میخواستم بروم پیاش تا سه روز قبل و بعدش حرمت نگه میداشتم اندازه وسعم. پس تا حدودی که دستم میرسیده پاک بودهام. پس به او چه دخلی داشته نجاستم؟! دلگیر بودم. پس حکما حرفی هم بین ما نمانده بود. حالا هم که حالی نمانده برایِ گریه و من از بساطِ روضه فراریام حرفی نمانده. او خواست با من حرف بزند؛ فقط همین. من هم نمیدانم چطور شد... گیرِ دلم را به هر زحمتی بود تا حدودی باز کردم، که فقط بتوانم مثلِ آدمهای کمی دلگیر بنشینم رو به رویش و فرصت بدهم ناز بکشد. یک شورِ کوچکی هم بود؛ یک جشن کوچکی هم بود در لایههای هزارم به بعدِ دلم، که قرار است ناز بکشد، بقیه گیر را وا کند، دوباره بشویم مثل قبل. عاشق و معشوق. شمع و پروانه. که باز برایش گله بکنم، که باز برایش حرمت نگه دارم، که باز برایش بخندم، که باز برایش از دنیا دل بکنم، که باز برایش پر وا کنم، که باز برایش بمیرم... با خودم حق کوچکی هم میدادم به او. انصافا سر تر بود دیگر. محبوب او بود! حق داشت حرف نزند... اصلا بیخیاااااااالِ این دلگیریهای مفت و این نازها و اداها! میخواست حرف بزند با من!!!! این بیچارهدل خودش هم میدانست که حق هم با خودش باشد، آنقدر جان میدهد پایِ آهنگِ صدایِ او، که سرِ آخر یک بهانه پدر و مادر دار که انگار راست باشد، جور میکند که باز بی شال و کلاه و بی سر و پا زودتر از موعد برود سرِ قرار. من رفته بودم آن یک ذره گیرِ دلم را باز کند... خدا لعنت کند این دل را... اصلا همان وقتی که داشتم بی کفش و بی هیچ میرفتم پیاش گره را باز شده میدیدم از بس خودم را به او باخته بودم... من داشتم میرفتم نازم را بکشد... بغلم کند... خدا لعنت کند این دلِ لامذهب را... زدم زیرِ دلگیری... نازت را چند بخرم؟! نرسیده به پیچِ بازار مفت میفروشند! برو حاجی... برو... ما را سیاه نکن...! من داشتم میرفتم نه برایِ اینکه نازم را بکشد... نه که بغلم کند... دلم تنگ شده بود... همین...



2.

«خوبی»؟
«آره».

مجبورم. میفهمی؟ تو حرف دل فهم نیستی که بگویمت چه حالیام. اگر بودی نمیپرسیدی. یک خیره به پنجره که هر دقیقه دست میکشد به چشمهاش و دستهاش میلرزند و پاهاش نمیآیند و مدام دنبال این است که سر ببرد به محل برخورد دو تا دیوار و زار بزند، چه حالی میتواند داشته باشد؟! هان؟!


3.

من خودم با سر رفتم دنبال حجتی که نمیخواست بر من تمام شود. میخواست مهلت بدهد چندی به من... شاید هم میخواست لااقل این دو روز را خوش بگذرانم... من خودم با سر رفتم دنبال حجت که بر من تمام شود. که بعد، بیش از پیش به سرگردانیام ادامه بدهم...


4.

ننشین اینجا برایِ من روضه بخوان. اصلِ این حرف روضه نیست. تهِ این گریههای آبکی میرسد به قهقهه. باور نمیکنی بیا چند لحظهای با ما باش. پس نه خودت را خسته کن، نه من را. حالِ روضه ندارم. حال دعا ندارم که به حال تحبس الدعایی ما، دعا کردن آب در هاون کوبیدن است. پشت این گریهها حالِ خوشی نیست. تحریک احساسات است. تو هم نناز به خودت که نفسِ گرمی داری. این مردم داستان بافتن از مصیبت را خوب بلدند. اما فقط همین را. در حد همان چند دقیقه گریه و شیون و گاها خود زنی و ناله!!!! اما عروسیشان را ساعتِ بعدِ گریه نگیرند، از فردا دیرتر نمیگیرند. پس نه خودت را خسته کن، نه من را. نه باور کن گریههای اینها را. نه برای لحظهای مرتکب شو این اشتباه را که تا به حال کسی با این گریهها به راهی رفته باشد، به جایی رسیده باشد، کسی را دیده باشد... نکن!


5.

قهرمان قصه تا جایی قهرمان است که نیرو در بدن دارد و توان در بازو. کشتهها قهرمان نمیشوند. این چیزیست که نه تو میفهمی نه پا منبریهات. میخواهید از صرفِ مردنِ یک نفر، از استخوان های یک نفر، از چشم به راهی مادرها قهرمان در بیاورید. نمیشود. نمیشود. نمیشود.


6.

تقصیر تو هم نیست ها! مردم بدشان هم نمیآید به اسم کسی روضه بخوانی که به دردهای خودشان گریه کنند. باور نمیکنی امتحان کن. یک شب به اسم مجلس روضه، مجلس عشق بگذار. از جوانههایی بگو که بعدِ بریده شدنِ سرها هنوز در اعماق ذهنهایشان سبز ماندهاند. از زمزمههای شبانه بگو. یک شب به اسم مجلس روضه، مجلس عشق بگذار. از زمانی بگو که دل عاقل بشود، عقل دیوانه؛ بعد برسند به مرز جنون، بزنند هم را بکشند که از کلِ کلِ کلِ هستی آدم یک او بماند و او.

لازم نیست قسم بخورم، خودت میبینی که فردا کسی نمیآید.
گریه کردن و انداختن صدا در سینه و ناله زدن، آسانتر است از تحمل دلهرهای که بعدِ این حرفها لهو و لعب دنیا را سخت میکند به آدم... خدا را خوش میآید با بندگان خدا این کارها را بکنی؟!!!



7.

رفته بودم چون دلم تنگ بود...
همین.
کربلا همین بغل بود.
رفته بودم با او حرف بزنم؛ بلکه از دلم در بیاورد، بار ببندیم، برویم همین کربلایِ بغل...
دلم آرام که نمیگرفت!
گفته بود بیا حرف بزنیم؛ رفتم. هی منتظر شدم... هی منتظر شدم... هی سر کج کردم... نشستم... پا شدم... لب گزیدم... گریه کردم... خندیدم... خودم را به آن راه زدم... هر چه ادا بلد بود این تن، در آوردم... دلم داشت خودش را میکشت که یعنی: صداش...
خودم را زدم به نشنیدن. گفتم اینبار دیگر او باید بگوید. اصلا دلم هم گرفته. بگوید هم جواب نمیدهم. هی منتظر شدم... هی منتظر شدم... هی نگاه کردم تویِ چشمهاش که نگاه نمیکرد توی چشمهام. هی منتظر شدم... هی نفسِ عمیق کشیدم... هی دستهام لرزید... دیدها. نگفت. دست دراز کردم دستش را بگیرم، پس کشید. به حرف آمدم. با همه اضطرابی که آدم از اول تجربه کرده بود گفتم: چیزی نمیگویی؟ نگفت. من مانده بودم مبهوت. مردِ روزهای سخت، باید هم نرم نشود با اضطرار صدایِ من. باید هم... و ناگهان از خودم رفتم از قامتِ مردانگیاش... تمام شد... بعدِ بیداری نبود...


8.

تو به من بگو متوهم. داستان سرا. خودش به من گفت! خودِ خودِ خودش... گفت بیا با هم حرف بزنیم. من هم دلگیر بودمها. اما نفهمیدم چه شد که رفتـَ...
هان!
دلم تنگ شده بود...


9.

من از تمامتان بریدم همان وقتی که بالایِ آن تپه با حالِ نزار زمین خورده بودم و هیچ کدامتان زیر بغلم را نگرفت که بلندم کند...


10.

من هم دوست داشتم احوالِ خوشِ زندگیم موقعِ خنده باشد.
شما نگذاشتید.
خوشی و ناخوشیم یکی شد به برکت وجودتان...
هااااای با وفاها...
از شما هم دیدم...


11.

من دیگر ابدا بر نمیگردم... حتی اگر به بالِ تمام کبوترهای دنیا نامه ببندی که میخواهی با من حرف بزنی...


12.

میگویند ندانستن عذر موجهیست...
رفتم که بفهمم که همان عذر را هم کفِ دستِ خالیام نداشته باشم...


13.

باشد سید مرتضی...
باشد...
رها کردی که رها کنمت...
دیگر نمیخواهی رفیق باشیم.
حق هم داری.
دارم دو دستی حق را به تو میدهم تااااااااا ابد...
بیا این لحظههای آخر بخندیم...
گرچه دلِ من هنووووز تنگِ صدایت است، تو که حرف نزدی با معرفت...
اما باید این لحظههای آخر بخندیم...
بخندیم که دنیا خاطره آخرمان را با خنده به ذهن بسپارد. دو روز دیگر برچسب متهجر میزنند بهمان. اصولِ کار بلدهایِ روح اینها میگوید گریه خوب نیست! پس بیا بخندیم هرچند هنوز چیزی نگفتهای... هرچند دلم صدایت را میخواهد... اما بیا یک اینبار به زمزمههای تو فکر کنیم و بخندیم... با صدایت بال در بیاوریم و بخندیم... به کربلا فکر کنیم و بخندیم... به جاماندگی من، به اینکه میخواهم بروم پیِ زندگیم و یادِ تو هم نیفتم، به این خاکها، به شکوفههایی قرار است تا ابد در ذهنم بپژمرند تا تهِ باغ، به پاییز، به این همیشه نرسیدنها، همیشه نبودنها، به بیصاحبی من، به رویِ دست ماندن من، به تمام اینها بخندیم... بیا بخندیم و از هم خداحافظی کنیم... نخواستی رفیقت باشم رفیق... بیا برایِ آخرین بار همبال شویم، تا آخرین اوجی که از بالاش این تپه کوتاه معلوم باشد برویم، بعد تو برو تا او و من در نهایتی که یک داستان میتواند خوب تمام شود، با سرررر بخورم زمین و از هم بپاشم...
نخواستی همسفر باشیم... رفیق باشیم... باشد رفیق... بیا بخندیم و خداحافظی کنیم...


14.

من همیشه وقتِ خداحافظی بدحال بودهام.
دارم از تو و مقصدت، از خاک و خونت، از عشقت، خداحافظی میکنم...
دارم میروم «فی طغیانهم یعمهون» بشوم...
خداحافظ رفیق...
فقط،
این هم بماند بینِ خودمان،
که به دادِ بدحالی دلم
نرسیدی ها...


15.

یادم
تو را
فراموووو...ش...

برچسب: خداحافظ گاری کوپر,خداحافظ رفیق,خداحافظ همین حالا,خداحافظ احسان خواجه امیری,خداحافظ ای همنشین همیشه,خداحافظ اندی,خداحافظ عشقم,خداحافظ بچه,خداحافظ ای,خداحافظ عشق من, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:07

صفحه بندی