خرید بک لینک

ببین! اینجا را یک نگاه بکن؟!


شور خوابیده. شور می دانی چیست؟ چیزی که آدم را از خمیازه صبحِ پس از شب بیداری می کشد بیرون و می اندازد بین رختِ روزگار. بعد طرف هم نگران نیست از چلانده شدن، از زمین خوردن، تو حتی بگو با سررر زمین خوردن... اصلش از همین «نگران نبودن» می آید.

قرار هم نبود شور ما بخوابد. قرار بود بایستیم، پرچم بالا بگیریم که بدانند وقتی نیستی ما هستیم زیر سایه نگاهت!

اما خب ما عرضه همین بودنِ خالی خالی را هم نداشتیم.

خودت وضع را مشاهده کن عزیز! مثلِ مرگ می ماند کوچ از این مقاربتِ هر شبه که هیچ بچهای هم نمی زاید... دل نمی شود کند. هی بیا به دلت بفهمان این خیالِ بی پدر عقیم است...

اینکه دنیا به من چسبیده یا من به دنیا را نمی دانم. حتی اینکه کدام علت ما را که هیچ به هم نمی آییم کنار هم نگه داشته را هم. فقط می بینم که ما را به اسم هم می شناسند. حالمان را به اسم دنیا می پرسند. اینکه قلبمان خوب است؟ درس ها چطورند؟ لباس جدیدت را خریدی؟

در من ظلماتی ست که تو را نمی بیند. تو را گم می کند میان خودش. تو هر چقدر هم نور... تو اصلا خودِ نور... حق هم هست! تو اصلا همه چیز! بود و نبود... هست و نیست... گشت و گردید... بود و شد... آیینه کم است اینجا... در راه آمدن، با خودت آیینه بیاور...

یادم می رود مدام. یادم می رود مهربانم! یادم می رود... فراموش می کنم، که باز بیفتم به پایِ رفتنش، بلکه دل بسوزاند، نگاهم کند، نرود... می بینی به چه روزی افتاده ام؟! بلکه به چه شبی...

شور ما را همین عاشقی های الکن خواباند. همین عشق هایِ پوسیده که هر چند می دانیم، راضی نمی شویم به رها کردنشان... دلمان را قربانی کردیم پیش پایِ عقل، لامذهب معلوم نیست انگور کدام باغ است که پدر عقل را هم در آورد... ببینش؟! افتاده گوشه پستو، چند وقت یک بار گردنی تکان می دهد، چشمی می چرخاند، هذیانی می گوید... فقط خدا نکند برود بین مردم...

من که آدم برگشتن به دنیا نیستم! وصله ناجوریم به تنِ هم... من به دنیا آمدم؟ دنیا به من؟ هر چه هست به هم نمی آییم...

اشک چشمم خشکیده و حال بدم از اندازه و مقدار و خط کش و معیار گذشته...

مفت هم نمی ارزم که بگویم بیا مرا بردار و ببر.

ناله و التماس را هم سر همان بزنگاه، سر همان جا که سر می خواستند، سر می بریدند، «تنورِ» سر و سر دادن داغ بود، که دست می کردند تویِ بار و به برکتِ سلامتِ پشته، چند دانه خراب را هم بر می داشتند، سر همان جا که بنده می خریدند کردم... رهاوردی نداشت...

امیدم برید.

لابد بریده ای از من...

باید بپذیرم برای تو نیستم، هر چند برایِ تو بودن شیرین ترین رویایِ دنیاست...

باید بپذیرم کنارِ تو نیستم، هر چند کنارِ تو بودن، نا خود آگاه می کشد هر کناری را که موجِ ساحلِ تو، تا هر کجایِ دنیا هم برود، به کنارِ خودش می رسد عاقبت...

باید بقبولانم به خودم، اندازه بندگی ات بین وجب هایِ عقلِ من نمی گنجد!

باید بپذیرم قرار نیست دلت بسوزد، برگردی، نگاه کنی، بگویی: حالا این یکی را هم...

باید بپذیرم نه من، نه تو، هیچکداممان قرار نیست به هم برگردیم...

باید بپذیرم که قرار است بیفتم به شبی که بیفتم به پایِ رفتنی که بیفتد به راهِ رفتنی که دلِ خرابِ من را با خودش ببرد برایِ همیشه... آن وقت، نه اینکه بیدلم؟! دیگر منتظر آیینه هایت هم نمی مانم... خانه ای نیست که طاقچه ای باشد که آیینه ای رویش...

باید بپذیرم قرار نیست مالِ تو باشم...

سخت است ولی،

چاره ای نیست!

باید بپذیرم...

باید بیایم به دنیا! باید «بیایم» به دنیا... بعد تو، بعدِ نبودن برایِ تو، بعد رفتنِ بی منِ تو، باید بیایم به دنیا...

اما تو عزیز من! تنها نقطه روشنِ زندگی ام... اما تو... فکر من را نکن... فکرِ دلِ رفته به ناکجایِ نیستی ام را... تو، سرِ راهت، با خودت آیینه بیاور...

اینجا،

خیلی ها منتظرند...

برچسب: شور عشقت فتاده به سر,به سر شور و نوا دارم,شور شیرین به سر هرکه فتد,شور زهرا به سرم,شور هوای تو به سرم دارم, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 18:07

صفحه بندی