تو را نباید خواند به آنچه از تو نمی دانم، پس تو را نباید خواند؟ صفات بارکشانِ حقیر توئند، که کلید هایِ نام تو را تحمل نتوانند کرد؛ پس نباید تو را خواند؟ من از تو هیچ نمی دانم. من از تو جز همان جرعه ای که از خودت نوشاندی به من، آن هنگام که رگهام میان وجود و عدم بالا و پایین می جهیدند و می زدند و می خوردند و تکاپو می کردند که هیچی را به هیچِ دیگری برسانند، جز آن جرعهای که همان لحظه آخر در پیاله کوچکم ریختی، - عرش را کج کردی میان دستانت و تویِ پیاله ام ریختی - از تو هیچ نمی دانم. پس تو را نباید خواند؟ نباید گفت؟ خدایِ ناشنیدنی و ندیدنی به! می شود با عقلِ من جور در بیایی فقط؟! با عقل رو به جنون خودم بخوانمت که نگنجی تویِ شعرها و قافیهها را بپاشانی از هم؟
امروز که داشتی مرا از خودم می کشیدی بیرون، از همیشه زیباتر بودی. خودم را نخواستهام هیچ وقت. خودم را نمی خواستم که من را گذاشتی رویِ شانه هایِ خودم. تمام هیچِ من را که انصافا سنگین هم بود، گذاشتی که تنها ببرم. شانه هایِ من کم بود، کوچک بود، بی رمق و نا توان بود؛ دیدی تمام این ها را. به منم از همه آگاه تر بودی که من را گذاشتی رویِ همین شانه هایِ کوچک که تنها ببرم. خسته بوده ام من همیشه! این سرکشِ ناآرامی که سوارم کردهای، روزی هزار بار رم می کند و مرکبش را واژگون!!! خسته بوده ام من همیشه... می خواستم بیندازمش جایی میانِ دنیایت، لایِ خاکها، گم و گور شود، بمیرد، نیست شود، هیچ که بود، هیچتر... نشد! امروز که داشتی مرا از خودم می کشیدی بیرون، از همیشه زیباتر بودی... امروز که باز کرده بودی دهانم را، بینِ گیجی شراب که باز کردی دهانم را که انگار هستی را خم کرده باشی تویِ دهان من... هیچِ دنیا را نمی گویم ها... هستی را... که انگار هستی را خم کرده باشی که فوران کند، بمیرد و زنده شود و بشکافد حد زمان را و بریزد تویِ دهان من، که اینبار شانه هایمان را دوتایی بیاوریم و ببریمش... امروز که اشک هایِ چند صد ساله ام را گریه کردی... همین امروز! لحظات پیچیده ای نبود... تو بودی، مثل همیشه، فقط اینبار عالم امکان را کرده بودی بساطِ مستی من... شرابِ چند هزار ساله بود؟! نمی دانم... امروز که من را از خودم بیرون می کشیدی، از همیشه زیباتر می نمودی... به خودت...؛ که خسته شده بودم!!! تنهایی این بار را کشیدن، خودت می دانی که ساده نیست! بند این همه اتصال را بریدن، تویی که نفس داده ای به این گِلِ گندیده، خودت می دانی که ساده نیست! امروز که من را از خودم بیرون می کشیدی، آنچنان بلا را کشانده بودی تا نقطه صفر مرز من، آنچنان هر لحظه امکان وقوعت عظیم بود، که زار می زدم جدا بشوم از هر چه غیر تو... از تو که پنهان نیست... بدجور شیرین بودی رفیق... می خواستم خالی بشوم از هر چه نبود، که بودت را بغل بگیرم، می خواستم بِروم از خود، بِکَنم از اینجا، شور بگیرم و دیوانه شوم و خبر کنم عالم را... افسوس... که پیاله ام از همان اول هم کوچک بود...! انگار که من بااااید چنگ بزنم به غیر تو... انگار که من بااااید دلدل کنم برایِ غیر تو... انگار که نشود... دیده ای؟ دیده ای حتما آن زمان ها را که هر کاری می کنی، می شود آنچه که باید... دیده ای که راه فرار نیست از واقعه، دیده ای که حرفی نباید زد، کاری نباید کرد، جایی نباید رفت... باید آرام گرفت زیر وزن مفعول، که واقعه بیاید جا خوش کند و ریشه بدواند عمقِ وجودت را... اما به خودت...! من خواستم خالی شوم از من، از او، از هر چه ضمیرِ غیر توست، ناب ترین شراب عالم... دستِ من هم که نبود! شیرین بودی... نشد! پیاله ام از همان اول هم کوچک بود... جز همانقدری که به من نوشاندی، آن هنگام که می خواستی عدم را رهسپار وجود کنی، همانقدر از تو دارم... گاه گاهی - ناباورانه است اما - گاه گاهی بی آنکه خبر داشته باشم تو را صدا می کند...! راه تو را می رود، پیِ تو را می گیرد، حرفِ تو را می زند، دنبال تو... دنبال توووووو... دنبال تو می گردد... من هزار بار پیاله شکسته ام که نباشی در من... باز نیمه های شب کسی - انگار خودم - دلش تنگ شد برایِ در به دری هایِ راه، برایِ دنبالِ تو گشتن، برایِ نجوا ها... آمد پیاله را بند زد... که فردا، دوباره از سر... پیِ غیر تو رفتن، سر می شکند. گمانم خودت هم می شکنی. پیِ غیر تو رفتن، درد سخت و نه شیرین زیاد دارد. گمانم خودت هم درد می دهی... اما منم، تو که نباشی، تو که نیایی، پرم از هوسِ پیِ غیر تو رفتن...
امروز که مرا از خودم بیرون می کشیدی، از همیشه زیباتر شده بودی... آن لحظه، فقط برایِ همان ثانیه هایِ کوتاه، ترجیح دادم اگر شرابِ پیاله ام را پر نمی کنی، همان خالی بمانم...
تو نیایی، من پرم از هوسِ شرابِ غیر...
بیا...
این غیربازی ها دارند مرا به باد می دهند...
بیا...
این من دارد از دست می رود...
بیا...
کم مانده به مردنم. بیا...
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا