قم.
شهر کوچکی تویِ شیار هایِ تهران. از هم این جا که بخواهی برانی، تا قم حدود صد و چهل، صد و چهل و پنج کیلومتر راه است. از عوارضی به بعد، صد و پانزده تا. اندازه سیرجان تا راوند مثلا. تقریبا دو تا قم تویِ تهران جا می شود. پانزده تا تویِ کرمان. حدودا یک ساعت، یک ساعت و نیم از اینجا تا شهر. راه هر هفته ات که باشد، می دانی هر کجایِ جاده کیلومتر چندم است و می دانی کدام دقیقه باید کجا باشی و می دانی چقدر مانده تا مقصد. خوش مسیر است. صاف. زود حفظ می شوی اگر خوب نگاه کنی. کج سلیقگی ست بگویی نگاه کردن ندارد. کویر هزار بار در هزار جا در هزار کتاب شرح داده شده. آنقدر که دریا و جنگل و رود و کوه نه. کویر جایِ قرار است. جایِ خالی شدن از خود. جایِ فرار از تن. جایِ کششِ روح از هم آن جا که افقِ اتصال کویر و آسمان به چشم می آید. بی انصافی ست به همین راحتی ها دل کندن از بازی ابر و خورشید وسطِ سستیِ شن هایِ کویر. خلاصه که این راه، راهِ هر هفته ات اگر باشد، می دانی کجایِ کویر، چند تا رفته ای، چند تا نرفته ای، و کجایِ کویر، کجایِ ساعت است. شوقِ رسیدن اگر داشته باشی، آغوش و دست هایت رویِ هم اندازه یک کیسه شن هم نباشند، دوست داری دست ها را فراخ کنی و تمامِ راه را دوان دوان به بغل بکشی. «به بوسه بکشی»... به جان بکشی اصلا... شب اگر باشد، یک شبِ صاف، عاری از دودِ خطایا و بلایایِ زاده ذهن انسان، دست دراز کنی می توانی ستاره بگیری... حتی گفته اند آنقدر زیاد که از مشتت سرازیر شود تویِ آستین... باید خیلی این راه را بروی و بیایی تا یاد بگیری رسمِ رفتنِ این راهِ کوتاه را. باید خیلی مرامِ عشق بازی داشته باشی... باید عشق باز قهاری باشی تا بفهمی رفتنِ این راه را چگونه باید...
آب و هوایِ گرم و خشک. عادت به آن هوا نداشته باشی، وسطِ ظهر که بیایی بیرون، آفتابِ مستقیم، یک راست می بَرَدَت تا تشنج. عرق از پشت گردنت راه می گیرد و تمامِ تنت را خیس می کند. پیشانی ات آنچنان داغ می کند که انگار تمامِ خورشید رخنه کرده در آنجا. گاها چشم هات هم به سوزش می افتند. در وصفِ احوالات جغرافیایی ش، آدم ها یک کلمه می گویند:«افتضاح». ما که ندیدیم.
بچه قم.
کسی که آنجا قد کشیده باشد. با بچه هایِ دیگرِ قم بازی کرده باشد. در فهرستِ اولین آدم هایِ شکننده انارِ اصلِ ساوه. کسی که هر جایِ قم اگر رهایش کنی، بلد است یک جوری خودش را برساند به همان مأمن شُهره. از همان بالا هایِ زنبیل آباد و سالاریه، تا همان تهِ نیروگاهی که خانه هاش معمولا قدرِ وسع طلبه هایی هستند که خانه و زندگی شان را ول کرده اند و به خیالِ تهذیب نفس و کسب فضل آمده اند قم، همه بچه هایِ قم بلدند کدام خیابان، می رسد به کدام درِ حرم. بچه قم، سوهان خور نباشد، سوهان شناس هست. کثیر لباس هایِ دوست داشتنیِ کودکی هاش، همان لباس هایِ ارزانِ دمِ حرمند که جان می دهند برایِ ریختنِ شرشر آبِ هندوانه رویِ یقه و مقه و ما بقی. جان سخت ترند. اصلا بچه هایِ کویر جان سخت ترند. این از این طرف. از آن طرف هم بخواهی بگویی، عاشقی بهتر بلدند. عروس در آوردن از کویر را بهتر، گل در آوردن از خار را بهتر، ساختن با نسیمِ کوچکی میانِ هوای داغ را بهتر، خلاصه عاشقی را بهتر بلدند. از آن جا که روییدن گل میانِ آن هوا سخت است، بچه هایِ کویر، گل آرایی باغچه به سرخی گل سرخ را بهتر... پرورشش را بهتر... آب و آفتاب دادنش را بهتر... بوییدن و بوسیدنش را بهتر... بچه هایِ کویر عاشقی را بهتر بلدند... سرشان تویِ درس و کتاب خیلی هست. لا اقل کم سوادشان تویِ تهران می شود علامه. البته قدیم تر ها، بیشتر بودند این کتابفروشی هایِ کوچک و بزرگ با این پیرمرد هایِ اهلِ دلِ خنده رو. جوّ یا آب و هوا و همسایگی با حوزه یا هر چه؛ سرشان تویِ کتاب خیلی هست. از آنجا که سرخ بودنِ لب تویِ آن آب و هوا سخت است، بچه هایِ کویر، سرخی لب ها را بهتر... قانون لب ها را بهتر... حرف لب ها را بهتر... حتی پایش که بیفتد، طعم لب ها را بهتر... بچه هایِ قم، اصیل هاشان، اکثرا ساده و آرام و سر به زیر. پاتوقشان هم حرم و جمکران. قرارِ دعایِ کمیل و ندبه. از هر منبری سخنی، لااقل هر مجتهدی را، هر اهل فضلی را، استادی را، یک بار از نزدیک تویِ کوچه و خیابان دیده اند و گاها چند قدمی هم با شاگرد ها و دنباله رو هاشان، پشتِ سرِ عباشان را گرفته اند. بچه هایِ قم...
دختر بچه قم.
از این جا به بعد ماجرا خاص می شود. دختر بچه قم که باشی، تمامِ قضایا فرق می کند... تو فکر کن بزرگ مردها پناه ببرند به بانویی. تو فکر کن این پسر مذهبی هایِ واقعی که موج موج حیا خوابیده پشتِ پلک هاشان، بعضا یقه بسته و حتما شلوارپارچه ای، اینهایی که از چهره اشان می بارد معتصم بالله بودن، هنگامِ سخت ترین ملال پناه ببرند به بانویی... تو فکر کن مرد؛ موجودِ سینهستبر خدا. همان که اشکش به همین سادگی ها جاری نمی شود، همان که به این سادگی ها دلتنگ نمی شود، همان که دلش به این سادگی ها نرم نمی شود، همان که خودش قرار است پناه باشد، هنگام هجوم یکسره غم ها، هنگامِ ثقل سینه، پناه ببرد به بانویی... حالا، دختر که باشی تمامِ ماجرا فرق می کند... اینبار داستان به نفعِ تو می شود... حتی اگر کسی بعدِ تولدت گفته باشد:«دختر»؟! حتی اگر کسی به ناحق دستِ کمَت گرفته باشد... حتی اگر چشم کسی از بد بینایی، تو را به اشتباه دیده باشد... حتی اگر هشتمین دختر بعد هفت تا دختر دیگر باشی و آرزو کرده باشند که این یکی لااقل پسر... حتی. حتی. حتی. با همه حتی ها، اینجا، کسی که عزیز است، تویی... دختر بچه قم، گریه اش تویِ حرم، خوشی ش تویِ حرم، بعضا دیده شده کیک تولدش را هم تویِ حرم... دختر بچه قم، بعد هر خبطی تویِ حرم، بعدِ هر دلرعشه ای تویِ حرم، گاها بعدِ هر کارِ خیری هم تویِ حرم... دختر بچه قم، زیر هجومِ بی پناهی تویِ حرم، موقعِ بغض قریب به اتفاق -قریب به گریه- تویِ حرم، موقع اشک شوق حتی، حرم... دختر بچه قم، بعد هرررر دلشکستگی، حرم، بعد هر دلبستگی، حرم، بعد هر چه که دل پیشوند و پسوندش باشد، حرم... دختر بچه قم، بعدِ حسِ آن حادثه زیرپوستی، حرم، بعدِ باورش، حرم، دختر بچه قم، بعد وقوع بلایِ عشق حتی، حرم... حرم، همان گوشه ای که همیشه برایِ او کنار گذاشته اند... همان گوشه کنارِ درِ چوبی، آنجا که دو طرف دیوار دارد و فرو رفته تویِ جداره و می دانی چند قدمی تا ضریح نیست بیشتر... همان جا که خادم ها می گذارند آرام بگیری... همان جا که می شود تقلا ها را دید، شروع اشک ها، پایان اشک ها، بغض ها، سلام ها، شوق ها، عشق ها، خداحافظی ها... دختر بچه قم، یعنی گرفتار بلایِ تهران هم که بشوی، تمامِ روزهایِ هفته را بشماری برایِ روزهایِ آخرش که بروی اتراق کنی همان گوشه خودت، پناه ببری به جایی مالِ خودت، که دستِ پسرمذهبی ها به عبایِ عالمان اگر نرسید، دستِ تو به چادرِ کسی می رسد... دختر بچه قم، یعنی نزدیک ترین پناهت، نزدیک ترین امان گاهت، نزدیک ترین حرف دل فهمت، حرم... که یعنی دختر بچه قم که باشی، تویِ بندِ این تهرانِ پتیاره هم که گیر کنی، همانی که همیشه این راه را به خاطرش می روی، هوایت را... دختر بچه قم که باشی، حرف هایِ نگفته را به کَسی... درد هایِ خفته را به کَسی... حتی عشق کَسی را به کَسی... شکایت هایت از او را به کسی... به کسی که اگر پسرمذهبی ها را تویِ آغوشش امانی نه، دختر ها را چرا...
دختر بچه قم بودن، یعنی بعد از دوازده سال زندگی کردن تویِ این تهرانِ بی ریشه، هنوز هم زیر سایه کسی باشی که بودی... زیر سایه کسی که از او خواستنت... زیر بال و پر کسی که به او سپردنت... من اراجیف زیاد می گویم اما، این یکی محض رضایِ خدا عین حقیقت است؛ دختر بچه قم بودن، نههههه! اصلا دختر بودن... فقط دختر بودن، یعنی در امانِ پر چادر کسی باشی...
هیچ جایِ حرمِ امنش ننوشته، که سلامش را، فقط روبرویِ همان ضریح می شود خواند... من هنوز هم بعدِ هر بی پناهی، به او پناه می برم...
#حسین_رستمی
+ علت دوست داشتن این عکس را نمی دانم. جاده تهران-قم. کمی بعد از اذان صبح، یکی از روزهایِ رمضان.
برچسب: لطف باباهاست معمولا به دختر بیشتر,
نویسنده: آرین زارعینیا