امروز احساس جدیدی کردم ...
احساس کردم اگر از اینجا بروم این حال نامساعد بهتر خواهد شد . احساس کردم اگر از این شهر لعنتی بروم زندگی ام آرام می شود ... حالم خوب می شود ... آرزو هایم دیگر سرفه را بس می کنند . حالم بد است . از این شهر ... از مردمش ... از آدم هایش ...
یادم می آید سه سال اول زندگی ام چقدر خوب بود . دلم خوش بود به عصر که او از در حیاط می آید و مزه چوب شور هایی که همه اش مال خودم بود . آفتاب داغ ، قبل از ظهر هم در سینه آسمان می درخشید . دایی کودک می آمد و برایم شکلات می آورد . یاد خط خطی هایی که توی کتاب های خاله ی دبستانی ام می کردم .
آسمان داغ داغ بود . نه بیات . نه مانده . نه از شب مانده . نه آسمانی که بقیه خوبش را می بلعند و نوبت ما که شد ، شد دود .. دود شد رفت ...
با تمام وجود سه سال اول زندگی ام را می خواهم . با تمام وجود چای شیرین و پنیر می خواهم از دست مادربزرگ ، با اینکه الان هم از مزه اش متنفرم ...
شاید این آخرین سالی باشد که در این شهر لعنتی با درخت های لعنتی اش نفس می کشم . باز میروم جایی که آسمان مال من باشد . همه اش . نه اینکه ته مانده اش به من برسد . می روم جایی که از هوای حیاط خانه اش فقط من نفس بکشم . می روم جایی که خوشبختی آنجاست . توی زیر زمین تاریک و شب نشینی ها توی آن حیاط کوچک ... زیر درخت انجیر ... با آن برگ های دلنشین ... با آن گربه ی سر ظهر بالای دیوار ... می روم کنار خود خود خوشبختی ... می روم کنار باد های بالای پشت بام شب های قدر ، پیش جمکران ...
وای ...
می روم به زادگاهم ...
آنوقت همه چیز سهل است . درس خواندن سهل است . آرام بودن سهل است . عادی بودن سهل است . با همه خندیدن سهل است . خود خندیدن سهل است . ستاره پیدا کردن سهل است . ماه را دیدن سهل است . رقصیدن با آواز غمگین ماه سهل است . آن موقع غصه خودن سخت میشود ... همه اش می شود خنده ... با رویای آن روز ها زندگی کردن هم زندگی را سهل می کند ... حتی رویایش شیرین است . حتی مردن در آن جا سهل است . خوب است . شیرین است . آرام است . دلپذیر است . برای من که دردم ، رنجم ، زندگی سردم . نا آرامم ، آشوبم ؛ کابوسم ، حرف نا گفته ام ، شعرم ... حشوم ، هجوم ؛ رویای نیاسوده ام ، عطرم ... برای من که پروازم ... برای من که انگار نگاه هایم به یک زبان دیگر حرف می زنند ... برای من که هیچ کس حسم نمی کند . وای که می شکنم از شوق ، جامه می درم از طرب ، شعر می شوم از اشک ، قصیده می شوم از باران ، شور می شوم از ابر ، شیرین می شوم از باد ... باد هوشم را می برد و شیرین عقل می شوم از سر ... با چشمانم چای می ریزم ، انگور می نوشم ، قند می چینم ...
وای ...
هنوز هم احساس می کنم ، هیچ کجای دنیا باد های زادگاهم را ندارد . بادی که نمی شود تنها لمسش کرد . نمی شود با آهنگی به گوش با او رفت . بادی که باید آن را شنید ... بادی که شب های صبح های داغ با تمام سردی اش به پیراهنت گام می نهد ...
هنوز هم احساس می کنم باد زادگاهم را هیچ کجای دنیا ندارد . هنوز هم احساس می کندم باد های آنجا زبان فهم ترین باد های دنیایند . بهترین باد ها . رنج که داشتی باشی بهتر می وزند . شاد که باشی بهتر می وزند . تا بیایی کمی عاقل شوی خووووب می وزند ... آه که چه دیوانه ای خواهم شد سال دیگر ...
خـدایــآ ... کـآری کن برگردم . باشد ؟! کاری کن بروم . باشد ؟! کاری کن که آنجا باشم . باشد ؟!
خـدایــآ ... کـار کمی ست بـرایت ... آروز می کنم ...
+ نمــآیشـگـآه خــوب بود . همپای همیشگی ام دیگر همپا نبود . زود آوای رفتن سر داد . فایده نداشت . باز باید بروم . هفته ی دیگر . تنها .
+ خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت ؛ شرمن الکسی .
+ اتاق ؛ نویسنده اش را یادم نیست . اگر حوصله حرف های بچه گانه دارید بخریدش . حرف های بچه گانه اما کمی تا قسمتی فلسفی . آن هم به شرط دقت .
+ آمستردام ؛ یان مک یوون . اول فکر کردم روی جلدش عکس یک چاله است که یک موش کور کنده . اما بعد فهمیدم نه . قبر است .
خیره به خورشید را پیدا نکردم .
+ آدم ها شریک زندگی اشان را گه پیدا می کنند ، لوس و بی مزه و بی حوصله می شوند .
+ در آن زمان که ژوکوند می خندید ، کتاب در حال حاضر در دستم که نمی دانم باز هم نشر می شود یا نه .
+ کافی نت جای خوبی ست مخصوصا وقتی چرخش پنکه می آید سمت تو .
+ خــدایــآ ... کاری کن بروم . باشد ؟! باشد ؟!
بعــدا نوشت ،ساعت 12:21 صبح ، کافی نت . ( مدرسه زود تعطیل شد ) ،93/2/15 :
+داغــآن چیست ... ؟!
چیـــزی درست شبیه مــن:|
+ سال تحصیــلی ! تمامـــ شـــو خــواهشــآ !
+ بیخـــیــآل آقــآ . بیخــیــآل .
+ مشــاورمـان امــروز به پیراهنم اشاره کرد ،رو کرد به بچــه ها ، گفت :
فـرم مدرسه تیــزهــوشان تو مــایه های اینه . یکمی سبزه، از این خیلی ملایم تره ، به قهوه ای می خوره ، به سمتسرمهای .
خــدا از اینمشــاور هـا نصیب شما بگرداند. بعلــه .
برچسب: کوچک زاده,کوچک کننده بینی,کوچکترین کشور جهان,کوچه فریدون مشیری,کوچکترین کشور دنیا,کوچک کننده بینی آیدان,کوچه لره سو سپمیشم,کوچک شدن بیضه,کوچه مروارید,کوچه برلن,
نویسنده: آرین زارعینیا