خرید بک لینک

این روزها قمارم افتاده سر هیچ و پوچ. من که در این اوضاع دست از نوشتن بردارم یعنی باید فاتحهام را خواند. فقط روزی چار پنج بار چشمم میخورد به عکس صفحه این ماسماسک، که عکس امام است و زیرش نوشتهام:« تو از کجا به دنیای ما آمده بودی؟» و دیگر جا نمیگرفت که بنویسم:« و کجا رفتی...»

دلم میخواهد از جای نامعلومی به دنیای آدمها بیایم، بالای همین آسمانِ نیلیِ شب شهادت لحظهای بتابم و بروم؛ آنگونه که کسی نفهمد چگونه... و این آدم تعارف با خودش را کنار گذاشته. آدمیست که از بهانهتراشی فاصله گرفته. آدمیست که آنچه را که میگذرد حس میکند و نافذترین سطور را از زمانهاش مینویسد. آدمیست که آنتلکتوئل بودن را با تمام ژستهایش به کناری انداخته و لابد سینی چای شب شهادتی را، نشسته گوشهای و با شوری اشک محض تبرکی «هورت» میکشد. آدمیست که با خودش تعارف ندارد و سطورش...

حالا که حتی نمینویسم...


آخ! حالا که باران گرفته و «هذا یوم الجمعه» و دیشبی داشتم فکر میکردم فردا دیگر حتما وقتش است... باران هم که گرفت و آسمان هم که ابریست...

گور پدر خواب که صبح بیدار شویم، تست بزنیم. های! انصافا بی تو این انسان مسجدی-کافهای، انقلابی-آنتلکتوئل، بی تو این انسان قرن اخیر این بارانهای شبانه را با آموزههای کدام اندیشه از سر بگذراند؟ های! ای آنکه عمق درد میفهمی... من ایستادهام آن بدترین جای دنیا که دلم سمت شما باشد و خودم... خودم...


آن آدمی که از جای نامعلومی به این دنیا میاید و ناگهانی میرود، لااقل تکلیفش را با خودش میداند...



انصافا در مرامنامه کدام دین نوشته این شب بارانی را باید بی تو گذراند؟ که مضافا، هذا یوم الجمعه...


حالا که حتی نمیتوانم دو خط بنـ...



مولای سری شوق بدمی

حتی انتثر عقد الکلم...



+ حملت معی آهاتی...

+ شب تاسوعایی هم بود که زیر باران رگباری قم نشسته بودیم گوشه کناری از گلزار شهدا، صدا میزدیم :«ای سر مستور... نور علی نور... شش گوشهات را... میبوسم از دور...»...


برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 3 مهر 1395 ساعت: 17:56

صفحه بندی