خرید بک لینک
بروید دمِ دستترین آدمِ زیبایِ قدبلند را پیدا کنید و عاشقِ «زلف و خم و عارض و قامت»ش بشوید. چشمها مهمند. حکما از هر عضو دیگری مهمترند. حرف مفت بود اینکه میگویند در چشم باید دنبالِ معانی حیات گشت. برایِ این رسته از عاشقیها همین حالاتِ چشم کفایت میکند. همین حالاتِ چشم که میتواند انسان را وادار کند مدتها بنشیند روبرویِ کسی، خالی از هر قیدی، - هر قیدی - تا چند سپیدی و سیاهی دو تا خمار را نگاه کند که گرفتار شدهاند بین انبوهِ مژهها. حکما آرامی و ناآرامیشان هم فرقی نمیکند. حرفهای بوده و نبوده، داشته و نداشته؛ اصولا اینطور آدمها سطح و عمق ندارند. خیلی بخواهند تفسیر و معنی بگویند با چشمها، ناراحت میشوند که چرا دیر رسیدهاید به محلِ قرار. برایِ این عاشقیهای دمِ دستی همین هم کافیست. تازه تویِ تنش زار هم میزند. گفتم؛ مدتها میشود مسحور زیبایی این چشمها شد. بعد هم که طرف گذاشت و رفت (حرفهای مشمئزکنندهایست! نه؟!) میشود نشست یک سال، حتی بیشتر(!)، برایِ آن چشمها شعر گفت. باز هم هست از این خط کشیها. مثلا گونههای چالدار، پیشانی بلند، چانههای خوش تراش، لــ... (نویسنده به خودسانسوری دچار است.) بعدِ این یک سال و اندی یا حتی بیشتر(!)، جهان حکما چرخیده و به شرط حیاتِ مادی، یک نفر را خواهید دید، ده بار زیباتر از معشوق فقید(!). و در حالی که به سر و صورتِ خود میکوبید، قضا و قدر الهی را شاکر میشوید که نفرِ قبلی رفته و فارغانه(!) در دلتان جایِ خالی برایِ معشوق تازه هست. در آن دل و دین را تسلیم یک عشقِ تازه میکنید و طبعا خوشحال میشوید لالایی تازهای برایِ شبهایتان پیدا کردهاید. دنجترین خیابانهای شهرتان را با هم قدم میزنید، تویِ بهترین کافهها روشنفکریترین چیزها را میخورید، تئاترهای عاشقانه میبینید و بویِ عطر هم در مشامتان آنچنان مؤکد میشود که هرلحظه انگار کنار هماید. یک دنیا حرف دارید از هم به دیگران بزنید. (نویسنده دارد بالا میاورد.) بعد هم میتوانید بنازید توی جمعها که کنار یک دختر/پسر زیبا و قدبلند راه میروید. بعد هم که طرف رفت... (نویسنده...)

خدا نصیب گرگ بیابان نکند؛ اما حکما بلا از رویِ رحمت است. خدا خاطرت را بخواهد دقیقا آنجایی که تا قفا فرو رفتهای در دلنشینی شب زنده داریهات و به حالاتت مینازی، بلا را مرحمت میکند. (از اینجا به بعد مناسب روشنفکرها نیست!) بلایی که بتواند کسی را که حتی از بلایای الهی هم احساس قربت کرده و باز به وسعت سینهاش نازیده، بیاورد به خودش که ببیند کجایِ کار است چیست؟
حکما بلا از روی مرحمت است. کوری چشمِ هرچه محتسب، - که امیر مبارزالدینها کم نیستند - عاشق میشوی. این را هم بگویم محض تاکید؛ که بلا از رویِ مرحمت است. از گوشه عبادت میرسی به حیرانیهای شبانه. از کافه و قهوه تلخ و برگریزان خیابان ولیعصر و کتابفروشیهای انقلاب هم خبری نیست. نه باد شال/پیراهن معشوقت را به بازی گرفته، نه صداش تو را حالی به حالی کرده. نه با هم نشستهاید لب حوضی و نانی ریختهاید برایِ ماهیها، نه در دشتهای طلایی بعدِ فصلِ درو دنبال هم دویدهاید، نه زیر باران... (نویسنده به شدت دچار خودسانسوریست.) نه بوسهای روی گونهاش نشاندهاید، نه دست تویِ موهاش بردهاید، نه دستش را گرفتهاید. حکما چشم خیلی مهم است. عجیب است؛ که نه حتی تویِ چشمهایش نگاه کردهاید...

شده چترتان را باز کنید و قید رحمت الهی را بزنید - که حکما بلا از رویِ مرحمت است - ، دل به این عاشقی ندهید. نگذارید خودتان بفهمد که عاشق شدهاید. که اگر بفهمد و نام عشق بیاید به رویِ این کنشها، دیگر جمع نشدنیست. که این مرحمت بلاست و بلا حتی اگر رنجَش، خوشی هم باشد، باز رنج است. عاشقیست و رسوایی. عاشقیست و تنهایی. عاشقیست و جورِ معشوق کشیدن. عاشقیست و...

حق.
بلای خوبیست... درد زیاد دارد اما بلای خوبیست... از بد جایی بالا میکشاندتان، پس بدیش هم خوبیست. از خیالِ بهشت و از هول جهنم؛ از قیدِ حالاتی که یک عمر دل بسته بودید به پشت گرمی آنها. از کردهها و نکردههایی که شبها قبل خوابِ کوتاهِ قبل نماز شبتان فکر میکردید به رو شدنشان. که سرتان را پیشِ یک صحرا آدم که سر به گریبان بردهاند بالا میگیرید و لابد دوتا ملک از چپ و راستتان میگیرند و میگذارندتان درست دمِ درِ نهرهایِ عسل.

هیچ نیستیم. و عشق همان بلاییست که باید تسلیم مهر و قهرش شد، گردن به شمشیرش فرو نهاد، و چتر را زیر بارانش بست، که شاید مگر بلایِ عشق، این مهربانانهترین بلا، یادمان بیاورد که هیچ نیستیم. که میشود به اشارتی، بی نگاهی به چشمهایِ کسی حتی، از شب زنده داری به دعا، افتاد به عمیقترین حالاتِ مستی بی شراب. گل بگیرند شراب و خم و صراحی و صبوحی و میخانه و ساقی را. صحبتِ این حرفها نیست که. بلاست. بلا هم که گرچه حکما رحمت است اما تفاوتش با عیش از زمین تا آسمان است... مگر بلایِ عشق یادمان بیاورد، که جز گِلی در بندِ حالات، که وقتِ خوشی کوزه شراب میشود و وقتِ غم ظرفِ خیس نخورده منزوی زهد فروش، نیستیم... مگر بلای عشق، مگر خدا خاطرمان را خیلی عزیز بداند که بلای عشق...


+ ببخشید بابت نظرات. نمیدانم چه باید بگویم. میآیم وبلاگهاتان را باز میکنم، میخواهم چیزی بگویم، لال میشوم. پوزش.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 17 مهر 1395 ساعت: 13:58

صفحه بندی