همه به من میگویند چه کله پر بادی داری. چه زبانِ سرخی. میگویند هی... شعرهایت را بگو! این طبع(!) و این شور را دو سالِ دیگر توی پیچ و خمهای دانشگاه، - دو-سه نفری که هست و نیستت را بردند زیر سؤال - پشت درهای ادارهها، چندباری که تحقیرت کردند، چندباری که زل زدند توی چشمهایت و با نگاههای دریدهشان تمام وجودت را بلعیدند، ترجیح میدهی که بگذاری دمِ در و خودت را تو بیاوری. کوتاه میایی. زیر سقف همین ادارهها جا میگیری. مجبور میشوی مثلِ باقی فقط به فکر لباس بچهها و غذای شوهرت باشی. مجبور میشوی به کارهای معمولی راضی شوی؛ مجبور میشوی در چارچوب جا بگیری... انگیزه فریادهات را - رفیق - مجبور میشوی پشتِ درهایِ بسته بگذاری و خودت را دو دستی بغل کنی و خودت را ، خودت را، نجات بدهی.
اینها نمیدانند من بدونِ آیندهای که برای جهان متصورم، و در ساختنش شریک، هیچم. هیچ.
اینها نمیدانند کسی که مظهر آرمانهای من بود، مظهر شکفتگی جوان برایِ من بود، نماد پروازِ زندگیِ من بود، یک جایی افتاد و کوتاه آمد و تویِ همین پیچ و خمهای اداری از کمر شکست و نام مسلوب الاراده روی خودش گذاشت و خودش را کشت و کنار کشید.
آی آدمها! اگر کسی بخواهد بمیرد، با دیدنِ مرگِ قهرمانش میمیرد. اگر دید و نمرد؛ آرمانهای این آدم است که یک روز جهان را پُر میکند.
هست! کلهام پر باد هم هست.
برچسب: عنوان ندارد,این وبلاگ عنوان ندارد,
نویسنده: آرین زارعینیا