یادمه ماحوزی توی دوره، شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو با اون صدای گیرا و لحن و تن خوند و من همون لحظه تصمیم گرفتم عاشق اون شعر بشم.
شعر زیباییه و طولانی؛ بخونیدش.
و اما غرض؛
امروز شصت و چهارمین روز اعتصاب غذای آرش صادقی بود. کسی که امشب براش شعر آرش کمانگیر سیاوش کسرایی رو نوشتن. کسی که براش گریه کردن. کسی که الان شده قهرمان یه عده.
نمیدونم این اخبار که آرش صادقی شصت و چهار روزه غذا نخورده، حقیقت داره یا نه. نمیدونم این آدم هم مثل شبنم مددزاده و باطبی و امثالهم که این روزا معلوم شده واقعا چه کاره بودن گناهکاره، یا بیگناه! فقط میدونم این روزا شدم «سنگ زیرین آسیا، در کشاکش دهر». و تا اینجا دیدم، اپوزیسیونهای به دردنخوری رو انداختیم زندان، و باعث شهرتشون شدیم. خودمون. و اون آدمها قهرمان میشن! چه بخواید، چه نخواید، اون کسی که شصت و چهار روز برای عقیدهش(!) غذا نمیخوره و الان داره میمیره، در نگاه خیلیها قهرمان میشه. خصوصا اینکه شما هم سواد و توان و شعور جنگ رسانهای نداشته باشید و مردمتون هم مردم شرق باشن، با صورتهای سرخ برافروخته، طبع گرم و به غایت احساساتی. حالا اگر چارتا ازین مفاهیم هورمونبرانگیز آزادی و فریاد و «همفریاد» و آزادیخواه هم قاطیش کنن، شک نکنید قبل از بازی باختید.
عصبانیم. خیلی عصبانیم. از مردمی که صرف خالی کردن احساسات شرحهشرحه آزاد شدن کسی میشن که حتی یک کلمه از پروندهش رو نخوندن، و عصبانیم. از خیلیا. از اینهمه بیتدبیری عصبانیم...
+ اگر من نفهمم، شما ببخشید.
+ به فاطمه گفتم، امکان نداره بیارتباط با ولی، بشه اینهمه آروم بود. بیشک حضرت آقا...
برچسب: از دست این زمونه,از دست این, غمت,از دست این غریبه ها,
نویسنده: آرین زارعینیا