رسیدم به انگشت آخر. بشمااااار، یک! از یک کمتر. اندازه چند روز مانده تا تمام شدن هجده سالگیام. اندازه دو تا ده تا. چند تا یکی. اندازه خیلی کم، خیلی کوچک.
قرار نبود اینهمه پوچ باشی دنیا! قرار نبود در لطیفترین سالهای شکوفه کردن تمام شوی. قرار بود در تو بکاریم، سبز شوی، جوانه دهی...
نشستهام کنجِ انزوای خودم، هرروز بیشتر از پیش فرو میروم در آنچه نباید. هجده سالگی وقتِ به انتها رسیدن نبود. هجده سالگی تازه اول مبارزه بود، تازه ابتدای شور بود، تازه وقتِ شُدن بود، وقت اتفاق افتادن بود... من اتفاقیام که نیفتاده، مُرد!
ایستاده بین پذیرشِ تجدد یا حق، ایستاده بین شعور و شهوت، ایستاده بین آنچه عربها صحیحتر میخوانندش؛ عشق، همان هوا... ایستاده در ناامیدانهترین جایِ جهان؛ گورهای توی خانهها، خانههای توی گورها، جنگها، جنگها، جنگها... ایستاده در بیصاجبترین مختصاتِ دنیا! ایستاده در جغرافیایِ بیمرزِ بی ولی! زمین! خوابیده در پیلهی دست و پا زدن و بیپروانگی، خوابیده در شولای بارانهای یکسره، خسته از خود، گریزان از خود، ترسان از خود... مینویسم به تاریخ هجدهمین بهمن نبودنم، این حال و هوای دختریست با دستهای کوچک، با پاهای ناتوان، با نفسِ اژدهاپیکرِ هزارسر، بدونِ او، بدونِ او، بدونِ او. اینجا که هیچ شعری از من نمیگوید... یک نفر هم حتی نیست برای مصداقِ «رجلٌ» آیه مبارک* شدن. یک نفر هم نیست بیاید با همان یک دهان، ببیند فرو رفتنم را و دست دراز کند به نجاتم. یک نفر هم نیست! من در هجده سالگی، در فصلِ ابرهای بارانزا، در سرما، اینجا تنها ماندهام!
هیچ کافهای کفاف سکونم را نمیدهد و هیچ جوششی، انقلاب دورنم را آرام نمیکند. جمع اضدادیام که در من به جنگ افتادهاند. من افتادهام یک گوشه دنیا، و اصلا چه اهمیتی دارد برای کسی، یک نفر بریزد، یک نفر بشکند، یک نفر با گذر ذره ذره روزهایش، سر از شقاوت در بیاورد؟ یک نفر برای هیچکس مهم نیست... یک نفر که روزهای اول هجدهمین سال زندگیش را به امید این روزها گذرانده بود. یک نفر که فکر میکرد میشود بال باز کرد و پرید. یک نفر که فکر میکرد انسان پرنده است. یک نفر که مهم نیست. یک نفر که تنهاست. یک نفر که محکوم است به سیاهی لشکر بودن. یک نفر که یارِ هیچ انقلابی نیست. یک نفر که قرار است بایستد کنار و راه باز کند برای آدم خوبها، و آرزوهای خودش را در بالهای یارها ببیند و خودش بی بالِ بی بالِ بی بال...
کجای خودم جا ماندم؟ دیدی؟ دیدی التماس بالهای پرقوت آمادهپروازی، چگونه قبل از امتحان پرواز، به سکون دچار شد؟ دیدی که ندیدم پرواز خودم را؟ دیدی ندیدم که میشود پرید، تا امید پریدن، حالا که آسمانی نیست از دلم نرود؟
من که سرم به کار خودم نیست، من که نمیتوانم دنبال لاک و لباس باشم، من که نمیتوانم روز و شب انقلاب را دست در دست کسی که دوستش دارم گز کنم، من که سرم به کیک تولد و شمع و جیغ و سوت گرم نمیشود، توی این دنیا جایی برایم مانده؟ برای کسی مسئلهای هست، پرندهای که بال دارد، بیخبر از بالهایش، تا ابد پشتِ هراسِ مرداب بماند؟ برای کسی مسئلهای هست من شبانه روز چقدر میسوزم؟ چقدر داغم؟ چقدر سرخم؟ برای کسی مسئلهای هست، اناری که در خودش دانه بهشتی داشت، اناری که استعداد سرخی داشت، بیفتد زیر دست و پا و دانههاش سهم زمین بشوند؟
از خودم بریدهام. نه قوت به پای خدا پیچیدن دارم، نه توان باز ایستادن. باور کردم و پذیرفتم که من همان ابتدای فصل غربال، ریختم و الک شدم. فقط حالا که خدا به این حال من راضی شد، کاش همینجا همه چیز تمام شود. تمام شود و بعد مُردنم، بگذرم از وعده «فمن یمت یرنی». علی را نبینم که بگویم، وقتی دانههای سرخم هدر میشد چشمهای نجاتت کجا بودند؟ وقتی بالهایم روی زمین تلف میشد، دستهای پرندهپرورت کجا بودند؟ علی را نبینم که نگویم یک نفر در نقطه عطف سرخیدن، از تشنگی چشمهایت مُرد. یک نفر که تنها نمیتوانست کاری کند، پشتِ درهای بسته نبودنِ پسرت مُرد. یک نفر که میتوانست، میشد که نمیرد؛ اما مردنش مسئلهای نبود برای کسی، ریخت، پژمرد، مرد..
این اشکها و گلایهها، از سر امید نیست. از عمق درد میآید. از عمق خسر آخرین روزهای هجده سالگی یک دختر ناآرام، که حالا مجبور میشود خفقان بگیرد. مجبور میشود راضی شود انقلاب سهم او نبود. عشق قد او نبود. جهاد حق او نبود. مجبور میشود... مجبور...
خسر...
خسر...
خسر..
باشد خدا، مسئلهای نیست، میمیرم...
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا
تاريخ: شنبه
18 دی
1395 ساعت: 9:35