خرید بک لینک

من اتفاقا بیشتر اصلاحاتی بودم تا اصولگرا. از سرِ لجبازی با پدرم بود، یا از سرِ کنارهگیری و اعلام برائت از بعضیها، نمیدانم. اما نوعی نفاقِ ناخواسته در ظاهر و باطنم بود که همیشه باعث میشد از دو طرف طرد شوم یا کنار بکشم. راستیها چادر و مقنعهام را میدیدند و قیاس میکردند با حرفهای متجددانهام، چپیها هم اعتقادِ به زعم خودشان افراطیگونهام را میدیدند، به رهبری. حقیقت اینکه من هیچکدامِ اینها نبودم. حالا هم نیستم. من خودم هستم! همین خودی که به واقع، نیست و سایه است و هیچ است و بیهیچ.

من بین مطبوعاتیها بودهام. و از بخت بلند این موقعیت را داشتهام که آدمهای زیادی ببینم و با آدمهای زیادی دوستی کنم. اما راستش را بگویم، و آن اینکه، همه ما گرفتار آفتِ «فریاد برای اثبات حقانیت خود، و نه راه» شدیم.


حقیقتا آقای حداد عادل را برای سیاست نمیپسندم. حالا جمعی بست بنشینند دم خانه ما و از خروسخوان تا غروب روضه کمالاتِ ایشان را بخوانند و اصلا در شرح بیوی اکانت توییتر جنابشان، مقالهها بنویسند. من باز رویِ حرف خودم هستم و برایش دلیل هم دارم.


بخواهیم یا نه، گفتمان اصولگرایی از سمت قشر وسیعی از جامعه رد شده. دنبال دلایل پیچیدهاش نیستم و نمیخواهم به توطئه آمریکا و پروتکل یهود برای نابودی مسلمانان و لیبرالها و نظام سرمایهداری ربطش بدهم. فقط میخواهم بپرسم این جمعِ امامدیده و انقلابچشیده از آن روزهای اول انقلاب تا به حال چه کردند؟


من هجده سالهام. زمانی از زندگیام را با تئاتر و پشت صحنهاش زندگی کردهام. روزهایی از عمرم تلاش کردم ادای روشنفکری در بیاورم و برای ژست آنتلکتوئل بودن، کتابهای ممنوعه خواندهام که از آنها حرف بزنم. و هنوز سینما از بهترین تفریحاتِ منست. اما خسته شدم.

از آن ژست و از آن ادا و از آن کارهای به تحقیق، توخالی. بارها گفتهام به قیمت از دست دادنِ موسیقیهام و رابطههام و حرکاتم؛ به قیمت ریختن و باز ساخته شدن خودم دست از آن زندگی برداشتم. چون انقلاب واقعیتر از موهوماتِ من بود. چون انقلاب یک هیجانِ واقعی بود. یک تفکر روشنفکری واقعی بود. یک شور واقعی؛ یک شعور واقعی. و من برای زندگی یک غایتِ حقیقی لازم داشتم. صحیح که انقلابی نشدم و انگار گِل انقلابیها را، متفاوت از من سرشتهاند، اما لااقل به تمام زورم، دوست دارم انقلابی باشم؛ یا بهتر بگویم، این انقلاب شده غایتِ آرزوهای من...


گفتمانِ اصولگرایی کجا بود وقتی مسیح علینژاد اینهمه دختر جوان را با خودش همصدا کرد؟ وقتی اخبار بیبیسی فارسی معتبرتر از اخبار صداوسیمای ملی شد؟ وقتی عدهای هیجانات جوانها را دستمایه به قدرت رسیدن خودشان کردند؟ کجا بودند وقتی فلانیها و بهمانیهای زخمخورده به اسم «آزادی»، برای تلافی و بر تخت(!) نشستن، به کشتن دادنشان؟ کشتن مگر فقط با گلوله است...؟ تمام این آدمهای به اصطلاح سیاستمدارِ خنثی، که حرفِ جوان نمیفهمند و هنوز بین مصطلحات سیاستمدارانه خودشان گیر کردهاند و نتوانستهاند یک جریان مؤثر باشند، در برابر هدر شدنِ تمام این جوانها مسئولند...

من میگویم حکومتِ اسلامی، یا لااقل جامعهای که به دنبالِ حکومت اسلامی میگردد، نباید رسانه را از باب تهییج برای نشر عقایدش برگزیند. نباید فقط بشوراند. نباید فقط به یک زبان حرف بزند. گفتمانِ اصولگرایی جز «ما امنیت را از شهدا داریم» در این سالها چه گفتند؟ صحیح. صددرصد صحیح. همین حالاش هم اگر ما را مثل دختران موصل به اسیری نمیبرند، از برکتِ وجودِ شهداست. اما آیا این انقلاب شیوهنامه نداشت؟ آیا این انقلابِ آزاد از «ایسم»ها، آیا این انقلاب آزاد از بند دروغها، آیا این انقلاب جدا از تلاش برای حفظ قدرت، فقط همین یک جمله را برای گفتن دارد؟ من از این انقلاب برای تمام زندگیم مسیر پیدا کردم! آیا این انقلاب همین بود؟ همینقدر توخالی که بیچشم بصیرت میبینیم؟ ما قرار نیست مغز کسی را بخوریم! ما قرار نیست چیزی را در مغز کسی فرو کنیم. ما چیزی داریم و این انقلاب چیزی دارد که شعائر هر انسانی را به سمت خودش میکشد. گفتمان اصولگرایی، آیا میتواند انکار کند در به وجود آمدنِ این شکاف در جامعه، تقصیرکار بوده است؟


از دشمن که انتظاری نیست! دشمن، دشمن است. ما چه کردیم؟ ما! همین مایِ سرتاپا ادعا که مدام مینشینیم تناقضهای طرف مقابل را میگوییم، آیا باعثِ این مولودِ نامبارک نبودهایم؟ باعث تجمع عقده نبودهایم؟ از کجا کم گذاشتهایم که دغدغه اینهمه جوان زندانیهای سیاسی هستند؟ از کجا کم گذاشتهایم که اینهمه جوان هر روز در تمام فضاهای مجازی هشتگِ «فری فلانی» را میزنند؟ من میدانم چه کسی و در کدام دولت، اولین بذر اختلاسها را پاشید، اما ما چه کردیم؟ های! آنهایی که نام رفیق بر خود میگذارید! شما در مقابل زرد بودن تمام این جوانها مسئولید. در مقابل تمام جوانهایی که در سرتاسر زندگیشان طعم یک انقلاب واقعی را نمیچشند. در مقابل تمام جوانهایی که فلانیهای زخمخورده، در جدال قدرت به بازی گرفتندشان...



راستآنکه از خودم ناامیدم. اما شما برخیزید. شما رفیقهای واقعی؛ شما که غیر سیاستمدارانید و نفعی از انقلابیگریتان نمیبرید. شما انقلابیهای واقعی.. برخیزید. دبستانیهایی که امید امام به شما بود... جوانانی که چشم حضرت آقا به شماست... من هم شریک باشم در جملهای با شما؟


انقلاب به رگهای فسرده ما جان ریخت. نوبت ماست به رگهاش خون بریزیم...




+ آمده بودم از حدادعادل بنویسم و از محمود صادقی و از توییتهاشان. آمده بودم از «حمایت از صادقی تا استعفا»ی جلودارزاده بنویسم. آمده بودم از مردمی که پر از تناقضند بنویسم. آمده بودم از توییتهای آتنا دائمی بنویسم که حتما تا به حال به اوین برگشته، و آن تنفری که در آدمها از انقلاب ما ایجاد شده بود وقتی نوشته بود «...دوباره غم، دوباره زندان»... آمده بودم از باور آدمها بنویسم. از معنایی که «آزادی» در نگاهشان پیدا کرده. از حسی که این زندانیان جوانِ سیاسی به جوانها تزریق میکنند. آمده بودم از خیلی چیزها بنویسم و نشد. دیدید چقدر نوشتم و گفتن نتوانستم؟ پس عکس زیر را علیالحساب داشته باشید...



+ حالا موج جدید بین کاربران توییتر راه افتاده با هشتگ #این_سؤال_است_یا تهمت؟



+ حالا بیا به این جوان احساساتی بگو، آن کسی که برایش هشتگ میزدی، امروز چرا سر از سمینار منافقها درآورده؟ #شبنم_مددزاده


+ راستی! خجالت نمیکشید از وبلاگهای ساکنِ به غایت شخصیتان، که یک بچه کنکوری ریاضی را مجبور میکند بعد از پنج زنگ درس تخصصی، بیاید و بنویسد؟

برچسب: از رنجی که میبریم,از رنجی که میبریم pdf,از رنجی که میبریم جلال آل احمد, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 9:35

صفحه بندی