خرید بک لینک

گاهی آدمها بی آنکه حواسشان باشد، کلماتی را به زبان میآورند که بیکه بخواهیم اغراق کنیم، اتمام حجتند. کلمات آنچنان به تقارن مینشینند و روشنت میکنند که خودت هم باورت نمیشود. چندی پیش، کسی که حرفش را انتهای قرابت سیاست و دیانت میدانی، گفته:«شرمندگی من از بیکاری جوان کمتر از خودش نیست». و امروز رئیس جمهور کشورت لغو سخنرانی یک معلومالحال را «مایه شرمساری» میخواند. در همان روز سخنرانی حسن عباسی در دانشگاه حکیم سبزواری لغو میشود. سه شنبه شب همان هفته از تلویزیون با او تماس میگیرند و مناظره او با لطفالله آجدانی در شبکه چهار چهارشنبه شب را لغو میکنند. در رسانههای غیررسمی لیستِ خیلواری از لغو سخنرانیهای جلیلی، عباسی، زاکانی، سعید زیباکلام، رسایی و دیگران منتشر میشود که باخبر میشوی جعلی نیست. دنبالِ تحقق «نباید دهانها را بست و قلمها را شکست» میگردی. کمااینکه قبلتر هم گشته بودی و فرموده بودند «برو به جهنم». «بیسواد». فلان فلان شده. «الکی نگران». بیشعور. کوچهبازاری بی تحصیلات. «دروغگو*» و «نق زن*» و «دلواپس*» و «هرچه کمتر باشید بهتر*». و تو در عجب که در مقابل چشم بصیر خداوند هیچ، در مقابل اینهمه رسانه و اینهمه حرفهای ضد و نقیض، هنوز نفهمی نمیفهمد یا خودش را به نفهمی زده.


من دوستان اصلاحاتی زیادی دارم. تا به حال هم اظهار نظر قطعی نکردهام راجع به هشتاد و هشت و فکر میکنم هشتاد و هشت با آسیبی که به کشور و تمام آدمهایش زد، چیزی پیچیدهتر از آن است که بیکه از همه ابعاد، با افرادِ حق طلبی از تمام جبههها، بررسی شود، بتوان حکم قطعی برایش صادر کرد. (منظور از حکم قطعی ابدا شک در فتنهگری بعضیها نیست.) به هرحال من با همین آدمها در همین خیابانها زندگی میکنم و پای حرفهایشان بودهام. با یکی دو تا واسطه به هم خوردن زندگیهای زیادی را سر همین موضوع دیدهام. با اشک توی چشمهای یک نفر و بغض در گلویش توی یک شب تاریک از ورشکست شدن پدربزرگش در دوران احمدینژاد شنیدهام، و امیدِ از سر دستبستگی مردمی را دیدهام به برجام، که حالا جز «در باغ سبز»ی از هیجاناتش نمانده.. من اینها را تمام دیدهام. برای همین است که نمیخواهم اصلاحات را در خیلی چیزها بگنجانم.


نفس یک جبهه سیاسی نمیتواند مبارزه برای عریانتر شدن باشد. نمیتواند مبارزه برای ساخت دیسکو باشد. نمیتواند مبارزه برای پخش فیلمهای توقیفی باشد. یک حرکت سیاسی که کشور را درگیر خودش میکند و به عنوان یک تفکر مطرح میشود، نمیتواند این همه حقیر باشد.

من کوچکتر از آنم که حرفی بزنم، اما به تحقیق فهمیدهام آن سال میرحسین موسوی میتوانست کاری کند که کشور هشت ماهِ تمام به آشوب کشیده نشود و نکرد. میتوانست برای احقاق حقش کمی مرزبندی کند، صبر کند، آرامتر اقدام کند، تا تمام آوارها روی سر دانشجوهای اصلاحاتی خراب نشود و نکرد. میتوانست به خاطر آن جوانهایی که به او امید بسته بودند...


من فکر میکنم «اصلاحات» اگر «اصلاحات» است، باید از ابتدا ساخته شود. آنچه رفسنجانی و خاتمی و فلانی و بهمانی پیش گرفتهاند، احمقانهتر از آنست که بخواهد یک جریان سیاسی باشد. گرچه در تمام جهان، قریب به اتفاق اکثر جنبشها احمقانه بودهاند..


بلاهت روحانی برایم قابل فهم نیست. نمیتوانم به عنوان رئیس جمهور کشورم بپذیرمش. نمیتوانم از بی انصافیهاش چشم بپوشم. نمیتوانم از سادهلوحگیهاش بگذرم. نمیتوانم از احمق فرض کردن مردم، به سادگی رد شوم. نمیتوانم رفتارهای حقیرانه سیاست خارجهاش را که بویی از رفتارهای دیپلماتیک نبرده ببخشم. نمیتوانم حالا که ما امید شیعیان جهانیم، حالا که برادران و خواهرانمان در نیجریه کشته میشوند و چشمشان به ماست، سکوت او را بپذیرم. هنوز نتوانستهام داغ منا و رفتار وا رفتهاش را هضم کنم. هنوز وقتی به منا فکر میکنم تا مرز کشته شدن از بغض میروم. بلاهت روحانی برایم قابل فهم نیست...


من اعتقادی به مرزها ندارم، تا وقتی که تجاوزی در کار نباشد. من از ایران دل کندهام. از ایران در همان دورانی که روشنفکریِ ایرانی باب شد و کافه نشینی و سیگار گوشه لب گذاشتن و تئاتر و کنسرت شد غایت آمال و آرزو و پز و شوآف عدهای، دل کندم. قبل از حالایی که با رنگهای عکسهاشان و با فیلترهای نشسته روی تصاویر مثلا شاد زندگیشان، آدمهای بیشتر و بیشتری را سمت خودشان میکشانند.. خیلی قبلتر از حالا..

من اعتقادی به مرز ندارم و وقتی میبینم جوانِ اروپایی گذشته از دوران گذار را، و خستگیش از تمدن جعلی این قرن بشر را، و شعف و وجدش از آنچه در انقلابیگری ما مییابد و شعوری که از باورهای ما کسب میکند را، به مرزها بی اعتقادتر میشوم...


داستان چیز دیگریست..


همان طور که دیگر به افراد خنثای گفتمان اصولگرایی احتیاجی نداریم، همانطور که ما باید با ولایتی و لاریجانی و فلانی و بهمانی مرزبندی کنیم، همانطور که جریان اصولگرایی اگر میخواهد بماند، باید در بسیاری از رفتارهای غلطش تجدید نظر کند، به جوان راه بدهد و از جوان ایده بگیرد، اصلاحات هم اگر «جریان» بودن را میخواهد و اگر میخواهد جدای ابلهی و جدای جذب جوانهای زردِ تربیت شده آموزش و پرورش با جنجال کنسرت و لغو سخنرانی، واقعا یک تفکر باشد، باید تئوریسینهای خود را از اول بسازد. زیباکلامهای نادان را دور بریزد و اگر واقعا برای کارتنخوابها نگران است، توی صورت رفسنجانیهای کاخنشین تف کند و به خاک سیاهش بنشاند. واقعیت را ببیند و نخواهد با حقارت دوستی دشمن را بخرد.


گرچه تمام اینها اسم است و خداوند شاهد که امیدی جز ولی فقیه برایم نمانده. اما این انقلاب راه به جایی میبرد. ما، سیاهان و سفیدانمان، از همه جا، جمع میشویم، مگر به فرض محالی جمع میلیونیمان، امام را تکرار کند. پشت ولی فقیه میایستیم و برای عدل، برای انسانیت، برای سفر به سمت آن بینهایت لایدرکهالابصار، برای کمال انسان مبارزه میکنیم و میمیریم.

آنوقت است که میشود نماز باران خواند. آن وقت است که میشود او را طلب کرد. آن وقت است که ما رؤیاهایمان را روبروی چشمهایمان میبینیم.


* کسانی با ادعای دلواپسی غیرمنصفانه فقط مینشینند، نِق میزنند و با دروغگویی شب را روز و روز را شب توصیف میکنند. اینها هر چه در کشور کمتر باشند بهتر است. | سخنگوی(!) وزارت(!) امورخارجه(!)

برچسب: از رنجی که میبریم,از رنجی که میبریم pdf,از رنجی که میبریم جلال آل احمد, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 9:35

صفحه بندی