یک دفتر دارم که روش عکس «استیو جابز» است. همان عکس مشهوری که یک دست را از انگشت، متفکرانه زیر چانه زده و مستقیم نگاه میکند توی چشمهات. بالاش نوشته «Thanks for all the magic» و کنارش نوشته «Forever in our hearts».
راستش آن وقتی که این دفتر را خریدم، هنوز همانی بودم که نگاه میکردم توی آینه و از چشمهایم توقع معجزه داشتم. یک نیروی رامکننده در من بود که قادرم میکرد آن لحظات آخری که همه شکست را پذیرفتهاند، گرد از شانه بتکانم و بقیه را هم بلند کنم. میتوانستم یک شکست را تبدیل به پیروزی کنم. روز و شب کار میکردم و مینوشتم و مدام پخشِ مسابقات مختلف بودم. تبریکها عین کسر شأنم بود از بس که بیشتر میخواستم و این رتبه و آن مقام را شایسته تبریک نه. کم میخوابیدم. مدام یا میخواندم یا مینوشتم یا یادداشت برمیداشتم که بنویسم. مدام. مدام. مدام. آن روزها جابز آن کسی بود که به قول روزنامهها «آسمان رؤیاهایش هیچگاه ابری نشد». یک دنیا آرزو داشتم. یک هدف برایم معین بود و به سمتش میرفتم. جابز آدم ایدهآل رؤیابافی بود که من دوستش داشتم. باری هزاربار ایستاده بود جلوی آینه و گفته بود ته خط اینجا نیست. و آنجا ته خط نبود. جابز رؤیاپردازی بود که رؤیا هدیه کرده بود. رؤیا را منتشر کرده بود و از انتشار رؤیاهایی پول در میآورد که درست لحظههای آخر شکست، از ته خط متولد شده بودند. و جابز آدم ایدهآل من بود. آدمی که در تمام دنیا رؤیاهایش را دست میگرفتند و در یک کشور دور، رؤیاهایی که او ساخته بود بهترین جایزه بچهها بود. من شبهای درازی را به رؤیا گذرانده بودم. به توانستن. توانا کردن. نقش اول قصههایم آن دانشآموز محرومی بود که من دبیر ریاضیش بودم و بارورش میکردم. من در سرم خودم را میشکوفاندم. آدمها را میشکوفاندم. سبز میشدم. سبز میکردم. و شبهای زیادی را اینگونه گذراندم.
چند روز پیش توی مدرسه دبیر جبرم را دیدم. با نافذیت گمشده چشمهایم نگاه کردم توی چشمهاش. ازش خواستم دعایم کند. گفتم من کار زیاد دارم. رؤیا زیاد دارم. به خنده گفت «لابد نوبل ادبیات میخوای بگیری». ناخوداگاه گفتم «خیلی بزرگتر! خیلی بزرگتر!» بعد ناگهان به خودم آمدم. خودم را در شبهای رؤیابافی یاد آوردم و دیدم آرزوهای آن روزها پیش آرزوهای حالا هیچ در هیچند. رؤیاهایی که آنچنان در ناخوداگاهم مؤکد شدهاند که حتی بی ذرهای تأمل میدانم و میگویم که از نوبل ادبیات هم بزرگترند! از گشتن دست به دست رؤیاهایم، توی دستها. از داستانی که زبان مشترک جهان بشود. از سیب گاز زده جابز یا از رؤیاسازیهای والت دیزنی. از تمام اینها بزرگترند! امروز آن دختربچه رؤیاباف هنوز شبها بیدار است؛ با رؤیاهایی متفاوت، که گاهی از شورشان تپش قلب میگیرد.
روزهای بدحالی من را نزدیکانم به تمامی به یاد دارند. شب امتحان شیمی که از پنج فصل دو فصل هم نخوانده بودم و دو فصلی که سه نمره هم نداشت. روزی که فاطمه هنوز به یاد دارد، خم شده بودم روی روشویی مدرسه و از عمق جانم سرفه بالا میآمد و بعد نشستم پایین روشویی و زار زدم. شبی که بلای تازه ناآشنایی سرم آمد و تمام خانه مهمان خوابیده بود و باز من بودم و آینه روشویی و تن از هم گسیخته و شبی از شبهای فروردین که هیچ هم خنک نبود و سرد بود. شبهای زیادی که خودم را باختم. اما رؤیاهام همچنان بودند؛ به قوت باقی...
این روزها نه آرزوهایم را روی دیوارها مینویسم، نه از منِ توی آیینه توقع معجزه دارم. نه «من» آن کسی هستم که مسئلههای لاینحل ریاضی را پاسخ میدهد، نه «جونیور» «خاطرات صد در صد واقعی یک سرخپوست پاره وقت» هستم که به تنهایی یک شکست را به برد میرساند. نه تافته جدا بافته دبیرستانم که به حق با باقی فرق میکرد، نه حتی خودم هستم! جسارت این روزهای این دختربچه کوچک که از کودکی محو آسمان بود و سربههوا و حالا هم هست، جسارتِ رؤیاهای بزرگتر از نوبل ادبیات و فتح دنیا را از «او» دارم. حالا که جنگ هست و درد هست و بیخانمانی هست و مرگ هست و فقر، حالا که شاید در هفده سال زندگی این دختربچه، جهان آبستن بزرگترین آشوبها بوده، کسی هست که رؤیاهایم را از حدود آزاد میکند. کسی هست که هست و بودنش را خودش نشان داد؛ نه اینکه باشد تا من به او تکیه کنم. هست و همهاش هست است و هست. همینجاست. میتواند و توانا میکند. قصدهای بزرگ را در دست دختربچههای نحیف جا میدهد و راههای بلند را در مقابل پاهای خسته میگذارد. رنجهای سنگین را در قلبهای کوچک امانت میگذارد و تکلیف لایطاق آسمانها را به دوش کسی میگذارد و نام مینهدش «انسان». بعد خودش - کافیست آنچه هستی را از یاد نبری - بلند میکندش و میگذاردش بعدِ رؤیای نوبل ادبیات. بعد سیب گازخورده جابز. بعد فتح دنیا. میبینی؟ من با این خدا چارهای جز این رؤیاهای جهانی ندارم...
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا