نایی نیست
تا شبان بی انتهای بشر را
-آنگاه که در هجای آخرینِ این قرن بی امان
به اجبار شیرین انتظار «او»
سرِ قصهگوی آسمان را به دامن خود مینشاند
و میگرید-
به صدا دراوریم...
گو بیا،
رسول این قرن غریب را
مگر در انحنای زمان
آنجا که تاریخ از سراشیبی جهان به قلبهای داغدار ما هبوط میکند
و لال میشویم
به آغوشمان بگیرد...
مگر
واژههای بیصدایان را
آغوش به آغوش
از آغوشِ هم بشنویم
تا خودمان اگر مردیم
واژههامان نمیرد..
مگر
آخرینمان زنده بماند
مگر
آخرین بازمانده این حرفهای آغوشی
برساندش
که او را چقدر در انتظاریم..
مگر
با چشمهای آخرینمان
- آخرین بازمانده این حرفهای آغوشی -
او را به چشم...
مگر
یارانمان که در گهوارهها
با چشمهای ما او را...
گو بیا؛
ایستادهایم به انتظار هماغوشی
مگر
چشمهامان
به او برسد...
مگر
غریبواژههای این قرون تنهایی
از چشمهامان
به او برسد...
گو بیا؛
که ما
ترینِ برخاستگانیم
به هماغوشی...