خرید بک لینک

گفته بودم قهوه مزه زهر مار میدهد؟ بله؛ بعد از سه روز آمدهام اینجا بنویسم همان قهوهای که تابستانهای سالهای پیش - جز این تابستان لعنتی که درگیر آن دوره هیچ و پوچ بودم - که میرفتم قم، منتظر میشدیم تا همه بخوابند و با صبا و مهدی برویم بالا پشتِ بام و حرف بزنیم و ستارههای آسمان قم را نگاه کنیم و قهوه بخوریم، همان قهوه، مزه زهر مار میدهد. و آنقدر مهم است این موضوع که شما هم میخوانیدش.


+ چند وقت است که هیچ ناراحت نمیشوم از بلد نبودن این درسها. تفاوتی بین خودم (البته همین ضمیر مشترک «خودم» هم لفظ است و انسان تا وقتی کسی را نیافته که از چشمهایش بخواند به لفظ ناچار است) و آنها احساس کردهام که این موضوعات کوچک آزارم نمیدهد. اگر درس میخوانم و دارم خودم را که تا دیروز به هیچ صراطی مستقیم نبود زور میکنم که در چارچوب درس و کنکور بگنجانم برای چیز دیگریست. اگر شد که فبها، نشد هم نشد.


+ یک وقتهایی که زندگی سخت میشود، در بزنگاههای لحظهای حساس، مثل میت که یخ کردهام، التماسِ خدا میکنم که: خدایا! این یکی دیگر قد من نیست. به تعویقش بنداز. مجازات هر گناهم که هست، بگذار برای بعد. حالا نه. حالا دچارم کنی له میشوم. میافتم. میمیرم. بعد در همان لحظه همان بلا نازل میشود. خدا میچلاندم و همان چیزی را سرم میآورد که از آن وحشت داشتم. آن لحظه اما، درست که دلم هری میریزد، درست که میلرزم و اشک میریزم و از حال میروم؛ اما بعد مذاقم را آشنا با طعم بلایی مییابم که قدرت خدا بوده. قدرت خدا بوده و من دیدهامش! با فروریختن هرلحظه وجودم زیر پوستم احساسش کردهام. با صدای گریههام شنیدهامش. مردهامش. چیزی از خدا دیدهام. دیدهام و این دیدن برای منِ نابصیر معنیش این است که حرفهایم را شنیده. و همین کافیست انگار. همین کافیست.


+ از هرآنچه که غریزهام از من میخواهد متنفرم. هنوز نتوانستهام تعادل را بازیابم. هنوز در همان برزخم.


+ از بیدار ماندنهای هورمونی متنفرم. از خوشحالیهای هورمونی متنفرم. از عشقهای هورمونی متنفرم. از خشمهای هورمونی و مهربانیهای هورمونی و از بُعد حیوانیام. اگر روزی برای آن وجود لایتناهی خالص شوم، نه که مؤمن باشم، یا متقی یا محسن یا مخبت؛ نه؛ فقط به آن حد از خستگی از غریزه رسیدهام که بند را کشیدهام تا پاره شده، و با هرآنچه داشتهام دویدهام و دور شدهام از خودم. دورِ دور. دورِ دورِ دورِ دور.


+ حرفهای ما با روانشناسی و فلسفه فرویدی-یونگی-نیچهای-هگلی-... جور در نمیآید. ما را باید تا وقتی زبان الکنمان به فهمِ ولایی رسا شود، رها کرد. ما باید تا یک جایی با خودمان تنها باشیم. حرفهامان مصداق این بیت آشنای همیشگی - از ظن خویش هرکس، از ما فسانهها گفت/ چون نای بی زبانیم، ما را تو میشناسی - باشد. باید هزاربار لبریز شویم و از هم فرو بپاشیم و بمیریم و حرفهامان را به شعائر ولایی یکی کنیم و بگرییم و بمیریم و زنده شویم و بشوریم و بمیریم، تا وقت رسا شدن زبانهامان. آن زمان جهان را میشناسانیم که صادق ما که بود.. فوج فوج روایت صادقی میخوانیم و مست میکنیم و مست میشویم، حال آنکه هوشیارترینیم... آن زمانِ ما را، اگر حق طلبید، به انتظار بنشینید... آن زمانِ ما را که وقت جوانیِ یارانِ در گهوارههاست..


+ ترجیح آنکه نظرات همچنان بسته باشد. حرفی اگر میان این سکوت بود - که غالبا نیست - از آن «بگویید» کنج خانه، میشنوم.

برچسب: حديث نفس كامشاد,حدیث نفس,حديث نفس, نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 9:35

صفحه بندی