خرید بک لینک

فاطمه خم و چم و خلق و خوی من را خوب میشناسد. میرود جزء آنها که اگر قصد کنی هم نمیتوانی اخبار کذبی از حالت بهشان قالب کنی. فاطمه میداند من چی میدانم. برای چی نگرانم. برای چی سراپا گوش میشوم. فاطمه حتی وقتی بیآنکه چیزی از سر و رویم بربیاید، ناراحتم، میفهمد. نگاههام را مثلا. یا آن لحظهای که تکیه دادهام به سینه دیوار، با هزار اما و اگر و «زبانم لال» از نبودنِ او حرف میزنم، میفهمد در عین نشستنم، در عین آرام تکیه دادنم، چقدر مضطربم؛ چقدر نگرانم؛ چقدر دلم از عمقِ «توکلتُ علی الله» خالی شده.

همین است که درست وقتی فراموش کردهای بیشترِ روزهای بیقراریت را در این تهرانِ بیهیچجا کجا گذراندهای، یادت میآورد که آخرِ هفته، جایِ استراحتِ طویلِ توی برنامه مشاور بعد از گزینه دو، برویم پیش سیدمرتضی.



لازم نیست خیلی شاعر باشی؛ شاعرچهها هم بیآنکه بحر رجز بدانند، رجزخوانی میکنند. اتفاقا تا آنکجایی که ما دیدهایم، بهترین جنگها را جنگجوها نکردهاند. همین شاعرک بودن گاهی کافیست برای سنجش. این صفحههای سفید و این تک بیتهایی که مدتهاست غزل نمیشوند، نه که از تنگی قافیه و جا نگرفتن در وزن باشد، اینها همه نشان میدهد دیگر حرفی نمانده که بشود شعر شود. دیگر حرفی نیست که بخواهد در شعر بگنجد، یا دیگر مدتهاست آنقدری نجوشیدهام که شعری از دلم روانه شود. دقت که میکنم به خودم، از قبل آرامترم. خارج از خودم در پی انداختنِ اتفاقی نیستم. خارج از خودم آرامم. خارج از خودم اوج هم نمیگیرم. اینجاست که صفحههای خالی دفتر شعر، میزانِ سنجشند.


امروز که داد میکشیدم سرِ فاطمه، چند نفر با تعجب میگفتند که «عه! فلانی هم داد میزنه.» . ندیده بودند که من چه دادهای بلندتر از اینها که نکشیدهام. چه هیجانِ بیش از کنکور و شهربازی و اتفاقات مختلفی که نداشتهام. اما حالا آرامم. در بیرون از خودم آرامم. نشانش به همان نشانِ قبلی جزوههای نداشته حسابانِ دیروزها و، شعرهای ننوشته امروز. نشان به همین نشان بسنده کردن به آرام گرفتن زیر باران. نشان به همین نشانِ پنجرههای بستهای که هر روز تحمل میکنم و دم نمیزنم. نشان به همین روزها. همین روزها.


روزهای سختی هستند. و این را، فاطمهست که بی هیچ توضیح، خوب میداند...



+ های! باران! باران! باران!

آرامم بگذار...

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 18 دی 1395 ساعت: 9:36

صفحه بندی