خرید بک لینک

من خستهام و ناامید، و تفاوتِ من و مؤمن همین است. دارم تویِ یک استکان غرق میشوم، منی که تا دیروز داشتم روی دریا راه میرفتم*.


خستهام، تنهام، و کسی نمیتواند آرامم کند. کسی نمیتواند بخنداندم، و مهربانیها بیتأثیرند. آدمها بیتأثیرند. و آن نور آفتاب که مسیرش از بخت بد به خواب بیانگیزگی ظهر من افتاده، بیتأثیر است. حتی اگر همین حالا پنجره باز میشد و بادهای تابستانی میدویدند لای موهام، بیتأثیر بود. من مثل یک سرتاپا لمس، افتادهام یک گوشه اتاقم و خستهام، تنهام، هیچکس نمیتواند آرامم کند.


من نقطه تسلیمم. من نقطه بیاثر جهانم. من تا ابد نامتأثرم. من تنهام! هیچ طوفانی در هیچکجای دنیا، اینجا باعثِ بال زدنِ هیچ پروانهای نشده. همه چیز آرام است. آنگونه که هیچوقت نمیخواستم. همه چیز ساکت؛ همه چیز مرداب.



به دادم برس قبلِ اینکه با تمام این رؤیاها، مجبور باشم گوشه اتاق بمیرم. به دادم برس. برای ابدی که در پیش داریم، بسیار خستهام.



* از نامههای بلوغ ، استاد علی صفایی حائری

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: چهارشنبه 13 بهمن 1395 ساعت: 4:26

صفحه بندی