یک نفر باید میبود غیر تمام تمام این آدمها، کنارِ من، که آنچه بر من میگذرد برایش «مسئله» باشد. نیست و در این روزهای سکون، منِ نافهمِ راهنابلد ماندهام متحیر، تنها، خسته. و نیست آن کسی که شاخههای بینهایت نمودار دستهاش را هرشب خواب میبینم و هربار از خواب بلند میشوم از مامان میپرسم دستهام باید نمودارِ کدام معادله باشد که در آغوش او جا بگیرد؟ و او فکر کند افتادهام به هذیانِ روزهای چارماهمانده به کنکور، و باز مرا سرِ جایم بخواباند.
مجانب قائم دستهای من در امتداد مشتهای گرهکردهی فریاد نیست. در امتداد دستهای روی دستگذاشتهشدهی سکون است. من تنهام و آن کسی که آغوشش آغاز زندگیست نیست. روح نه، جهانِ جاودانه نه؛ من در این دنیا زندگی میکنم و «خودم» گره خوردهام بین این تن، و مطمئنم حتی یک «تن» هم در این دنیا نیست که توی گوشِ من بزند و مجبورم کند به بلند شدن. آه! چه کسی فکرش را میکرد این تن و این روح یک روز آنقدر به هم بپیچند، که دردِ سیلی خوردنِ تن، محرک حرکت روح باشد؟
من ساکنم؛ و در مسلک استادِ ما، یادم هست نکتهای مؤکد بود، که اسلامِ ساکن به کفر میرسد.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا