باورم نمیشود. این روزها روزهای آخر همان سالیست که با لرزِ سرما و بیخوابی، وسطِ آن شلوغی و بیجایی، با غمگینترین و غریبترین و شادمانهترین حالت ممکن توی حرم امامِ رضایم تحویل شد. این روزها؛ روزهای دوازدهمین ماهِ سالی که دعای تحویل سالش، «قو علی خدمتک جوارحی» بود.
خدا!
سال تمام شد. دعام را برآورده نمیکنی؟
+ اینجا، توی یک اتاق دوازه متری، دخترک کوچکِ بیقوتی با تمام توان مشغول جنگ اراده است.
+ بدندرد به هیچ؛ سرم.. سرم.. سرم..
+ اصلا چشمهام را که میبندم، آن کوچهی درختکاری شده تا مدرسه، حیاطِ بزرگ مدرسه، آن دختر قدکوتاه که میدوید و غرق خوشحالی بود، انگار همین لحظه پیش بودند! واقعا همین لحظه پیش. من را به من برگردانید لطفا! من را به من برگردانید...
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا