یک استادِ شیمی داریم، شهید بهشتی درس خوانده. شصت و خوردهای سالش است و اولین جلسه که بعد از دوره رفتم سرِ کلاسش و پرسید چرا تابستان نبودی و جوابم را شنید، با فریاد گفت «شیمی رو ول کردی ادبیات بخونی؟». بعد هم چیزهایی گفت با مضمون «هر دم از این باغ بری میرسد». راه میرود ادای آدمها را در میاورد. فحش میدهد. بچهها را - هرچند به شوخی - با الفاظ زشت خطاب میکند. حتی یک بار برایمان تعریف کرد که چگونه شوهرش را «خر» کرده و کاری که میخواسته را انجام داده.
هرچندوقت یک بار توی کلاس تولد میگیرد و خاطره میگوید. سرِ کلاس یا دارد به اداره نامه مینویسد، یا از اتفاقاتی که توی دفتر و بین معلمها افتاده میگوید، یا میپرسد. پرسیدنش مثل وحشیهاست. اگر بلد نباشی فحش میخوری، اگر هم بلد باشی و او بخواهد از تو بپرسد، همه چیز یادت میرود. درس دادنش هم که گفتنی نیست. وقتها را تلف میکند و هی فوقالعاده میگذارد و فوقالعادهها هم به همین منوال و چقدر هم مدعیست! چقدر هم به مدیر و معاون و معلم پزِ درصدهای بچهها را میدهد. درصدهای ترسآمیز بچهها را.
الان دو هفتهای هست هرچه بود و نبود را به جان خریدهام و سر کلاسش نرفتهام. مشکلی برایم پیش نمیآید چون مدلِ درس خواندنم اصلا سرِ کلاسی نیست. حتی ریاضی را هم خودم بهتر میفهمم تا سرِ کلاس و اینکه کسی برایم توضیح بدهد. امروز که رفتم از خانم خ اجازه بگیرم و زنگِ زبان را بروم خانه، توی دفتر دو تا از بچههای تجربی ایستاده بودند و از استادِ مذکور انتقاد میکردند. با تعجب گوش دادم. من را که دیدند حرفشان را قطع کردند به خیال اینکه خبرها به گوش او میرسد. که من گفتم «خوبه همه هم اعتراض دارن و صدای هیچکس در نمیاد!» بعد شروع کردیم به گفتن راجع به او و ایراداتی که دارد و حاضر به پذیرششان نیست و کمکم چندتا از بچههای کلاس خودمان هم اضافه شدند و صداها بالا گرفت.
روزهایی که میپرسید کلاس از او متنفر بود و روزهایی که میخواست تولد بگیرد یا خاطره بگوید، همه عاشقش بودند. فکر کردم به اینکه از اولِ سال چقدر تنها اعتراض کردم، چقدر دیدگاه بدِ معلم را تحمل کردم و سر کلاس نیامدم، چقدر به مدیر و معاونها اصرار کردم که کلاسش را نروم، و از هیچکس هیچ صدایی در نیامد تا وقتی من شروع کردم بلندبلند گفتنِ آنچه که چشمهای کمبینِ بچهها نمیدید و دیدم که وه! چقدر همصدا! اما همصدای ترسو. همصدای دو رو. همصدایی که از استاد شیمی میترسد.
«اعتراض» مفهوم هیجانانگیزیست. تو داری با یک فرایند مخالفت میکنی. ترست را فرومینشانی و با یک اندیشه غالب مخالفت میکنی و در مسیر این اعتراض متحمل رنج میشوی. استادِ شیمیات از کثرت غیبتهات به ستوه میآید و تویِ راهرو جلوی آن همه آدم هرچه میتواند بارت میکند. مدیرت فکر میکند داری از محبت او به خودت سوء استفاده میکنی و مدام میپرسند «حالا که نمیای چند درصد میزنی؟». شاید «اعتراض» در خانواده لجبازیست. لجبازی و یکدندگی و پافشاری. اما نمیدانم چرا آدمی، با اینهمه میل به نافرمانی، با «اعتراض» بیگانه است؟
مدرسه نمودِ کوچکیست از اجتماع. جامعهای که نهایتِ اعتراضش فحش دادن به حکومت تویِ صفِ شیر است، جامعهای که کمترین قدرت تحلیلی ندارد و تمام فهمش از مسائل جهانی در میزگردهای سیاسی تاکسیها خلاصه شده، جامعهای که منتظر مانده تا وضعش را «خوب کنند» و خودش هیچ ایدهای برای تغییر ندارد، هیچ تفکری برای شروع ندارد و جامعهای که دوست دارد سکونِ گندیدگیاش را با جبرگرایی توجیه کند؛ جامعه بیاراده کمخوان. نخوان! جامعه فیلمفارسیبین. جامعه زردِ برآمده از نظام آموزش و پرورش!
این انقلاب پتانسیل این را داشت که تغییر جهانی ایجاد کند. همانطور که معادلاتِ فکری انسانِ متولدِ انقلاب صنعتی را در هم ریخت و «شد»، و همانطور که برخلاف تمام محاسبات تا به حال، - خوب یا بد - مانده.
اما از یک جایی به بعد مردم به خانههاشان محدود شدند. زندگیشان شد کار (اگر داشته باشند)، غذا پختن و جارو کردن و خوردن و خوابیدن و چرخیدن تویِ آن تلگرامِ لعنتی. هر بار که خبرِ یک اختلاس بزرگ میآید، حتی لحظهای از ذهن کسی نمیگذرد که «اعتراض» کند. هربار که خبردارِ رانتخواری یک وزیر میشوند، حتی مثلِ یک احتمالِ کوچکِ بیقوت کنار دیگر احتمالها، به فکر کسی خطور نمیکند «اعتراض» کند. جامعهای که در آن هرکس خانه و خانوادهاش را روی دوش گرفته و میرود که خودش را نجات دهد. جامعهای که فعالیت جمعی ندارد. کنشهای آشکار ندارد. نبض ندارد. جامعهای که سرش را هم ببری، باز فقط تویِ صفِ شیر به حکومت فحش میدهد.
جامعهای که ترسوست؟ جامعهای که تولدها خرش کرده؟ جامعهای که نمیفهمد این خاطره گفتنها درصدِ کنکور نمیشود؟ جامعهای که جرئت تویِ خیابان آمدن ندارد؟ جامعهای که «اعتراض» برایش یک مفهومِ دورِ ناملموس است؟ نمیدانم. فقط میدانم این، جامعهایست که از آموزش و پرورش(!) متولد شده. این جامعه، «فرزندِ پنجمِ*» همین نظام آموزشیست و تا یک اتفاقِ دیگر مثل انقلاب، تا یک انقلابِ دیگر، همینطور ساکن و دستبسته و گندیده خواهد ماند.
بچهتر که بودم، هزاربرابرِ حالا خیالبافی میکردم. یک خانواده سی و شش نفره خیالی تویِ ذهنم زندگی میکردند و هر روز اتفاق جدیدی برایشان میافتاد. امروز که داشتم مثلِ یک زن که روزهای آخر بارداریش را میگذراند، به این فکر میکردم که چطور باید به بچهام یاد بدهم «اعتراض» کند، ناگهان به خودم آمدم و دیدم حالا هم یکهزارمِ آن روزها خیالباف نیستم! اندازه همان بچگی خیالبافم.
* فرزند پنجم، اثر دوریس لسینگ، داستانِ پنجمین فرزند یک خانواده است که رفتارهای نامتعارفش خوشبختی این خانواده را به دردسر میاندازد.
+ برای من از تعاملِ میلیونی راهپیماییها و انتخابات نگویید. اینها چیزهاییست که نهادینه شده و در حال حاضر انجامشان احتیاج به تفکر ندارد. چه بسا همین جامعه بیفکر در معلولیت دموکراسی فرصت مییابد با یک انتخاب نادرست بروز کند. با یک رئیس جمهورِ زرد مثل خودش. با یک مجلس زرد مثل خودش.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا