راستی،
دمِ وقتِ رؤیای صادقه خواب دیدم مرض استسقا افتاده به جانم. گفتم بگویمت که زحمت آمدن نکشی؛ حال من بهتر نمیشود. از همان دور به تشنگی لبِ مرگم فاتحهای نثار کن و، قصه من و تو هم تمام.
برچسب: نویسنده: آرین زارعینیا تاريخ: سه شنبه 17 اسفند 1395 ساعت: 15:21