کاش آدمی اینهمه محدود نبود؛ از گرسنگی، از تشنگی، از خواب، از شهوت، از هرآنچه که «باید»های این زندگیست متنفرم. از خوردن، از نوشیدن، از خوابیدن؛ وقتی که نباید بخوابم، نباید خسته شوم، باید بروم، بروم، بروم؛ وقتهایی که انقدر محکم و پیوسته به رفتن مجبور میشوم، چقدر آدمی در نظرم نازیباست..
دستهایم میلرزند. خستهام. دلشوره دارم. سرم، تمام بدنم درد میکند. تشنهام. خوابالودم. نمیتوانم مداد را بین انگشتهایم نگه دارم. اینهمه کار دارم. اینهمه درس دارم. اینهمه.
من محکم بودم. من شکستناپذیر بودم. من شکستناپذیر بودم؟
درس خواندهام، روی زمین خشک و سرد کتابخانه خوابیدهام. توی حیاط مدرسه آن لحظههای نادوستداشتنی را دویدهام و هضم کردهام، دویدهام و به خاطر آوردهام، زیر باران تند، خیس خیس، توی حیاط مدرسه دویدهام با همان فرمول ذکر زبان مربی؛ دم، بازدم.. دویدهام و گریه بلعیدهام. بغض بلعیدهام. خواب بلعیدهام. مشتق خواندهام. کاربرد مشتق خواندهام. ماتریس و مقاطع مخروطی خواندهام. اسید و باز خواندهام. قهوهام را با تهِ خودکارم هم زدهام، آفتاب را دیدهام، برای نخوابیدن به هورمونها پناه آوردهام، برای درد نداشتن به مسکنها پناه آوردهام، برای این روزهایی که باید مزه تلاشهای بیوقفه میداد و مزه سکون میدهد به تمام چیزهای کذایی دنیا چنگ زدهام..
این منم؛ اینجا. منِ لهشدهی مچالهشدهی تنهای خستهی خوابالود بارانزده. خودم را بغل کردهام، تن دادهام به طوفان، به باد، که من را با خودشان ببرند. گریه میکنم. صورتم اشکیست. حد این مچالگیها به بینهایت میرود.
مچالگی مخصوص آدمست؛ نه؟
شاید بیش از این حق است که له بشوم، برای پناه آوردن از خودم به تو. این صحنهها انگار برایم آشناست. انگار در هزار دنیای دیگر، همزمان له میشوم. انگار قبلا در هزار دنیای پیش از این، بدتر از حالا در خودم پیچیدهام. انگار با هزارتا طوفان رفتهام! انگار هزارطوفانزدهام.. این اوج داستان ماست؛ نیست؟ درد اوج ماست. نیست؟ ما دردیم؛ نیستیم؟
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا