خرید بک لینک

هیچ نمیدانم سرِ ما چه آمده.

انگار مطمئن باشم بعد از این هم هیچ اتفاقی نمیافتد. هیچ چیز تغییر نمیکند. با آنها که میشناسندم یا به لودگی پیش میروم، یا به فرار. با آنها که نمیشناسندم به نشناسیدن.

از تو که نمیشود گریخت. از خودم که نمیتوانم بگریزم!


گریهدارم امشب. اندازه تمام نبودنها، نخواستنها، نشدنها، نتوانستنها؛ اندازه هجده سال و یک ماه و بیست و چهار روز خفه شدن؛ شکوفه نکردن؛ مُردن. اندازه از وقتی بودهام دوری!


به یک جایِ دنیا برمیخورد که نباشی. اینجا یک دخترکِ خسته از مدرسه برگشته، که نمیخواهد صدایش را بشنوند، که نمیخواهد حرف بزند، که نمیتواند حرف بزند، که جز با تو نمیتواند بگوید، با تمام وجود دلتنگ توست! دلتنگیش میخواهد از سرِ تنهایی باشد، از سر رنج تحملِ خود باشد، از سر بیهمدمی باشد؛ از سر هرچه؛ دلتنگ است و دارد قالب تهی میکند.


بوی چای و پرتقال و سیگار میآید. بوی عطسه. بوی صدای سرماخورده روزهای بهار. من دیگر آن دختر خیالباف لعنتی نیستم که با خوشی عکس آسمان را در چالههای آب به هم میزدم. حالا باران که میبارد مثل تمام این آدم بزرگهای نادوستداشتنی یک جای وجودم درد میگیرد، چند قطره اشک روی گونهام میغلتد و میفهمم که یک جای قلبم خالیست!


کاش هیاهوی آدمها، کاش درس، کاش یک عاشق شدن ناگهانی، کاش کافههای این شهر، کاش سینماها، کاش بوی گلهای محلات و برق یاقوتهای انارهای ساوه، کاش عطر آفتاب وسط ظهر قم، کاش کتابهام، کاش موسیقیهام، کاش آن دنیایی که از آن آمدهام، کاش آن با سر زمین خوردنِ دو سالِ پیش، کاش یک شادی، یک غم، یک حس بیتعریف، کاش چیزی در این جهان بود که تو را از من میگرفت. کاش از ابتدا به من نمیآمدی، کاش نمیدانستم تو کیستی، کاش نداشتمت! کاش آرزویت را نداشتم! کاش نمیشناختمت! ای نرسیدنی! ای دور! ای دستنیافتنیِ فقط آرزو!


سعی من به شاخه بلند تو نمیرسد. من، منِ سست، منِ متناقض، منِ عاصی، با تو خیلی فاصله دارم.


کاش حالا که نمیتوانم سمتت بیایم، فراموش میشدی. من از جهنم نمیترسم! من انسانِ تنهای عصر ارتباطاتم! با هیچکس حرفی ندارم، با هیچکس نمیتوانم بگویم، هیچکس نیست! عذابِ ألیم من نبودن توست. به خدایمان بگو این آدم تنهاییچشیده از سوختنِ هزارباره تا عمق استخوان نمیترسد!


نیمه شب است؛ بیرونِ این اتاق شلوغی مهمانیست. من تنها نشستهام اینجا، از شدت گریه میلرزم. شانههام میلرزند، دستهام میلرزند، تمام وجودم میلرزد. دلتنگِ توئم! دلتنگِ توئم اما از آن دلتنگیهایی که از پا در میآورد!


دارم از پا در میآیم! چه فرقی میکند برایِ اتفاقِ بزرگِ تو، که این ناچیزِ بدقواره سمتِ تو باشد یا نباشد! اما بماند بین خودم و خودت؛ به من از تو اینگونه نگفته بودند. حالا تا هرکجای این جهان که میخواهی، رهام کن! رهام کن منِ بیفراموشی را که هر روز دلتنگ توئم! رها کن منِ بیفراموشیِ ناتوان را؛ رها کن.



فقط قبل اینکه رهایم کنی، این رشته امیدِ باریک را بِبُر؛ بگذار بی تو، با خیالِ راحت بروم به جهنم.


برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: دوشنبه 7 فروردين 1396 ساعت: 2:43

صفحه بندی