خرید بک لینک

گفتم بگذار یکیدو روز بگذرد، ادای این جماعت که با اسم و عکست تمام شد، آنوقت حرف بزنیم.


اینستاگرام این یکیدو روز پرِ عکسهای تو بود. همه سعی میکردند هرجوری که شده خودشان را بچسبانند به تو. نه که من اهلِ برچسب زدن به کسی باشم، اما سیدمرتضا، تو خودت بگو چه کسی در تمام این شهرِ بزرگ، عمیقترین خوشحالیهایش را جای کافهها و رستورانها و مهمانیها، پیشِ تو آورد؟ چه کسی وقتِ گناه از چهرهات شرم کرد، لذت گناه برای چه کسی با به خاطر آوردن لبخندت زهر مار شد؟ چه کسی با تو قصهها پرداخت و مدام خواست تو را از تحریف صداسیما و آدمها بیرون بکشد - گرچه در آن حد نبود -. حالا هم نیامدهام بگویم من خوبم و من تو را فهمیدم! نه. اصلا مگر میشود تو را فهمید؟ اغراق نمیکنم. سیر پروانگی تو را مگر میشود فهمید؟



سیدمرتضا! نمیخواستم حرف بزنم. که چون برای بارِ هزارم عهدمان را شکستم. اصلا میدانی؟ خجالت میکشم.



سیدمرتضا! از هیچکدامِ هیچکدامِ هیچکدامِ این آدمها، برای من رفیق در نمیآید. تو خودت رفیق من باش. رفیق من باش که بدانی چقدر سستم و باز پایِ کارم باشی. باز از روی زمین بلندم کنی. بار پادرمیانی کنی پیشِ خدا که ببخشدم.



مرتضا! من خیلی بیچارهام! نمیتوانم بروم پیِ کارم و کیف دنیا را ببرم. نمیتوانم بروم پی مهمانی و تئاتر. من از تئاتر برگشتهام، از کافهها برگشتهام، از ژستهای روشنفکری سینمایی برگشتهام! نمیتوانم بروم پی عشق و حال! نگرانم.. آه! نگرانم.. من به غایت نگرانِ تمام جهانم! نگرانِ «هنر برای هنر»، نگران «سینما برای سینما»، نگران سکسهای افراطی، نگرانِ مرگ در حماقت، نگران حاکمیت غریزه، نگرانِ انسان، نگران آن حیوانهای شادی را در مستی یافته، که حقشان این بود انسان باشند.. نگرانم و نمیتوانم دست بیندازم گردن عشقم، بیفتیم به گردش توی کتابفروشیهای انقلاب. نمیتوانم آن خندههای بلند سالهای پیش را به یاد بیاورم، نمیتوانم با این عکسها، این کلمات، این خوشگذرانیها و دورهمیها رنج انسان را فراموش کنم. نمیتوانم برگردم به دنیا! .. و نمیتوانم برای دنیا کاری کنم.. صبحها تا ده میخوابم، همیشه خستهام، تمام شیمیم هنوز مانده، نمیتوانم درس بخوانم، نمیتوانم بجنگم، نمیتوانم ازدواج کنم، نمیتوانم فریاد بکشم، نمیتوانم دانشگاه را بیخیال بشوم، نمیتوانم دانشگاه بد بروم، نمیتوانم دانشگاه خوب قبول شوم، نمیتوانم درس بخوانم.. آه.. آه.. آه... نمیتوانم درس بخوانم.. نمیتوانم این ریاضی لعنتی نادوستداشتنی را رها کنم، نمیتوانم بنویسم، نمیتوانم شعر بگویم، نمیتوانم بخوانم.. زندگیام را یک کنکور حقیر از پا در آورده! وای سیدمرتضا، توی این شبِ تنهایی که گریه و اختناق قرین هم شدهاند و سرم از شدت فشار گریه مثل یک گوی پوستیست که چند پارچ خون توش ریخته باشند و شروع کرده باشند با همان، به بازی! شوت، سانتر، پاس. همین حالاست که رگهای سرم پارهپاره شوند و تمام آن رؤیاها بپاچد به در و دیوار و برای همیشه تمام شود..


سیدمرتضا! اینهمه تنهایی و دستبستگی چرا؟ بیش از این توان ندارم. بیش از این نای امید بستن و ناامید شدن ندارم. من که همیشه دلتنگِ علی هستم، من که با تمام یاختههای تنم میخواهمش، من که «منتظرش» هستم، اینگونه ناامیدم.. چرا نمیتوانم کاری بکنم؟



سیدمرتضا! تو میفهمی. تو که از همه خسته بودهای. تو که تمام عالم از تو خسته بودهاند..


فقط میخواهم بفهمی. فقط میخواهم بدانی. وگرنه برای بهتر شدن حالم، دیگر به هیچکس، به هیچکس، به هیچکس امیدی ندارم.. برای یک دستبسته فلج، که نمیتواند برخیزد و جهانِ روزهای خوب را، به زمان بکشاند اما پر از رؤیاست، برای کسی که عاشق اوست و هیچوقت به او نمیرسد، برای همچو منی، هیچ نمیماند. دنیا همه هیچ و اهل دنیا همه هیچ! روز حساب هم حتی، همه هیچ..



سیدمرتضا! بدان! دارم از درد میمیرم! دارم از درد میمیرم.. بدان. بدان و پسفردا، به تمام اینها که به نام تو میشناسندم، از این شبها بگو، یا نقاشی کن گونههایم را، وقتی که خواب بودند و غرق گریه بود...


برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 24 فروردين 1396 ساعت: 4:05

صفحه بندی