همین که تمام ابعاد علممان، از هزاران سال پیش تا امروز، و حتی احتمالاتِ علوم آینده، هنوز دردِ اصلی انسان را دوا نکرده، برای بودنت، آمدنت، انتظار آمدنت کافی نیست؟
ما توهم یک مرد هزارساله نمیبافیم. ما نه اینکه از شدت یأس به امیدهای واهی چنگ زده باشیم. تو، نه اینکه قهرمانِ یک داستان سوررئال باشی؛
نه؛ تو هستی چون ما از حیوان متفاوتیم. از این قوانین جنگلی متفاوتیم. چون ما انسانیم. انسانِ نامتناهی؛ انسانِ بینهایت. و تو تصور کن، انسانِ ناتوانِ همین هفتاد سال زندگی را، که خودش را، بشر را نابود میکند. تصور کن عمق این ناتوانی را از حمل خود، هفتاد سال ناقابل!
پس برای منی که بار بینهایت را روی شانههایم، هرشب احساس میکنم و از به دوش کشیدن هجده ساله خودم خستهام، تو قطعا، حتما، حکما، طبیعتا، حتما، حتما، حتما هستی.
سلام تمامِ هست!
یا ایها العزیز! مسّنا و أهلنا الضر..
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا