خرید بک لینک

بچه! مگر به تو یاد نداده بودند مرد روزهای سخت باشی؟ پس لطفا بایست. شروع کن. بلند شو. جا نزن. فریاد بکش. بدو. سجده کن. خم شو. آن کتاب را از زیپ جلوی کیفت بیرون بیاور، یکیدو خط بخوان. سه ماه مانده بچه! سه ماه مانده! چه شده که نمیتوانی بلند شوی؟ چه شده که فکر میکنی نمیتوانی؟ رجزخوانی کدام جنگجو رنگت را مثل گچ کرده؟ بلند شو، بلند شو رفیق.. این فقط یک کنکور کوچک است! آه، گریه کم کن! این اشکهای لعنتی را برای یک بار هم که شده خودت از روی گونههات پاک کن. بگذار جلوت را خوب ببینی. جلوت را. سه ماهِ مانده را. تنها زمانِ مانده را. میشود بلند شوی؟ التماس میکنم. التماس میکنم همان آدم همیشه باش. همان همیشهبیدارِ بیخواب. همان آدم قوی. آه، گریه کم کن، گریه کم کن.. آرام بگیر، درست را بخوان، من مطمئنم که تو شایستهاش هستی! من شاهد لحظهلحظه بال و پر زدنت هستم! من لحظهلحظه با تو تمام رؤیاهای جهان را نفس میکشم. من میدانم که تو درد داری، که تو مجبوری! بلند شو عزیزم، بلند شو تنهایِ باقیماندهام، دخترکِ یکگوشهکزکردهی غمگینم! این ژستهای «نتوانستن» هیچ به تو نمیآیند..



سلام. میترسم. میترسم. تو هم با من تمام آنچه اتفاق میافتد را احساس میکنی؟ تو هم با من روح چمران را، روح سیدمرتضا را احساس میکنی؟ تو هم در تجربههای شبانهمان، با من شریکی؟ بیا، بیا، بیا با هم از خودمان دور شویم؛ اندازه هزار سال نوری. حجم نورانی پنجرهها را فراموش کنیم، حجم نور را فراموش کنیم، حجم آن نور روزهای تابستان را، که مثل ماهیچههای سینه یک بلدرچینِ ترسیده بالا و پایین میرفت و تاب میخورد، و آن پنجرههای رنگی را، طعم سرخ هندوانه را توی دهانمان، آبی که از لب و لوچهمان میریخت؛ بیا ذکر یونسیه را فراموش کنیم، آن پل را فراموش کنیم، ترمینال را، مزه شیر مادر را، بیا، بیا، دورتر، دورتر، دورتر. موسیقیهامان را فراموش کنیم، کتابهامان را، آن صحنه رنجآور تئاتر را که دیالوگها یادمان رفت؛ بهشت زهرا را فراموش کنیم؛ مزار سیدمرتضا را، مصطفی را، چمران را.. بیا. بیا اینجا کنار من؛ هجده سال و دو ماه و هفت روز دورتر. هزار سال نوری دورتر. اینجا فضای تحقق نظریه ماست. نظریه نسبیت انسان؛ بیا، بیا، بیا باز هم دورتر. هزار و صد و هشتاد و دو سال دورتر. ده هزار سال نوری دورتر. خودت را ببین؟ بیا دویست و پنجاه سال قبلتر. خودمان را ببین؟ فکر میکردی پشت اینهمه سال واقعیت داشته باشیم؟ نگو نمیدانی جهان از کجا به اینجا رسیده. چشمهایت را ببند؟ فکر کن؟ ما تمام اتفاقهای جهان را به یاد میآوریم.. نظریه نسبیت انسان! سلام فاطمه! سلام! لطفا بلند شو. این اتفاق کوچکیست! آرام بگیر. کمی بخند! سه ماه جنگیدن را روی این سالها بگذار. بعدها باید از دور تماشایشان کنیم. من و تو. ما. بعد تمامِ آن تجربهها. ما باید چمران را تماشا کنیم، سیدمرتضا را تماشا کنیم. ما باید خبط و خطاهایمان را بنویسیم، از خدا طلب رنج کنیم، ما باید رنج بکشیم، بجنگیم. این جنگ کوچکیست.. ما باید چمران را، سیدمرتضا را، دوباره در خودمان پیدا کنیم.. نگرانِ نسیانِ برخاسته از انسان بودنت نباش! فقط سعی کن بعضی چیزها را به یاد بیاوری..

میشود این بار با همیشه فرق داشته باشد؟ میشود بلند شوی؟ بعد از این هجده سال و دو ماه و هفت روز، بعد از چند هزار سال نوری، میشود این بار واقعا بلند شوی؟

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: پنجشنبه 24 فروردين 1396 ساعت: 4:05

صفحه بندی