خرید بک لینک

۱.

کیوان حسینی که معرف حضور هست؟ توی کانالش یک مطلب شیر کرد راجع به انتخابات فرانسه که سوم اردیبهشت است. برای هر نامزد یکسری ویژگیها نوشته که خیلی مشخص هستند. فلانی با نئولیبرالیسم مخالف است، بهمانی مخالف قانون منع حجاب است، آن یکی ضد اتحادیه اروپاست. بگذریم ازین که فرد نگارنده شخص معلومالحالیست، اما این یک حقیقت است. شما وقتی میخواهید یک شخصیت حقیقی حقوقی سیاسی را مثلا در فرانسه تعریف کنید و چند مشخصه از او بدهید، میتوانید این کار را بکنید. چند مسئله وجود دارد که نامزدهای انتخاباتی در یک کشور با آن مخالفند یا موافق، یا چند مسئله وجود دارد که نامزدهای انتخاباتی هرکدام میخواهد آنها را از راهِ خودش حل کند، و مجموع این مخالف یا موافق بودنها، یا راه حلهای مسائل میشود تعریف آن فرد در سیاست. گذشته از اینکه سیاست جهان شبیه یک جور خاله بازی مضحک شده، اما این تعاریف چارچوبی به کسی کمک میکند بتواند در این وانفسا بین بد و بدتر انتخاب داشته باشد.

اصلاحطلب چیست؟ ریفرمیست است؟ اگر هست پس چرا چارچوب ولیفقیه را مثلا پذیرفته؟ اگر نیست چرا هرکس مخالف ج.ا است فلهای - انگار که بخواهد گوسفند بخرد - اگر دست از تحریم انتخابات برداشته باشد، به چپیها رأی میدهد؟ رفسنجانی کیست؟ کسی که آمد و بنای اشرافزادگی و اقتصاد شکستخورده غربی را گذاشت و رفت؟ خاتمی کیست؟ کسی که آمد و عریانی آورد و رفت؟ احمدینژاد کیست؟ کسی که آمد و دلار به هزار نرسیده را سه هزار به بالا کرد و رفت؟ اصولگرا چیست؟ اگر جریان پیگیری ارزشهای انقلاب است، با پایش وضع موجود، بهتر است همین حالا خودش را در هزارتوی زمین دفن کند که کسی نداند جهان روزی چنین ننگی هم به خود دیده! اگر نیست پس این جوانکهای الکیمثلا حزباللهی چرا پشت اینها را میگیرند؟ ما چیستیم؟ انقلابی و غیرانقلابی چیست؟ چرا هنوز موفق نشدهایم انقلاب را از مرز عشق و دل بیرون بکشیم و به محدوده معادلات بیاوریم و برای جوانانمان تشریح کنیم؟ ما چیستیم؟





۲.

امروز آزمون داریم. هفت و نیم صبح. و من تمام شب را بیدار بودهام از فکر. حالا هم نمیخواهم بروم. چند دقیقه دیگر لباس میپوشم و برای فرار از شماتتها میروم تا وقتِ تمام شدن آزمون، قبرستان! نه که امیدوار باشم، نه. نه که حرفی داشته باشم حتی؛ داشته باشم هم رویش را ندارم. میروم در سکوت مینشینم آنجا، نگاه میکنم به روبرو، و فرو میروم در عدم..



۳.

بلاکم کرد. پیام دادم که چهت شد! گفت دلت میخواهد گناهی را بکنی و داری توجیه میکنی. این گناه است، و من.. نیستم.

پارچ آب یخ ریختند روی سرم. هنوز میلرزم. الان سه ساعت است دارم با خودم فکر میکنم واقعا توجیه میکنم؟

وقتی کسی بی تعارف تو را ناگهانی، خیلی ناگهانی، با خودت روبرو میکند، تا مرز سکته میروی. یا لااقل من میروم.




۴.

من میترسم از خودم. خیلی. خیلی. چون قابلیت این را دارم چند دقیقه نگذشته از یک مواجهه معنوی بزرگ، با تمام قدرت گناه کنم... و این یعنی نسیان.




۵.

میدانم توی مترو میافتم به خودخوری که چرا نرفتم آزمون. میدانم اینکه آزمون قبلیات بیستم اسفند بوده باشد و این آزمون را هم نروی، یعنی مرگ یک کنکوری. حتی این را هم میدانم که مردهام. اما نمیتوانم بروم آزمون. دارم تلاش مذبوحانهای میکنم برای بیرون کشیدن خودم از این مرداب، در آخرین کمترازسهماهِ باقیمانده. دقیقا شبیه دست و پا زدن یک مگسِ در عسل گیرکرده؛ از دور که نگاه کنی، یک نمایش مضحک میبینی.




۶.

انقلاب چندتا نظریهپرداز خوب میخواست فقط..




۷.

دوست دارم بنشینم روی آن مبل راهروی مدرسه، سرم را فروکنم توی گردنم، موهایم را بکشم و گریه کنم. بعد یک تابلو بچسبانم بالای سرم و بنویسم:


«شکستخورده».




۸.

میترسم از خودم. خیلی.




برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 25 فروردين 1396 ساعت: 19:17

صفحه بندی