شب میآیی با من دعوا میکنی و میگویی «داری توجیه میکنی» و حرف که میزنم و میگویم «خواستم و نشد» میگویی «...». حالا هم این را مینویسی.
آن روزی که برنز المپیادم معلوم شد گفتی «فاطمه من به تو افتخار میکنم. تو یه حزباللهی واقعی هستی». چیزی شبیه این.
دیشب که فحشم دادی و دعوام کردی اشکم نیامد ملیکا. من وقتی خوشخوان دیفرانسیل را خریدم و دیدم اولش نوشته «هرگونه کپیبرداری، یادداشتبرداری، و تکثیر..» و به جای اینکه ادامهاش بخوانم «پیگرد قانونی دارد» خواندم «...به نیت استفاده دانشآموزان گرامی بلااشکال است» گریه کردم. فکر هم نمیکردم چیز عجیبی باشد تا وقتی که سر کلاس دیفرانسیل داشتیم از خوشخوان و هامون سبطی و تکثیر صفحههای کتاب املاش حرف میزدیم که تعریف کردم و بچهها فکر کردند جمع شدن اشک توی چشمهام با این جمله اتفاق عجیبیست. من زیاد اشک توی چشمهام جمع میشود. خیلی زیاد. روزی بیشتر از بیست بار. اما دیشب درست وقتی فکر میکردم فراموش شدهام وقتی فحشم دادی و گفتی با خودم این کار را نکنم گریهام نگرفت. در تمام طول این یک هفته وقتی به طور اعجابانگیزی کامنتهای شگفتیآور دریافت کردم از آدمهایی که یا نمیشناختم یا کم میشناختم، گریهام نگرفت. وقتی فرزانه مثل تو، دقیقا با همان جمله تو گفت «خودِ شکستخوردهام رو در تو میبینم. با خودت اینکارو نکن» گریهم نگرفت.
ملیکا؛ حقیقت این است که من هیچوقت بچه حزباللهی نبودهام. از طرف اکثر بچه حزباللهیها هم تکفیر شدهام بیشتر. خیلی شده که روسریم عقب برود و موهام پیدا شود، خیلی شده که سر کلاس فیزیک به خودم آمدهام و دیدهام مقنعهام تا وسط سرم رفته عقب و موهام پیدا شده. و حتما خودت فهمیدهای، بیرون از خانه خیلی بیش از آن شیطنت دارم که بشود اسمم را گذاشت بچه حزباللهی. شعار «جانم فدای رهبر» نمیدهم، ساق دست نمیپوشم، روسریم خیلی هم جلو نیست، متأسفانه خیال ازدواج و همسرداری توی سرم ندارم، همانطور که خودت میدانی با پدرم سردم، و آن جریانِ «فلانی» را تو از همه راستتر و تمام و کمالتر میدانی و قصه با سر زمین خوردنِ دو سالِ پیشم را. موسیقیهایم را میشناسی، داستانهایم را خواندهای، میدانی راستیها را به تف هم نمیخرم، میدانی شاملو میخوانم حتی با اینکه سیدمرتضا به شعرهاش میگوید «معر»، و نمیدانم میدانی یا نه، از تمام روایتِ فتح فقط چند تکه ویس شنیدهام، و میدانی فیلم زباناصلی میبینم و تکنیک بعضی فیلمهای بیشرفبازی ایرانی را تحسین میکنم، و نمیدانم، میدانی که از کتاب «دا» به خاطر قلم ضعیفش، از «من زندهام» به خاطر نابلدیش در ویرایش، حتی از «نورالدین پسر ایران» هم خوشم نمیآید؟ برعکس عاشق «وقتی نیچه گریست» اروین یالوم هستم و کتاب مورد علاقهام «اتحادیه ابلهان» جان کندی تول است. بهترین دوستانِ الانم هشتاد و هشت یا وسط خیابان بودهاند یا دانشگاه تهران و میرحسین را دوست دارند و بعضیهاشان حتی عاشقِ زیباکلامند و شاگردش. خیلی نماز صبحها را خواب ماندهام، خیلی صحنههای مهم را ترک کردهام، خیلی نامسلمانی کردهام توی زندگیم، از بسیج دانشجویی متنفرم، از دانشگاه امام صادق متنفرم، از این سکونی که طلبههای نافهم را انداخته گوشه حجره و به بهانه و عذر از صحنه دورشان کرده متنفرم، با حجاب اجباری مخالفم و از وقتی یادم هست بودهام، و بدترین فحشهای زندگیام را از این بچه حزباللهیهای یقهبسته شنیدهام. همینها کافیست ملیکا؛ باقی چیزهایی که اثبات میکند من حزباللهی نیستم غیر قابل پخش هستند.
من ادای چیزی را در نیاوردم. من مثل رضا نظافت المپیاد را به خاطر اینکه توش کفر میگفتند رها نکردم، من در تمام زندگیام هیچ مشکلی در حرف زدن و روبرو شدن با پسرها نداشتهام، من خودِ محرم هم وقتی مجبورمان کردند سر صف بایستیم و زیارت عاشورا بخوانیم بلندبلند فحششان دادم، و در اعتراض به اینکه تا بعدِ نماز در بوفه را باز نمیکردند (نهار بچهها توی فرِ داخلِ بوفه بود) از قصد کارهام را طول دادم و زنگ که خورد و در را بستند هیچ تلاشی نکردم که راهم بدهند سر کلاس.
من اینم ملیکا. روضهها را نمیشینم چون زیادی عوامانهاند، به شرف شمس اعتقاد ندارم، به خیلی چیزها اعتقاد ندارم ملیکا.
سیدمرتضا من را مست کرد. قبلا هم نوشته بودم؛ سیر پروانگی سیدمرتضا، بی آنکه بخواهد فیلم شود، قصه شود، من را مست کرد. خودش. همان کامران آوینی تحریف شده که صداوسیما پدر خودش و مستندهاش را درآورد اما بعد شهادتش ناگهان سعی کرد او را محصول خودش نشان دهد. همان مرتضای تحریفشدهی تا مدتها سیگاری. همان که فقط یک درمعادلهنگنجیدهی مست مثل امام توانست حقیقت را نشانش بدهد.
چمران من را مست کرد. با آن «خدا بود و دیگر هیچ نبود». با آن جرئتی که از خدا طلب رنج میکرد و منِ لجباز را به وجد میآورد که «آی خدا! بیا بزن.. من رسیدنهای راحت را دوست ندارم!».
الان هم هیچوقت، هیچوقت، هر افتضاحی که توی کنکور به بار بیاورم گردن هیچکس نمیاندازم. نمیگویم «توفیق نداشتم»، نمیگویم «خدا نخواست».
من هیچچی نیستم ملیکا. هیچِ هیچزادهام. یک نفر که یک شبِ عاشورا آیاتِ آخرِ فجر را تجربه کرد و دیگر نتوانست به عیش و نوش برگردد. یک نفر که یک شبِ قدر قامت امام را بین نور و تاریکی دید و دیگر نتوانست به دنیاش برگردد.
من را از دنیام بیرون کشیدند ملیکا. نمیدانم چرا، نمیدانم دقیقا کی و کجا، اما میدانم که من نخواسته بودم. استاد صفایی من را از دنیام بیرون کشید. آنجا که میگفت توشه همین است و آدمها همینند. آنجا که از علی میگفت. آنجا که از ضرورت وحی میگفت، بی آنکه روضه بخواند از عاشورا میگفت، بیآنکه بخواهد اشک بگیرد از مستمعها، از حسین میگفت؛ فرزانه من را از دنیام بیرون کشید. تو من را از دنیام بیرون کشیدی. بعد ملیکا، من دیدم که در تمام قدمهام دارم فکر میکنم به نجاتِ خودم که از جهان بزرگتر بودم، در تمام لحظاتم دارم فکر میکنم به «او»، به آمدنش، به حکومتش. به خودم آمدم و دیدم دیگر شال هنری نمیاندازم دور گردنم، «آینه جادو»ی سیدمرتضا شده حجت سینماگریام، به خودم آمدم دیدم وقتی مینویسم سیدمرتضا از کلماتم میزند بیرون، عشق یمن و نیجریه از جملههام میچکد، دیدم دیگر نمیگنجم بین آن کتابها، بین آن آدمها، بین آن لباسها، آن زندگی. دیدم دلم میخواهد بجنگم، مصداق آن حدیث باشم که میگوید «یاران او کوه جابهجا میکنند»، به خودم آمدم دیدم دنیا کوچک است، دیدم جا نمیشوم توی تزیین غذا و لاک و سینما و سالنهای تئاتر و شب شعر، ناگهان دیدم شعرهای عاشقانه کمعمقند، آدمها شبیه خودم آنقدر کوتاهند که نمیشود عاشقشان شد، دیدم جهان فقط با انقلاب معنا دارد، با او معنا دارد، دیدم من فقط با او معنا دارم.
ملیکا! باور کن من فقط یک دختربچه هجده سالهام که آن اول، هیچ خودم انتخاب نکردم اینجا باشم. به قیمتِ تنها بودن در تمام این سالها توی مدرسه، به قیمت فحش خوردن از آنها که فکر میکردند خودشان خیلی حزباللهیاند، به قیمت طرد شدن از خیلی جمعها، به قیمت تنهایی، به قیمتِ بیخوابی شبها، به قیمتِ سکوتی که وقتِ داخل شدنم به جمعها بینشان حاکم میشد، من حالا اینجام.
سال پیش که میخواستم تغییر رشته بدهم و با پدرم دعوام شد، باز تو فحشم دادی که «تو هم فقط از پشت صفحه وبلاگت مسلمونی». نه ملیکا. من هیچجا مسلمان نیستم. من فقط ناگهان به خودم آمدم و حقیقت را دیدم. همین. و دیگر نتوانستم برگردم.
من تنهام. روا نیست شماها اینهمه بیرحمانه سستی این روزهایم را بکوبید توی صورتم. هیچکس نمیتواند به من کمک کند چون این روزها افتادهام توی یک گرداب زیر سطح دریا. اصلا صدایم به بیرون نمیرسد. روی سطح خبری نیست، اما من آن پایین دارم غرق میشوم و هیچکس نباید به آن گرداب نزدیک شود.
کنکور خیلی کوچک بود، اما من را گیر انداخت که ثابت کند فقط عشق و عقل و توانِ تحلیلِ داده و بیخوابی شبها کافی نیست. ثابت کند اگر اینهمه ریشوییقهبسته میبینی و هیچ خبری نیست، اگر توی هر کانالی یک «مهدی بیا»ی جانسوز میبینی اما برآیندی در جامعه نیست، اگر اینهمه چادری روسری را تا جلوی جلو کشیده میبینی و وضع انقدر خراب است، اگر همه «جانم فدای رهبر» میگویند اما هیچ غلطی نمیکنند، اگر اینهمه خادمِ کفشجفتکنِ عزادارانِ ارباب میبینی و حسین واقعی هنوز غریب است، اگر اینهمه انقلابی(!) میبینی و انقلاب هنوز با آن ایدئولوژی مسحورکننده اینهمه غریب است، تمام اینها نشان نمیدهد که انقلاب ظرفیتش را ندارد، اسلام ظرفیتش را ندارد، هیچکدام اینها اثبات نمیکند علی دروغ است، تجربه علی دروغ است، هیچکدامِ اینها نمیتواند منکر این شود که یک روز باز هم تمام معادلات به هم میریزد و کسی که حتی فکرش را هم نمیکنیم، مثل امام از یک جای این جهان بلند میشود و از عمق جان «او» را صدا میکند و درست هم صدا میکند. بی ادا و بیآنکه قبلش حرفی زده باشد و ریش گذاشته باشد و یقه بسته باشد و اصلا صدایی ازش بلند شده باشد. ناگهان یک نفر بلند میشود و معادلات را به هم میریزد و واقعا فدای او میشود ملیکا. کنکور من را زمین زد که بفهمم همه چیز سر جای خودش است، نصر خدا سر جایِ خودش است، بینهایتِ علی سر جای خودش است و باز اگر خدا بخواهد میشود که تمام این آدمهای سرتاپا غرق شهوت، مبهوتِ وحدت عشق و عقل بشوند، مبهوتِ حرص رسولالله برای هدایتمان، مبهوتِ بینهایتی که درون خودشان است و در دنیا جا نمیگیرد. کنکور من را زمین زد که بفهمم همه چیز سر جای خودش است و جای ناامیدی نیست! فقط ما سر جای خودمان نیستیم...
ملیکا! من تلاشم را میکنم. میدانی چرا؟ چون دلم تنگ شده برای او. سستم! خستهام! اما تلاشم را میکنم. میدانی چرا؟ چون دوست ندارم وقتِ آمدنش فقط نگاه کنم. ملیکا! من یک دختربچه هجده سالهی تنهام. اما متوقف نمیشوم. میدانی چرا؟ چون هرچقدر گوشم را میگیرم، شبهای صدای آن قطرهها را میشنوم که دارند میریزند به دریا...
ملیکا! گریهام گرفته. یک دقیقه هدی را بگذار زمین و باز بیا دمِ مدرسهام و من را بغل کن. دختر هجده سالهی تنهایت را.
+ اگر هم حوصله نداشتی تمام اینها را بخوانی، همین یک جمله حرف را میرساند:
توفیقی نداشتم که بخورد توی سرم.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا