برگشته بود به مامانم گفته بود:
خاله تو رو خدا دعا کن بچه مامانم آبجی باشه..
هیچی دیگه؛ بچه مامانش آبجی شده.
کاش اسمشو بذارن روشنا. رها و روشنا. روشنا؟ روشنای قشنگم؟ حالا که رها داره میره مدرسه که جا بگیره تو عقلانیت آدما، تو داری میای ک بازم یکی باشه که شترای توی آسمونو با هم بشمریم. روشنا؟ روشنای قشنگم؟ دلم برات یه ذره شده... ندیده!
روشنا؟ روشنی؟ روشن؟
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا