خرید بک لینک



برای ما آدم معمولیها یک روز، روز دعواست، یک روز، روز آشتی. با خودکار بیک برای بار چندم مینویسم «قد أفلح من زکها»، و سعی میکنم قطر جوارح مختلف حروفم را درست در بیاورم. زیباست. ملیکا میگوید کاغذ دیواری اتاقم به دنیام وصله ناجور است. راست میگوید. خطم را هم انگار وصله کردهاند به من. یا شعرهایم را. یا این آیات را. یا خندههام را!

بچهها آن لحظههای من را میبینند که دستم را مشت میکنم و میکوبم در هوا و میگویم «یـــــــــــــــس! وی کِن!». بچهها دویدنهایم را میبینند. بچهها از من یک امیدِ بیانتها میبینند. یک اراده قوی. بی آنکه من خواسته باشم اینطور ببینندم. بی آنکه من حرفی زده باشم. من فقط گاهی واقعیتهایی را که در آن به ذهنم خطور میکنند به زبان میآورم. مثلا میگویم «چه جای نگرانیه واقعا»؟ یا میگویم «ئه! اتفاقا این درس که خیلی آسون بود!». واقعیت را گفتم. چه جای نگرانیست؟ و تمام این درسها ذهنم را آزار نمیدهند من باب سختی یا پیچیدگی.


اما بچهها بعضی شبهای من را نمیبینند. هیچکس طاقت فرسایشهای من را ندارد. یک نفر که ضعیف نیست، یک نفر که هنوز روی پاست، وقتی میخواهد خودش را به زمین بکوبد خیلی رقتانگیز است. من در حالات بد شبهای فرسایشیم، زشتترین آدم دنیام. دوست دارم خودم را بکشانم روی زمین و آنقدر با لگد بکوبم توی سر و صورت خودم که بمیرم.


الان داغم هنوز. سرم هنوز سنگین است. دستهام داغند. نوک انگشتهام اما یخ کردهاند. اما بهترم. عصر داشتم از گریه خفه میشدم؛ به زحمت خوابیدم. بعد که بیدار شدم گریهام بند آمده بود. اما هنوز داغم. چشمهام ورم کردهاند. سرم هنوز سنگین است.



اما الان بهترم. بهترم و آشتی.




برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: شنبه 2 ارديبهشت 1396 ساعت: 8:01

صفحه بندی