بهش گفتم:
«تو برام جای علی هستی».
اما حقیقت این بود من مهدی را حتی از علی هم بیشتر دوست دارم. مهدیِ از محرومیت بهاینجارسیده را. مهدیِ پشتِ سر گذاشتنِ تمام آن اتفاقاتِ بد، مهدی کمکدستِ مامانجون، مهدیِ شبهای پرستاره بالاپشتِبام، مهدی استادِ قهوه دم کردن، مهدیِ پرخوانِ باهوش، مهدی کنجکاو، مهدی پرسشگر، مهدیِ «من دمِ پل آهنچی منتظرتم. بعدِ قرآنبهسر زود بیا بیرون». مهدیِ تا صبح توی هال(؟) خانهشان از جهان گفتن، مهدیِ فلکه بستنی، مهدیِ آبلیموی اضافه توی فالوده، مهدیِ یک آبانار اضافه بعد هر بستنی، مهدی توی فکر با آن ژست جذاب، مهدیِ تلاشگر. مهدی زردِ بچگی، همان که میرفت بالای درخت و نشانی من را میگرفت و انجیرهای سرخ را پرت میکرد توی دستهای من، مهدی پایه هندوانه را شتری خوردن. مهدی گایتون و کمپل و سولومون. مهدیِ مخ ریاضی. مهدیِ متخصص درست کردنِ پاچینی.
جزء معدود آدمهای کوچکتریست که میشود با او حرف زد و پشیمان نشد.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا