خرید بک لینک

من هیچی نمیشوم. هیچی . هیچی و مطلقا هیچی .

الان فقط تشنهام. خوابم میآید با اینکه تمام امروز را خوابیدم. موهام را خودم دیشب از ته زدم اما کج شده. نمیدانم چرا دوباره بیدار شدم. الان هم نمیتوانم بخوابم. با این شدت هرچهبادابادی که امسال دچارش شدم کمی از آن وسواس سالهای خیلی دور هنوز در من مانده. حتی یک کلمه هم دیفرانسیل نخواندم.


من هیچی نمیشوم عزیزم. هیچی. تو بخند. و برو. من را تنها بگذار همین جایی که عاقبت، با سر بروم توی لجن. لیاقت من همین است. اما تو باید پرواز کنی.


صدای اذان است میآید؟


گاهی فکر میکنم گریه را گره زدهاند به من. وگرنه چه مرضی داشتم این وقت صبح، که چشمهام هنوز کامل باز نشده، صدای اذان بشنوم که مؤذنش الان یک دقیقهایست دارد الله اکبر دوم را میکشد، و اشک توی چشمهام حلقه شود؟



من خیلی خستهام. خستهتر از آنم که بخواهم بلند شوم. خستهتر از آنم که بخواهم آرام بگیرم. خستهتر از آنم که بخواهم دعا کنم. خستهتر از آنم که بخواهم «برگردم». روبرگردانم. من خیلی خستهام فاطمه. با عجز توی چشمهام که میدانی چه شکلیست بخوان. بعد بیا برویم بالای پل.

میدانی دروغ نمیگویم. ادا در نمیاورم. خستهام. واقعا خستهام. بیا برویم بالای پل فاطمه. من از ذرههای هوایی که نفس میکشم شرمندهام . واقعا شرمندهام .



صدای اذان قطع شد. گریههام اما ..

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:28

صفحه بندی