/
حقیقتش را بگویم، مثلِ یک احمقِ بی راهِ پس و پیش، پشیمانم. حالا درست است که اگر خدا بخواهد لااقل برنز را میگیرم و بیست درصد سهمیه دارم که یعنی آی تی شریف را میتوانم بکنم برقِ شریف! اما خب... تابستانم رفت. دارم فکر میکنم پایه را چطور جمع کنم؟ دو فصلِ آخر فیزیکِ دو، استکیومتری شیمی سه، فصلِ پنجِ شیمی دو... اصلا همان آی تی شریف را میتوانم بیاورم با این وضع؟!
/
یک برش است از یادداشتی که تیر نود و پنج نوشته بودم. گویا آن روز با فاطمه هم رفتهایم انقلاب و تا کالج پیاده گز کردهایم. از آن نانفروشی کنار سینما مرکزی پیراشکی خریدهایم و از آبمیوهفروشی؛ من آبطالبی خوردم، فاطمه فکر کنم آبهویچبستنی خورد. یادم هست چیزی هم نخریدیم. و این را هم یادم هست که چند دقیقه مثل همیشه جلوی سینما مرکزی تعلل کردیم که برویم یک چیزی ببینیم یا نه. نرفتیم. احتمالا من برایش راجع به بچههای کلاس توضیح دادهام؛ یا نه؛ راجع به استاد ماحوزی؟ الان شک کردم. چیزی خریدم یا نه؟ کتابی، چیزی؟
الان میتوانم جواب بدهم. نه؛ نمیتوانی. آیتی شریف را نمیتوانی بیاوری که با مدالت بکنیش برق شریف. الان نشستهای اینجا، دلت برای قم تنگ شده، دلت برای قم خیلی تنگ شده، دلت برای آن خودِ قبلت که مناجاتهای عاشقانه بلد بود تنگ شده، دلت برای ستارههای آسمان قم تنگ شده و تا صبح کنار حاجبابا نشستن، بغل حاجبابا خودت را لوس کردن، دلت برای یک هفته ماه مبارک که میروی قم میمانی تنگ شده، دلت حتی برای اصرارهای افراطی مامانجون که میخواهد چیزی به تویِ بیمیل که از گرمای قم بیطاقت شدهای بخوراند تنگ شده، دلت برای دایی تنگ شده، دلت بیشتر از همه برای خودِ سادهترِ آن روزهات، که کمی، فقط کمی کمتر فلسفهباف بود تنگ شده. الان نشستهای اینجا، دقیقا تنهایی. گرین لیوزِ دیوید نیوو را گوش میکنی، کتابِ تستِ گسسته جلوت باز است، دو روز است درست و حسابی درس نخواندهای، چند روزی هست مریضی، نمیتوانی درست بخوابی، در طول خواب ده بار بیدار میشوی و باز خواب میروی؛ انگار کسی تو را به بیداری میخواند و کسی تو را به خواب. پنجره را دو روزی هست که بستهای، زیر باران نرفتهای؛ امروز باران آمد، اما تو زیر باران نرفتهای. این دوسه روز چار تا فیلم دیدهای، الان آن لباس خاکستری تنت است، آن ساعت رومانسون را بستهای، کتاب «زندگی زیباست» وسط اتاقت است، قاب سیدمرتضا جلوی چشمت، نور چراغ مطالعه افتاده روش. دو تا سربند زرد اینجا هست که میبینیشان یاد حزبالله میافتی، روی یکیش نوشته «لبیک یا زینب»، روی آن یکی «لبیک یا خامنهای». اولی را از سر مزار محرمِ... محرم ترک برداشتهای. همین الان فامیلیش را یادت نمیآمد، سرچ زدی توی اینترنت «شهید مدافع حرم، محرمِ...»؛ محرم ترک. به هوای او نرفته بودی آنجا. رفته بودی به رسول سر بزنی.
الان اشکهات حلقه شدند توی چشمهات. سرت به طرز عجیبی درد میکند. این دو روز چند نفر بهت گفتهاند ضدانقلاب. تو همچنان روی مواضع خودت ایستادهای.
الان پر از مانعی. یادت میآید که تا چند وقت پیش تمام درهها و رودها و موقعیتهای استراتژیک خودت را توی دست داشتی. بچه شناسایی بودی. اما الان انگار از کمای ده ساله بیدار شده باشی؛ نشدهای اما به سرعت در حالِ تغییری. لحظهای میگذرد و برای خودت غریبی. اندازه ده سال از خودت دور بودن با خودت غریبی. همین الانِ الان ماندهای بهتزده که با این انسانِ جاودانه نابودناشدنی که نمیتوانی رهاش کنی، نمیتوانی به درک بفرستیش، نمیتوانی از بین ببریش چه کار کنی. با این انسانِ ابدیِ هرلحظه متفاوت از لحظه قبل. با این انسانِ مدام در جوش و خروش. مدام در بدر و محاق. همین الان الان با «او» شکرآبی. گریهات آمده. اشکهایت میریزند روی لباست. نمیتوانی به پاش بیفتی. قهری. خیلی قهری.
ذهن متوقفناشدنیت گیر کرده پشت موانع ساختگی آدمها. متوقف شدهای پشت چندتا مانع خیالی. خودت میدانی خیالیاند اما پشتشان گیر کردهای. اشکهات الان شدت گرفتهاند. دو ماه و هفت روز تا کنکور مانده. گفتم برایت بگویم که آی تی شریف قبول نمیشوی. الان ایدهآلت کامپیوتر امیرکبیر است. آن هم در حالت ایدهآل. اگر روزی 12 ساعت درس بخوانی تا کنکور هفتصد و بیست ساعت وقت داری، که نمیخوانی. خیلی بخوانی روزی پنج، شش ساعت. ذهن متوقفناشدنیت گیر کرده پشت موانع ساختگی آدمها. پشت نمیشود، نمیتوانی. خودت اگر باشی، با یک حساب سرانگشتی میگویی سه تا سؤال احتمال را میزنی، سه تای نظریه اعداد را، سهچارتای ترکیبیات را، سه تای تابع را، دوازده تای دیفرانسیل را، سه تای مثلثات را، یکیِ نمایی و لگاریتم را، هشت تای هندسه تحلیلی را، سه تای هندسه پایه را، دو تای آمار را، چند تای دیگر را، سرجمع میشود چل و پنج تا از پنجاه و پنج تا. هشتاد درصد. شدنی هم هست برات! اصلا میگوییم بعضیش سخت است و نمیزنی؛ هفتاد درصد. هفتاد درصد ریاضی! نوسان و موج و صوت و الکترومغناطیس و دو فصل آخر فیزیک پیش و سینماتیک و دینامیک و کل فیزیک سه را هم میتوانی بزنی. میشود هفتاد هشتاد درصد. شیمی را اما اصلا. بیست سی درصد به زور بتوانی بزنی. عمومیها هشتاد نود را؛ اگر بخوانی. حالا هم که نخواندهای پنجاه شصت را میزنی.
خب، مجموعا بد نیست! کامپیوتر امیرکبیر را میآوری اگر کمی بجنبی و درسها را جمع کنی. این خودت هستی. وقتهایی که حالت خوب است، وقتهایی که تنهایی، وقتهایی که کسی نیست.
بعد دیگران وارد میشوند. بچههای مدرسه که میدانی مثل خر درس میخوانند میگویند ما سی چل درصد ریاضی بزنیم کلاهمان را میاندازیم بالا! و سی چل درصد نمیزنند!! با خودت میگویی طرف با آنهمه درسی که میخواند و میدانی که میخواند، سی چل درصد میزند، پس تو حتما باد هواست محاسباتت. بچه درسخوانِ کلاس چل پنجاه درصد ریاضی میزند.
بعد نجواها زیر گوشت میگویند او از تو باهوشتر است! خیلی باهوشتر. خیلی تواناتر. تمام ایدههایی که خودت سر کلاس هندسه میدهی فراموشت میشود و میگویی آنها از من خیلی بهترند. و با خودت حساب میکنی چندتا از این ازتوبهترها توی چندتا مدرسه دیگر هستند؟ و خودبهخود از دور رقابت خارج میشوی.
مشاورها زیر گوشت پچپچ میکنند که اگر این دو ماه را سفت بچسبی، پنجشش هزار را میآوری. نمیدانند دارند با کی حرف میزنند. با کسی که به آی تی شریف فکر میکرده و میتوانسته که فکر میکرده.
یعنی جزء متوسطها حسابت کردهاند. متوسط. متوسط. تو را جزء متوسطها حساب کردهاند. چیزی که هیچوقت نبودهای که باهاش کنار بیایی. چیزی که نمیتوانی باهاش کنار بیایی. الان باز اشک جمع شده توی چشمهات. از فکر به اینکه متوسط باشی. از فکر به اینکه بخوابانندت. از فکر به اینکه قدت همینی که هست بماند.
مشاورها میگویند نمیشود کامپیوتر امیرکبیر بیاوری. اصلا نمیشود. رؤیاییست برای الان تو. مشاورها میگویند باید دوازده ماه روزی دوازده ساعت درس میخواندی تا زیر هزار بیاوری. مشاورها این را کردهاند توی کلهات که نمیشود. نمیتوانی.
تو اما بی اغراق نگاه میکنی به خودت، از فرسنگها آنطرفتر، به دستهات. دستهات با این ساعت و با این ناخنهای گرفته مثل دستهایی هستند که باید توی یکی از کلاسهای آن دانشگاه بزنی زیر چانهات و به درس استادهای آن دانشگاه گوش کنی. دستهات مال کد نوشتنند. لیوان بزرگت که مثل تانکر میماند مال قهوه شببیداریهای کد نوشتن است. تو مال آن دانشگاهی. آن دانشگاه یا بهتر از آن. اما آنها میگویند نمیشود. تو پشت مانعهای آنها گیر کردهای..
یادت میافتد به آن نامه که برای تولد فاطمه نوشته بودی. دعا کرده بودی برای رفتنش و گفته بودی ما چه چیزیمان شبیه دیگران بود که دعاهامان باشد؟ حالا اما نمیتوانی باور کنی که تو هیچ چیزت شبیه دیگران نبود که درس خواندنت باشد. کنکور خواندنت باشد. اصلا همین حالا تازهتازه داری این را به یاد میآوری که تو قرار نبوده روزی دوازده ساعت درس بخوانی. تو آدم دوازده ساعت خواندن این درسها نیستی. تو هیچوقت بچه درسخوانی نبودی. به جزوههای نداشته حسابانت قسم..
راه پس و پیش نداری. الان که اینجایی راه پس و پیش نداری. سایت سنجش بسته شده و حتی اگر پدرت را بر فرض محال راضی هم کنی، نمیشود ریاضی را انسانی کرد. راهِ پیشت جز دانشگاه نیست. خانه که نمیخواهی بنشینی؟!
راه پس و پیش نداری. دو ماه و هفت روز مانده. الان ساعت سه نیمه شب نهم اردیبهشت نود و شش است. چشمهایت را که میبندی ذهنت نمیتواند تصور کند یک جای معمولی باشی. نمیدانم الان که دوباره این جملات را میخوانی کجایی؟ کاش فردا یک امتحان سخت داشته باشی. با یک استاد سختگیر. کامپیوتر دانشگاه امیرکبیر تهران. با رتبه زیرِ هزاری که همه میگویند نمیتوانی دو ماهه بیاوری. کاش آنجا باشی، اینها را بخوانی، خندهات بگیرد؛ ... ؛ خندهات بگیرد عزیزم.. خندهات بگیرد...
الان که چشمهایت را میبندی سیل رؤیاها میریزند پشت پلکهایت. بگذار بزنند بیرون از سرت.. بگذار با این اشکها از چشمهایت بریزند.. خودت میدانی نمیتوانی بدون این رؤیاها زندگی کنی. هرچقدر سست شوی، هرچقدر بخوابی، هرچقدر مریض باشی.. خودت میدانی بدون این رؤیاها نمیتوانی زنده بمانی..
الان ساعت سه نیمه شب نهم اردیبهشت است. دو ماه و هفت روز تا کنکور مانده. تو هزاربار توی این نه ماهِ بعدِ دوره المپیاد تصمیم گرفتهای برای رؤیاهات بجنگی، توی قالب بی رحم کنکور بگنجی، درس بخوانی، اما نتوانستهای. هزاربار... هزارتا شکست.. الان بار چندمیم؟ نمیدانم. مهم نیست. نمیتوانی امیدوار باشی این بار مثل بارهای قبل نباشد..
آهای! دخترکِ خستگیناپذیر شبهای همیشهبیدار! آهای ذهن بی توقف! آهای رؤیاهای در هیچجا نگنجیده! به این شب با تمام عظمتِ سیاهیش قسم؛ شکستخورده نمیشناسمت...
الان داری گریه میکنی. به پهنای صورت.
قرار نبود کنکور اینهمه برایت بزرگ باشد. قرار نبود اینهمه به هم بریزدت. عزیزم! اینطوری که هستی نمیشناسمت! چهت شده؟ قرار نبود گیر مناسباتِ آدمها بیفتی.. قرار بود همان دخترِ شیطنتآمیز بی حد و حصر باشی که هیچکس حریفش نبود! قرار نبود گیر بیفتی بین تقسیمبندی آدمها.. قرار نبود خودت را فراموش کنی. قرار نبود باور کنی این اتفاق بزرگیست که از پسش برنمیآیی! قرار بود پای حرفهای خودت باشی... آن خودِ شکستناخوردنی که پشتش به شکستناپذیری او گرم است.. قرار بود آن دخترِ برافروخته باشی که چیز غیرممکنی برایش وجود نداشت. قرار نبود این چارچوبها را باور کنی عزیزم! این چارچوبها برای تو نیست.. این چارچوبها برای تو ساخته نشده.. آدمهای مبدع این چارچوبها شبیه تو نیستند!!! اصلا شبیه تو نیستند... آدمهای مبدع این چارچوبها باور کردهاند باید دنیا را همینطور که هست بپذیرند... آنها منتظر کسی نیستند! آنها اصالتِ انسانِ فراموشیگرفته فراموششده را پذیرفتهاند.. آنها هیچ کدام از شبهای تو را تجربه نکردهاند.. آنها منتظر هیچکس نیستند! قرار بود پایِ خودت باشی...
الان داری اشک میریزی. دلت بیشتر از همه چیز آسمان میخواهد. چند روزی هست که با «او» حرفی نزدهای. خوشخیالی به رحمش. به برگشتش. به راحت گرفتنش.. به صفتِ سریع الرضاییش.. دلت واقعا همین حالاست که از سینهات بزند بیرون، به هوای شب..
عزیزم.. چرا انقدر زود حرفهایی که میزنم را فراموش میکنی؟
قول بده خودت باشی. قول بده خودت بمانی. همان دختر هیجانزدهی درخودنگنجیده. الان، همین الان، خودِ چهار سال پیشمان را دیدم. به پهنای صورت میخندد. نمیتواند یک جا بند شود، دستم را میکشد که ببردم به روزهایی که غیرممکنی وجود نداشت. کوچکجثهتر است. کمی لاغرتر. بر خلاف من میخندد. میدود. میپرد توی چالههای آب. و چقدر عمیق به شعرهایی که من و تو و خودش گفتهایم امیدوار است. و چقدر عمیق شعر میخواند.
میشناسیش؟ الان دارم توی روش میخندم. خنده او صدادار میشود. میرود جلو. توی حیاط دور خودش میچرخد.
سلام! تو را میبینم که نوزده ساله شدهای. دیگر بچه مدرسهای نیستی. تو را به طرز عجیبی الان که اشک چشمهایم را پر کرده و خیره شدهام به روبرو میبینم. من تو را میبینم. تویی که کالبد من را میشکافی و بیرون میآیی و داری در ماههای بعد این را میخوانی.
خودمان باش. همین دخترکِ درقالبنگنجیده که روبروم میبینم. یادت رفته؟ ما هیچ وقت شبیه آن چیزی نبودیم که میگفتند. هیچوقت کاری را نکردیم که میخواستند. یادت رفته؟ ما مثل آنها برای هرچیزی معادله نمینوشتیم! ما وقتِ حل معادلات هزارمجهولی، شعر گفتیم.. پرواز کردیم... ما همیشه آنی بودیم که «قفس را با خودمان بردیم»...
میشود آدمها را، تمام آدمها را فراموش کنی؟
دو ماه و هفت روز برای تو خیلیست! میشود همان دخترکِ توقفناپذیری باشی که الان دارد توی چشمهای من میخندد؟ دستهای ناخنگرفتهات، لیوانِ شبیه به تانکرت برای قهوههای شببیداری، خندههات، لباسهات، تمامشان شبیه چیزیست که منتظرش هستیم... میشود خودمان باشی؟
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا