خرید بک لینک

1.

چند وقتی بود افتاده بودم روی دورِ انکارِ «خودم». میخواستم شانه خالی کنم، کنار بکشم. خسته شده بودم. درد گرفته بودم، تنها شده بودم، مدتها بود چیزی پیدا نکرده بودم. مدتها بود الهامات بالایی خفت شده بودند یک جایی میانِ آسمان و زمین و چیزی نمیرسید به من. الان دو هفتهای هست که «کتاب» را باز نکردهام. هربار تا سرحد جانبهجان شدن مشتاقِ کلماتش بودهام و باز خودم را زدهام به فراموشی. بارِ قبل که بازش کردم از نشانه به بعد نخواندم. تفأل زدم! آیاتِ عذاب آمد.

برای وقتهایی که کتاب را باز میکنی و آیه عذاب میآید، باید فعل جدیدی ساخت. ترکیبی از لرزیدن، فروریختن درونی، گریختن، مبهوت شدن، یک چیزِ سیالِ ناآرام را زیر پوستت احساس کردن. یک فعل تازه که حروف خشن داشته باشد. «خ» و «گ» و «ش».

من خودم را کشته بودم. حالا هنوز هم خودم را کشتهام؛ میدانی، برای ما آدمهای معمولی خضری نیست، آب حیاتی نیست، منجی هم حالا درگیرودارِ یمن و سوریه است. من هنوز هم زنده نشدهام. فقط علت مرگ را یافتهام. علت قتل را.

آنجا که میفرماید:« لا تقتلوا انفسکم..»؛ استاد صفایی میگفتند؛ خودتان را نکشید که شانه خالی کنید...


آن انکارِ خودی که دچارش بودم و هستم، نه از سر تواضع بود، نه شکستهنفسی. خودم را انکار میکردم که شانه خالی کنم. ناخوداگاه خودم را انکار میکردم که شانه خالی کنم. باور کرده بودم این ناتوانی را که شانه خالی کنم...





2.


نوشته بود «بهترین روزهای زندگیمان را برای کنکور تلف کردیم، اما هیچکس به ما نگفت ما یک بار دیگر هفده ساله نمیشویم».


الان واکنش من باید چه باشد به این جمله؟ آه و ناله؟ تف به نظام آموزشی و هرچه که هست؟ لعنت کردنِ آن معلم اجتماعی سال اول که به خاطر نمره چهارده به من گفت شاگرد تنبل؟ مرورِ بسکتبالی که برای کنکور رها کردم، زبانی که نصفهنیمه مانده، تلفظهایی که یادم رفته، دو تا جملهای که نمیتوانم از یک فیلم بفهمم، کتابهایی که دستنخورده سپردم به بعدِ کنکور، شب شعرهایی که نرفتم، یا چی؟


این جملهها امروز ارزشش را برایم از دست داد.



من دچارِ فرسایش بودم.

نقد وقتی با ارزش است که همراهش حرکتی به سمتِ جلو باشد. ما گرفتارِ فرسایشیم. گرفتارِ شبکههای اجتماعی که ما را در انفعال گیر انداختند. نشستهایم مینویسیم، اظهار نظر میکنیم، و خیلی زود پخش میکنیم اینجا و آنجا. اما عملا هیچ اتفاقی نمیافتد. آن بخش از جامعه که از تلگرام کانال گیزمیز دارند و از اینستاگرام پیج بچه پولدارهای تهران، هیچ نمیداند امروز زیر پوستِ توییتر راجع به داوری و سروش و گنجی چه چیزهایی گذشت، نمیداند حسامالدین آشنا گفته کاندیداها باید مثل سگ از مجری مناظرات بترسند، نمیداند آخوندی میکروفونِ خبرنگار را پرت کرده، حتی نمیدانند وزیر بهداشت به بخشدار فلانجا گفته بیشعور. ما خودمان را زدهایم به آن راه. یک فضای نخبگانی ایجاد کردهایم که فقط دستِ خودمان بهش میرسد. چارتا تحلیل مینویسیم که قبلترها توی بلاگ دات کام بود، بعد توی بلاگفا و پرشین بلاگ، حالا توی تلگرام. شاهتحلیلهای تکبیتیمان مالِ توییتر است و فیسبوک و گوگلپلاس هم؛ کسی نمیتواند انکار کند همه چیز از آنها شروع شد! نقد کردیم و نقد کردیم و نقد کردیم و پشتِ آن نقدها بیشتر پیِ اظهار فضل بودیم. انگار که نفی و انکار روشنفکری باشد. انگار که هرچه با همهچیز مخالفت کنیم روشنفکرتر باشیم. واژههامان را خودمان هم به زور میفهمیم. چارتا «ایسم» و مکتب میچپانیم توی متن و ششصدتا اتفاق تاریخی مختلف را از چارسوی تاریخِ جهان دور هم جمع میکنیم و قرون وسطی را ربط میدهیم به انتخابات که بگوییم ما کل تاریخ ویل دورانت را خواندهایم. ما لحظهلحظه از آنچه در کاخ سفید اتفاق میافتد باخبریم. ما زیر پوست حزب الله نفوذی داریم و در جلسات سری بشار اسد ستون پنجم کار گذاشتهایم.

اما فردا که سوارِ متروییم خانم فروشنده همچنان ریمل و رژ لب میفروشد، پسرها هر دختر خوشگلی را که میبینند میگویند «ژوووون»، دخترها همچنان در حال بحث سرِ رنگ هایلایت مو برای عروسی دختر برادر دوست شوهرعمهشان هستند، خانمهای خانهدار از طریقه درست کردن قرمه سبزی خوشمزهتر میگویند و مطلقا هیچ خبری از تحلیلهای نابِ دیشبی نیست. اصلا کسی سروش را نمیشناسد، کسی نمیداند دیروز شهرام جزایری توی کلهپزی با حضرتی قرار داشته، کسی نمیداند تورم چند رقمیست، اصلا کسی نمیداند تورم چیست!

مردم میدانند گوشت گران شده، هویج ارزان شده، شهریه دانشگاه آزاد رفته بالا، پسرشان زن میخواهد، جهاز دخترشان ناقص است و قسط وامشان دیر شده.

همین! همین!

مردم نمیدانند نظام آموزشی افتضاح یعنی چه، مردم نمیدانند استعدادمحوری بر پشتکارمحوری شرف دارد یعنی چه، مردم نمیدانند راهی شدن سیل داوطلب تشنه پزشکی به تجربی یعنی چه، مردم نمیدانند تخریب ذره ذره دانشآموزی که بچه ریاضی نیست و ریاضی نشسته یعنی چه، مردم نمیدانند بحرانِ بی سروتهیِ استارتاپها یعنی چه، نمیدانند فقدانِ نیرویِ علومانسانی خوانده کارامد یعنی چه، نمیدانند ضربه تربیت نیروی متخصص نامتهعد یعنی چه. مردم فقط میدانند که بچهشان میخواسته برود تجربی و به خاطر نمره علومش نتوانسته، توی مدرسه بچهها فقط میدانند که دارند زیر بار کنکور له میشوند و راهنماییدبستانیها هم میدانند صبح شنبه میخواهند تف کنند به زمین و زمان. همین!



این جملات از امروز به بعد برایم بی ارزش است. نمیخواهم خودم را درگیر این تحلیلها کنم. نمیخواهم تا وقتی دستم از حرکت کوتاه است بنشینم توی خانهام و توییت کنم و کانالم را آپدیت کنم. نمیخواهم از چیزی حرف بزنم که از آن چیزی در جامعه نمیبینم. تحلیل همان کلماتِ ساده امام است که «در یک برهه تاریخی» و «در یک مقطعِ محاط به شرایط خاص» آدمها را به خیابان کشاند. تحلیل کلماتِ ساده توأم با درد و هیجان است. چیزی که پدرِ شرمندهای وقتِ بیپولی حس میکند، دانشآموزی که دارد زیر فشار کنکور له میشود حس میکند، مادری که نگران پختن سوپ برای سرماخوردگی دخترش است حس میکند، پسر جوانی که زیر فشارهای جنسیست حس میکند، همه حس میکنند. حس میکنند این وسط یک چیزی کم است، یک چیزی سرِ جای خودش نیست، یک جای کار میلنگد، ما به یک چیزی احتیاج داریم فراتر از پولِ الان، فراتر از تمام شدنِ کنکور، فراتر از سبزی تازه، فراتر از رابطه. چیزی که فقط برای الان نباشد. چیزی که برای مدتی بیشتر از امروز، این هفته، امسال، جواب بدهد. چیزی که فقط برای من نباشد. شاید چیزی که حتی از هفتادسالگی آدم فراتر برود.


عهد میبندم دیگربار اگر روزی قدمی برای «تو» برنداشتم، لال شوم و هیچچیز ننویسم. بارِ بعدی که نقدی نوشتم به هرکه و هرچه، قطعا به سمتِ «تو» حرکتی کردهام، دفعه بعدی که از گند بودنِ کنکور نوشتم قطعا قدمی به سمتِ لغوش رفتهام، دفعه بعدی که توی صورت کنکور تف کردم، حتما هشت ساعت پُر درس خواندهام. قدمِ بعدی که از روحانی و خاتمی و احمدینژاد انتقاد کردم، میتوانی مطمئن باشی - که خودت شاهدی - چیزی دارم لای آن دفتر و کتاب، راه بهتری، تئوری کارامدتری برای جایگزینی. دفعه بعدی که از آن دخترهای نئوحزباللهی عاشق حامد زمانی و دنبالِ رنگ روسری و #مذهبیها_عاشقترند متنفر شدم، قطعا راهی برای دوستداشتنشان، بهتر شدنشان/مان یافتهام. دفعه بعدی که از پیجهای زرد اینستاگرام شاکی شدم حتما مردم را از چگونه سبز بودن آگاه کردهام، بارِ بعدی که تلویزیون را، سریالهای احمقانهاش را تکفیر کردم فیلم خودم را ساختهام یا لااقل طرحش را توی ذهن دارم، بارِ بعدی که معلمِ نفهمی را لعنت کردم خودم چهارتا شاگرد کارامد بار آوردهام، قول میدهم، قول میدهم، بار بعدی که دوستت داشتم به سمتت آمده باشم..





3.

باید درس بخوانم. با هر نتیجهای. با هر رتبهای. با هر درصدی.






4.


هرچه میکشم از دوست داشتنهای بی پیگیریست. دوست داشتنی که دنبالش نروی بیمار میکند. متوقع میکند و متوقع یعنی بیمار. با دوست داشتن چیزی درونِ تو تغییر کرده و تو مدام منتظری چیزی از این تغییر ببینی، مدام منتظری اتفاقی بیفتد، شبانه روز فکر میکنی الان است که من نبوغ شگفتانگیزی در خودم ببینم، از امشب خستگیناپذیر میشوم، از امشب کمخور و کمخواب و کمگو میشوم، از امشب از شوق این عشق دیگر نمیخوابم...

منتظری، منتظری، منتظری، اما هیچ اتفاقی نمیافتد. و بعد به دوست داشتن بی اعتماد میشوی، به راه بیاعتماد میشوی، به رسول، به انقلاب درونت، به راهِ جهان؛ به همه چیز.


غافل از اینکه هرکس حرکت کرد، هرکس راهی رفت، هرکس قدمی برداشت، اندازه آن راه، زمان برایش کش آمد، اندازه آن راه شبها خوابش نبرد، اندازه آن راه کمگو شد، کمخور شد، و اندازه آن راه، رفت.. دور شد، در چشم ما ذره شد، خورشید شد، و دیگر ندیدیمش...





5.

راه را بیاعتبار نکنید. ما میبینیم حرف میزنید و نمیشود. ما میبینیم حرفهایتان بوی وحی و رسول میدهد و اتفاقی نمیافتد. ما آدمهای معمولی میبینیم و چون هنوز به یقین نرسیدهایم، راه برایمان بیاعتبار میشود. راه را بیاعتبار نکنید...





6.

دیگر خودم را انکار نمیکنم. نمیگویم نمیشود، نمیتوانم. میگویم عرضه نداشتم. حوصله نداشتم. خسته بودم. شانهخالی کردم. و بعد خفقان میگیرم و دیگر حرفی از آن رؤیاهای بلندبالا نمیزنم.





7.

تابستان که دوره المپیاد تمام شد، با خودم میگفتم که ای وای. سه ماهم را از دست دادم. نه ماهه میشود کامپیوتر شریف آورد؟

بهمن فکر میکردم خیلی دیر شده.

الان آرزو میکنم که ای کاش بهمن باز برمیگشت.

و مطمئنم شبِ کنکور تازه میفهمم دیر واقعی چیست...





8.

من باید درس بخوانم. با هر نتیجهای. با هر درصدی. با هر رتبهای.






9.

نمیدانم چطور میشود کسی ناگهانی به آدم علاقهمند میشود. عاشق میشود! اما الان اطمینان دارم عشق فقط برای بعضی آدمها اتفاق میافتد. اینکه بتوانی مختصات عاشق شدن را درک کنی، آن لحظهای را که میفهمی چیزی در تو به اسم عشق اتفاق افتاده در تمام حجم و رنگ و بو لمس کنی، و بعد از آن توانایی داری خودِ فروریختهات را بسازی، و حرکت کنی، یعنی میتوانی عاشق باشی.


دو سالِ پیش، تنها بودم، نمایشگاه کتاب، توی مصلی، شبستان؛ از یک غرفه خریدم را کرده بودم و داشتم میرفتم که به خاطر آن بهحرفآوری همیشگی چهره و حالاتم، فروشندهها شروع کرده بودند با من به حرف زدن راجع به کتابها و نویسندهها و شعرها. یک پیرمرد هم آنجا بود و کتابها را نگاه میکرد. بحث کشیده بود به نویسندگی؛ پیرمرد گفت:

«الکی که نیست نویسنده شدن! ضریب هوشی بالای صد و هفتاد میخواد»!


راست میگوید. عاشق شدن هم یک جوری مثل شاعر شدن است. مثل نویسنده شدن است. گیرودارِ لمسِ کلمات است. گیرودارِ کوزهگری با واژههاست، گیرودارِ فصل انگورچینیست، فصل شرابگیریست، فصل یکشبه شراب چهل ساله انداختن است. چیزی که ما اسمش را میگذاریم عشق، آن نالهها در فراق معشوق، آن خستگیهای مرور هزارباره یک خاطره؛ اینها کار هورمونهاست! عشق راه میاندازد، هل میدهد، به حرکت وامیدارد... برای همین عشق و نویسندگی و شاعری؛ همهشان، ضریب هوشی بالای صد و هفتاد میخواهند. وقتی توانستی بیآنکه بخواهی صنعتی بسازی، جنگ و عشق و هیجان و بهشت و جهنم و رسول و وحی را در قالب واژه و حرکت بریزی، وقتی توانستی بیآنکه اجباری در کار باشد، از تمام اینها دستمایه راه بسازی، تو توانایی! در هرچیزی، در هرجایی.

عاشق شدن ضریب هوشی بالایِ صد و هفتاد میخواهد.





10.

و فرمود:



قُلْ إِنْ کُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِی*...






11.

پیروی یعنی حرکت به سمتِ تو.






12.

دوست داشتنِ بیحرکت، بیماریست...









* 31 عمران.




+ اینکه نظرها را بستهام و آن بالا نوشتهام شخصی؛ برای این است که نخواستم کسی درگیرِ پایین و بالای روحی من باشد. فکر نمیکنم خلاف دموکراسیست چون اینجا صرفا چندجملهایست که با «خودم» حرف میزنم. نه تئوری با ارزشیست نه حتی ارزش وقت گذاشتن و خواندن دارد، چه رسد به مخالفت/موافقت با آن. با این حال، «بگویید» را گذاشتهام آن بالا، برای هرکس که فحشهاش یا شاید حرفهاش قلمبه میشود؛ با احترام.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 12 ارديبهشت 1396 ساعت: 16:28

صفحه بندی