1.
«بسیج» در آن معنا که امام میگفت، بسیجی نیست که امروز میبینیم. دوست ندارم شرح بدهم. شاید ایراد از من است. اما نمیدانم این ایرادِ ناگهانی از کجا سر باز کرده که حالا، میگویم «من بسیجی نیستم» و بعد الباقی .
2.
«وقتی کسی از تو میانگارد هرچه را که نبینند و لمس نکنند باورکردنی نیست و از تو میپرسد «دستاورد ما در جنگ چه بوده است؟»، از کلمه «دستاورد» بدت نمیآید؟! من بدم میآید. اگرچه کلمه که گناهی نکرده است. اما مگر همه چیز را باید به همین دستی بدهند که از این کتف گوشتی و استخوانی بیرون زده است و به پنج انگشت بندبند ختم گشته است؟ دستاورد، کلمهایست که آدم را فریب میدهد. با کلمه دستاورد نمیتوان حقیقت را گفت. چه بگویی؟! بگویی بزرگترین دستاوردِ ما انسانهایی بودهاند به نام بسیجی؟».
از سیدمرتضا.
3.
بیایید به کلمه توجه نکنیم. بسیج دانشگاهها را نادیده بگیریم، یا این پایگاههایی که اسمشان بسیج است؛ و ببینیم واقعا بسیجی یعنی چه؟
دستاورد ما از جنگ چه بود؟ بسیجی که بود و از کجا آمد؟
یک فیلم هست که تا نصفه دیدهام و ادامهاش مانده. راجع به یک ریاضیدانِ خودساخته هندیست به اسم.. اسم کوچکش را یادم نیست. به اسم رامانوجان. فیلم بر اساس واقعیت است و از روی کتابی همنام فیلم ساخته شده. «مردی که بینهایت را میدانست». نمیدانم چرا تا اینجای فیلم که رامانوجان به دانشگاه کمبریج رفته، کمتر صحبتی شد در فیلم از شدت رنجهای تبعیض نژادی؛ شاید هم نگاه من عادت کرده فیلم را روی چند پایه چرخشی ببیند. یعنی مانور روی موضوعاتی که شاید کمتر اهمیت داشته باشند. اما به هرحال او از هیچ، بدون استادی یا بدون توجه خاصی، ریاضیات را شهود میکرد. تا اینجای فیلم او در اثبات آنچه شهود میکند ناتوان است. اما او میبیند. ریاضیات را مثل دیدِ ما به نقاشی میبیند. خودش شبیه چنین توضیحی را به همسرش میدهد.
چیزی شبیه این بود که در بسیجیها بروز کرد. خودساخته خودآموخته. در یک شرایط خاص، که مجبوری چیزی را بسازی. مجبوری پیش بروی. کسی که عاشقش هستی از تو میخواهد پیش بروی. تو هیچ نداری، هیچی؛ هیچ مطلقی. اما مجبوری با همان هیچ خودت بروی. دستهات خالیاند. اصلا دست نداری. اما مجبوری به آن راه. با همان چیزها که نداری، از عشق، راه میسازی. مجبوری. و آنگونه است که میشوی پاسخِ «أین اخوان الذین رکبوا الطریق؟» ـــِـ علی.
دستاورد ما از جنگ این بود؛ که متأسفانه به باد رفت .
4.
نمیدانم چرا احساس میکنم عصر است . عجیب!
5.
آقایان روحانی، جهانگیری و قالیباف، عرصه را با میدان گاوبازی اشتباه گرفتهاند.
6.
پیش به سوی آن چایی نجاتدهنده...
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا