در اولین نگاه شاید اصلا به نظر نرسد. شاید نه؛ حتما. شاید را به فراخورِ موضوع حذف می کنیم. در اولین نگاه اصلا به نظر نمی رسد.
بعد تر، حتی در یک آشنایی سطحی هم به نظر نمی رسد. آشنایی سطحی یعنی هفت هشت سال با کسی فقط حرف معمولی زدن. هیچ کدام از این آشنا هایِ سطحی هم نمی فهمند.
وقتی به کسی که می شناسدت می گویی، برای چند دقیقه خیره می شود در چشم هات و بعد باورش نمی شود. آنقدر که تو می توانی چند لحظه بعد بخواهی آن راز فاش شده را جمع کنی و آب رفته را به جو بر گردانی. آنقدر که تو می توانی چند لحظه بعد بگویی همه حرف هایت شوخی بوده. شخصیتت در ذهن آدم ها، آنقدر سایه انداخته بالایِ سرِ قلبت، که نتوانند حرف هایش را باور کنند. قلبِ مهجور بیچاره!
آدم ها را بیخیال اصلا... خودت هم باورت نمی شود!
نمی خواهی رو بدهی به خودت. آخرش که خودت ایستاده در حیاط، کنار حوضِ آبی مثلا کاشی کاری، جایی که باران تک و تنها و مظلوم گیرت می اندازد، تو هم مجبور می شوی بایستی رو به روی خودت. بیچاره سر می برد توی یقه اش. مثل اسب هایِ از کار افتاده ای که یک آن در عقل نداشته اشان خاطره ای از دشت ها می آید، بلند بلند نفس می کشد و جلو و عقب می رود. دورخیز می کند. لب می گزد، برای هوا تقلا می کند، دست و پا می زند، می لرزد، دندان روی هم می کشد، می دود، صدا، نور، سکوت، فریاد، دو...
با پشت دست می زنی تویِ دهنِ خودت. انگار که بترسی تویِ خانه خودت هم مردم بشنوند حرفت را. مثل حاجی بازاری هایِ قدیمی آبرودار که اربعین و محرم و صفر سفره می اندازند و رمضان تمام خیابان را از بالا تا پایین افطار می دهند، که می ترسند نکند حرف نجوا گونه پسر عزیز کرده شان به گوش زیر دستی... بدخواهی... کسی... برسد... بعد دهن به دهن بچرخد که پسرحاجی چشم ناپاک شده! پس کو پاسخ آن همه نانِ حلالِ بی شبهه حاجی؟! اینکه پسرش چشم گردانده و رویِ مثل ماهِ دختر فلانی را بین سیاهِ شبِ موهایش دیده و دلش رفته و کارش از عشق تا آنجا کشیده که وقاحت را برساند به بی نهایت و سنت شکنی کند و به خواست خودش دست بگذارد رویِ دختری و به حاجی بگوید عاشقش شده است... پس قبل تمام اینها با پشت دست محکم می کوبی تویِ دهنِ خودت... به حکم عقل، مکه نرفته حاجی می شوی و جوگیرِ اصل و نسب و یک حاجی گفتن و صد حاجی بیرون ریختن از دهانِ مردم، یقه پسرحاجیِ عزیز کرده را می گیری و خفتش می کنی به دیوار و زل می زنی تویِ چشم هاش و کفِ دهانت را تف می کنی تویِ باغچه و می گویی اش که قلبش را گل بگیرد و دور عشق و عاشقی و هر خبط و خطایِ دیگری را که از عشق، بویی، حتی به اندازه یک شین یا عین یا قاف برده اند، خط بکشد. انگار که می ترسی تویِ خانه خودت، حرفی از آن شورِ زیرِ خاکِ خانه ساز و خانمان براندازی بشود که داغش را از وقتی فهمیده ای، گذاشتی روی دست و دل و قلب و زبان و متعلقات وجودِ مادی و معنویت. انگار که حتی نجوایی از عشق، دعای زیر لبی از آن، حرف کوچکی در حیطه اش، تهدیدِ بود و نبودِ تو باشد...
می خواهی پسر حاجی را به زور زن بدهی. و می دهی هم! می روی جهازِ دخترِ فلانی را جور می کنی و منت سرشان می گذاری و او را هم شوهر می دهی... پسرحاجی را هم می کنی مأمور دست و پا کردن مقدمات هفت شبانه روز جشن برای عروسی دخترِ فلانی... پسرحاجی اگر نبود، مجبورش می کردی برقصد حتی!
پسرحاجی کز می کند گوشه یکی از اتاق هایِ عمارتت. پسرحاجی زنش را نگاه هم نمی کند حتی. پسرحاجی زنش را می گذارد توی خانه ات و خودش می رود از چین حریر بیاورد! می رود که فقط نبیند... می رود که فقط نباشد... پسرحاجی وسطِ نمازش یاد سنخیت بوته گل سرخ و لب هایِ دخترِ فلانی می افتد... پسرحاجی جایِ نماز شبِ همیشگی اش، قصدِ محرابِ ابرویِ دختر فلانی می کند... پسرحاجی حین وضویش، قصد قربتِ دخترِ به لطف حاجی شوهر دارِ فلانی را می کند! پس حکما نمازش هم بی جاست.
پسرحاجی خودش را می زند به در و دیوار. حاجی خودش شخصا(!) امر می کند به پسرحاجی که یک گوسفند پروار را جلویِ پایِ زائو، که همان دخترِ به لطف حاجی شوهر دارِ فلانی باشد، زمین بزند. پسرحاجی هنوز نمی داند رنگِ مویِ زن خودش را... پسرحاجی بیچاره می شود... پسرحاجی خودش قبلا و قلبا به فلانی گفته داماد بعد از اینش پسرِ خوبی ست... حلال و حرام می فهمد... دخترت را می گذارد روی سرش... جای من به لبش بوسه می زند، جایِ من دم به دمش می گذارد، جایِ من غرق می شود بین موجِ موهاش، جای من چایِ عصرانه می گیرد از دستش، جایِ من پشت نازِ پرِ چادرش جان می دهد... البته قطعا این ها را که نمی گوید! اما خب کمی تا حدی، تا جایی که سنت ها اجازه بدهند... مثلا اینکه «پدر خوبی ست برایِ نوه هایتان»... و به رسم پسرحاجی هایِ مسجدی، یک ان شاءاللهِ با آه هم می گذارد پشتِ جمله اش و از خدا می خواهد لااقل دخترِ فلانی دختر نزاید و اگر دختر زایید دخترش چشم ها و لب و دهان خودش را نداشته باشد و اگر داشت از پیشِ چشم او رد نشود و اگر شد... و اگر شد هیچ. پسرحاجی بد حالی دارد... پسرحاجی پیش خودش می گوید او هم بلد است برایش شعر بخواند؟ او هم شاعر است مثل خودش؟ پسرحاجی یادِ سیبِ گونه هایِ دختر فلانی می افتد... یادِ خورده ها و نخورده ها که تا به سیبِ گونه زنی می رسند، مثال از قحطی برگشته ها می شوند... یادِ لبی که به گونه ای که و دستی که به مویی که و چشمی که به چشمی که و لبی که به لبی که لب هایِ او نیست! پسرحاجی کز می کند گوشه یکی از اتاق هایِ عمارتت... هنوز رنگ موهایِ زنش را هم ندیده...
پسرحاجی فکر می کند جز به شعر، کسی افتادنی نیست در چاهِ زنخدان دخترِ فلانی... جز به شعر کسی نمی فهمد او را... جز به شعر کسی درک نمی کند بویِ بوته گل سرخش را و عطر دستش را و شیر و عسلِ و به و سیب و پرتقال و هندوانه صورتش را... پسرحاجی هنوز لب به جام شرابِ خودش هم نزده. نمی خواهد بزند. نمی خواهد فکر کند حتی به اینکه گلِ خودش سرخ تر است... بوییدنی تر است... ناز تر اَسـ...
پسرحاجی بیچاره می شود...
پسرحاجی می می رد...
پسرحاجی آب می رود...
پسرحاجی آنقَدَر شعر می گوید که قافیه باز می شود...
از قضا، پسرحاجی سال ها بعد، دخترِ دخترِ فلانی را هم می بیند... با لب و دهان و چشم و مویِ مثلِ مثلِ او...
+
گفت: تو چرا خسته نمیشی از پسرحاجی بودن؟
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا