سلام سید.
حرف زیاد است و دلتنگی بسیار...
فقط همین که بگویم، من دلخوشم به حرفهایت...
«خون پیکره حق در طول تاریخ از قلب عاشور است که سرچشمه میگیرد و اگر حقیقت را بخواهی هنوز روز عاشورا به شب نرسیده است کاروان تاریخ روان است و یاران عاشورایی سیدالشهدا علیه السلام یکایک از صلب پدرانشان و رحم مادرانشان پای به سیاره زمین می گذارند و در زیر خیمه های پشمینه و یا در خانه های کاه گلی بزرگ می شوند و خود را به صحرای کربلا می رسانند.»
منتظرم. اگرچه بیهوده. اگرچه هیچگاه عاشورا به استقبال دل دیررسیدهام نیاید. اگرچه آشنایم به رسم کربلا و آگاهم که رسم نمیدانم و نابلدم. اما منتظرم.. منتظرم که جز با این منتظر بودن، زنده نمیتوان ماند... یا لااقل من نمیتوانم زنده بمانم..
که هرچه هم بشود، امشب هم فکر چشمانت مرا بیدار نگه داشته..
سید! فرزانه گفت منتظر خواب نباشم! البته که نیستم... چشمان تو را کجا به خواب من! اما فکر کن؟ یک شب میآمدی به خواب تحیرِ این جوان قرن پانزدهم قمری، اشاره میکردی به میدانی، راهی نشان میدادی، و آنگونه که پسر تازه به دنیا آمده حسین خرازی را خطاب کردی که «آینده منتظر توست»، میگفتی «آینده منتظر توست» تا بدانم من هم از این فتح سهمی دارم... اگرچه شکستش باشد...
سید! ملالی نیست جز دلتنگیهای جانبخش و جانفرسا، برای چشمهایت.
منتظر خواب نیستم!
که ما فرزندان یک نفر هستیم و حالا دیگر کم کم شکم رو به یقین گذاشته، که یک روز، قطعا، چشمهایت را روبروی چشمهایم خواهم دید...
سید! عجیب رفتهام توی کار تصور جهانِ با تو. اگر بودی حالا کجا بودی؟ اگر بودی جهان چه شکلی بود؟ شدیدا احتیاج داریم به صدایت که باز بگویی:
« امام کو تا فرزندان خود را ببیند؟»...
سید!
ملالی نیست جز قحطی محتمل چشمهایت، در قرنی که میگویی، قرن پیروزی حق است بر باطل...
دلم برای چشمهایت...
برچسب: ما را تو میشناسی,
نویسنده: آرین زارعینیا