احساس میکنم لایه سطحی دغدغههام برداشته میشه.
راستی؛ چقد طول میکشه آدم بفهمه به خاطر خوردن قهوه تاریخمصرفگذشته میمیره یا نه؟
قهوهم تموم شده بود، و از اونجا که حال نداشتم تا فروشگاهی که همیشه ازش خرید میکنیم برم، رفتم از یه جای نزدیک قهوه خریدم ولی اصلا تاریخشو نگاه نکردم. تاریخ انقضاشو زده یکِ پنجِ دوهزاروهفده. الان بیست و سه جونیم. یعنی بیشتر از یه ماه گذشته.
وااااااای چقدرررر کارررر دارم! احساس میکنم منم و یه دنیا کار که اگه تمام عمرمم نخوابم و فقط کار کنم بازم تموم نمیشه. احتیاج دارم به مقادیر زیادی پول. بیشتر از ماهی هفصد هشصد میلیون. بیشتر از ماهی یکی دو میلیارد. و باید در بیارم. ببین این یه چیز دست نیافتنی نیست، ولی با این حد از عافیتطلبی که من دارم، بعید به نظر میرسه. ایدهش همینجاست، انگاری یه چیز معلومه، یه چیز واضحه، که وقتی برم جلو میخورم بهش.
میدونی داستان چیه؟ داستان اینه که بعد عید، اردیبهشت اینا بود شاید، فاطمه اومد حجت رفاقتو تموم کنه، گفت نمیدونم چه حکمتیه درس نمیخونی درس نمیخونم، بیا درستو بخون، منم اون موقع بدجوری رفته بودم توی فاز خودکمبینی، دوست داشتم خودمو له کنم، انگار هر مشتی که میزدم تو فک و دهن خودم دلم خنک میشد، این بود که هرچی فحش توی دنیا راجع به عقل ناقص و خنگی بود به خودم دادم، توی راهروی مدرسه وایساده بودم جلوی آینه، خودم و فاطمه رو توش نگاه میکردم و با خودم فکر میکردم چرا فاطمه باید از مامانش بپرسه خودش خوشگلتره یا من، چون خیلی واضح بود کی خوشگلتره. لعنتی، با اون چشمات! یه هف هش باری گفتم «شت»، بعدم خیلی قاطع گفتم درس نمیخونم. فکر کنم همون روز بود که میخواستیم با هم برگردیم خونه، در واقع فاطمه به همکلاسیمون گفت به راننده سرویسش بگه که خودش رفته، بعد با هم وایسادیم بالای پل هوایی و من از اون بالا نگاه کردم به اون شبه رودخونه زیر پل، و گفتم چه تغییری توی این دنیا رخ میده اگر من همین الان خودمو ازینجا بندازم پایین؟ هیچی. مطلقا هیچی. مایههای نهیلیسمی داشت از درونم میجوشید. بعد رفتیم زیر سایه درخت، کولههامونو گذاشتیم زیر سرمون، دراز کشیدیم. خب من چشماشو نمیدیدم طبعا، اونم نمیدید، ولی قطعا میدونستیم الان تو چشمای هم چیه.
واقعیت این بود که من مثل سگگگ میترسیدم از اینکه اون روز برم پای درس و تو یه ساعت فقط ۳۰ تا تست فیزیک بزنم. اصلا دوست نداشتم فکر کنم به اینکه استاد دیفرانسیلم فکر میکنه من خیلی باهوشم، یا به لحن «آفرین» گفتن استاد تحلیلی وقتی یه تز باحال برای حل یا اثبات مسئله میدادم (هرچند کم، چون کلا تو باغ نبودم)، یا به هیچ چیز مثبتی راجع به خودم. حقیقت این بود که من ترسیده بودم، من همین الانم میترسم، حتی میتونم قسم بخورم فاطمه هم با اونهمه جرئت میترسه، ببین، ما ترجیح میدادیم همه اون نگاهایی که تو چشم هم کردیم و دندونامونو از فرط غلبه هیجان به هم فشار دادیم فراموش کنیم. ترجیح میدادیم همه اون نگرانیهایی که تکیهداده به دیوار مدرسه، برای آیندهای فراتر از آینده خودمون داشتیم فراموش کنیم، ترجیح میدادیم همه چیز رو فراموش کنیم و به جاش بریم با بچهها راجع به فلان آو ترونز و شوهر و نحوه برگزاری/برگذاری/برگظاری/برگضاری عروسیمون حرف بزنیم، اواخر کلاسای مدرسه حتی شقایق سعی کرد بهمون رقصیدن یاد بده، زنگای تفریح وایمیسادیم جلوی تخته، شقایق یه حرکت دست اسلوموشن میرفت، بعد ما باید تکرارش میکردیم. اونقدررر مسخره بود که توجه همه بچهها از کاری که داشتن میکردن جلب میشد به ما و شدت خنده چند نفر هم کشته میداد. اون وسط من و فاطمه نگاه میکردیم به هم، و در حالی که خودمونم خندهمون گرفته بود میگفتیم ببین تو رو خدا از فتح جهان به کجا رسیدیم. اما حتی پروژه رقص هم توی مرحله مقدماتی متوقف شد، من حتی حرکت دست رو هم یاد نگرفتم، ببین، ما یه جورایی نمیتونستیم با بقیه زیست کنیم. شاید ترجیح میدادیم خیلی شیکتر از اینا باشیم، میتونستیم هم. بریم در انتظار گودو ببینیم، بعد هی با کف دست بکوبیم توی پیشونیمون و بگیم: اوه، کاراکتر ولادیمیر داره دیوونهم میکنه. بعد از تئاتر شهر بریم کافه ماسهتا و به کافهدار بگیم سمفونی نه بتهوون رو بذاره بعد ادای اینو در بیاریم که نفسمون داره با این شاهکار بند میاد، و ذائقه گوشمون خیلی های لوله. ولی خب نمیشد. عوضش، بعدازظهر که از مدرسه میرفتیم خونه فاطمه پی ام میداد: سخنرانی جدید سید حسن نصرالله رو گوش کردی؟ بعد من که فیلمشو میدیدم با کف دست میکوبیدم روی پیشونیم و میگفتم: کاراکتر این مرد داره دیوونهم میکنه.. و موسیقی محبوبمون هم اون آهنگه بود که میخوندن: علی الجبال، خلف التلال، و فی الودیان ستهزمون ستهزمون، برا جئتم، بحرا جئتم، جوا جئتم، ستسحقون، ستسحقون، هذا وعدالله، قالها نصرالله.
ببین، من همین الانشم مثل سگ میترسم. همین الان که دارم انتگرال میخونم میگم اگه تموم نشه چی؟ اگه نتونم ۱۰ ساعت بخونم چی؟ اگه برم سر کنکور و حالم بد شه چی؟ اگه رتبهم کوفت و زهرمار نشه چی؟
راستش بعد از تجربه پیسفول واریر (peaceful warrior) ، چرت و پرتهای اسکاول شین، ویدیوهای انگیزشی تد و سلف مید و این تزهای متکی به اومانیسم، (البته حالا اسکاول شین یه ذره داستانش فرق میکنه ولی اونم در نهایت چرت میگه) رسیدم به یه جایی که خیلی مطمئن و با قطعیت میگفت مؤمن هرکاری رو میتونه بکنه. رسیده بودم به این آیه که میگه فاستقم کما امرت. دیوونه شده بودم. ببین، روح من یه جورایی راه شهود یاد گرفته. تمام ابعاد یه لحظه رو درک میکنه. الانم دیوونهم ها! ولی هنوز دیوونگیم کامل نشده. یه وقتایی احساس میکنم نشستم روبروی امام صادق، من هی میپرسم، اون هی جواب میده. بعد میام تف میکنم توی صورت فروید و اید و ایگو و سوپر ایگو و عقده ادیپ و الکترا و میگم جمع کنید این مزخرفاتو. (از بعد اسبابکشی اون کتاب جلدسرمهای «سمینار یونگ درباره چنین گفت زرتشت نیچه»م گم شده. شایدم قرض دادم به یکی، خودم یادم نیست. کجاست؟ :( ) رسیدم به این مرحله، و این بار برعکس همیشه احساس نمیکردم مورد تحمیق و استحمار واقع شدم. ببین، نمیدونم چطوری بگم. یه جور حقیقت بود که برای اثباتش به من احتیاج نداشت. مستقل بود، مقتدر بود، خودش خودبهخود از جایی که توقع نداشتی پیش میرفت، کسی که توقع نداشتی پیش میبردش، اصلا چیزی که انتظارشو نداشتی اتفاق میفتاد. و اونجا هدف بیشتر از هر مکتب دیگهای «من» بود!!! یه مجموعه بزرگ برای «من» تلاش میکرد، برای من هر اوضاعی رو متحمل میشد، برای من همه کار میکرد.
هنوز نتونستم در خودم ظاهرش کنم. ببین، هنوزم به نظر من اون جملهها قشنگترین شعرهای جهانن، که رکن عاطفهش قبضهت میکنه. محمود درویش و نزار قبانی جلوش هیچ میشن. خود فصاحت عربی جلوش کم میاره! ولی هنوز نتونستم چشمامو ببندم و تصورش کنم.
میدونی، تو یه عوضی واقعی هستی. الان من ازت فاصله گرفتم و دارم از دور بهتر از همیشه میبینمت. کلیاتتو، جزئیاتتو؛ تو همه چیزو از دست دادی. چشمتو، گوشتو، ذهنتو، دستاتو، پاهاتو؛ همه چیزتو. قلبتو حتی. نمیدونم میشه بهت امیدوار بود یا نه. نمیدونم میشه این حجم از خلأ رو در تو پر کرد یا نه. میدونم داری اذیت میشی. به هر حال حالت عادیش اینه که یا لاس وگاس باشی، یا خودت. تو هیچ جا نیستی عزیز بیچاره من، تو معلقی.
قلبت داره میاد تو دهنت، میدونم. اون شبایی که همه خوابیده بودن و قد یه تیکه از پنجره چندتا ستاره میدیدی تو آسمون فلان فلان شده تهران، بعد در یک آن خودتو کشف میکردی، صدای نفسهای خودتو میشنیدی، و فکر میکردی «تهش که چی»، اون شبایی که از وحشت اشکات در میومدن و حیرت میکردی، نمیدونستی دقیقا چی هستی، نمیتونستی غایت رو درک کنی، نمیتونستی تصور کنی بعدش چی میشه، بعد احساس میکردی از یه ارتفاع سیااااه پرتت میکنن توی خمیدگی فضا زمان، و اون لحظهای که نجاتت میدادن، اون لحظهای که زمزمهها آروم میشدن، اون لحظهای که خوابت میبرد، انگار میخواستن بفهموننت.
داستان چیه ؟ قراره حالت بهتر بشه؟
تو کی هستی؟
در نهایت من و فاطمه نتونستیم مثل اونا باشیم. اون روزی که فاطمه لاک زده بود، ازین برق ناخونا که روشون ستاره متاره داره، میخواستم از خنده بمیرم، ولی به جاش فقط تعجب کردم.
نمیدونم شیمی چرا انقدر غیرقابل تحمله. به طرز غیرقابل باوری فکر میکنم ریاضیمو هفتاد هشتاد میزنم، تو اون فیلمه، د من هو نو اینفینیتی، رامانوجان فرمولهای ریاضی رو میدید، فرمول تعداد افرازهارو نوشته بود، و اون پروفسور هاردی مدام بهش میگفت پروو ایت، ولی رامانوجان اصلا نمیدونست چطوری باید اثباتش کنه. شیمی به چه دردم میخوره؟ چرا نمیشه همه وقتمو بذارم رو ریاضی و باید زور بزنم درصد شیمیمو برسونم به بیست سی؟ آخه انسان اینهمه خنگ؟ داستان چیه؟ ها؟ کلا میخوام پنج فصل شیمی دو و یه فضل اسید و بازو از دوازده فصل بخونم. الحمد لله رب العالمین که تجربی نیستم و شیمی درس اصلیم نیست!
آره، خدایا، بذار یکم از بالا به این بندههای خرخونت نگاه کنم، گرچه میدونم تو هم ترجیح میدی بهشون بگم تلاشگر. ولی خب بذار فکر کنم ریاضیمو هفتاد هشتاد میزنم، لطفا اگه قراره لحظههارو یه جوری ترسیم کنی که از جلسه کنکور میام بیرون و میفتم رو چمنای احتمالی جلو حوزه و فکر میکنم کلا پنج درصد ریاضی زدم، قضیه رو عوض کن. پنج درصد آخه؟ فقط پنج درصد؟
داستان چیه؟
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا