خرید بک لینک

میدانی ملیکا، آن روز که از مدرسه زنگ زدند و گفتند شیمیم را افتادهام، مامان بهم گفت که ارزش هیچ چیز را ندارم. گفت باید در رفتارهایم با تو تجدید نظر کنم. گفت از چشمش افتادهام و یک موجود بی مصرف بهدردنخورم. حتی اگر این حرفها فقط حرف بوده باشند، به عنوان دختری که بیشتر روزهای عمرش را از پدر و «رفیق» محروم بوده، سنگین بود شنیدنشان از مامان. انگار دنیا آوار شد روی سرم. نمیدانستم باید خودم را به کدام در و دیوار بکوبم. نمیدانستم باید چه کنم.

اگر تو برای هدی مادری بودی، که جز قبول شدن توی آن شریف لعنتی، و پزشکی بیپدر بهشتی و حقوق تهوعآور یو تی، آیندهای برایش ترسیم کردی، به او اطمینان دادی که حتی اگر نفر آخر کنکور هم بشود باز دوستش داری، و توانستی به او بفهمانی راههای زیادی برای در راه آمدن هست، من به تو قول میدهم این روزهای هدی شبیه من نخواهد بود و لازم نیست نگران باشی.

آسدمرتضا و چمران را توی سر من نکوب. من لااقل چند سال از عمرم را با اینها نفس کشیدهام و این ادعای گزافی نیست. اما ظرف من پر شده. تنهام؛ یک تنهایی عمیق که با هیچچیز آببندی نمیشود، و زندگیام، خودم، حالم، از حد تحملم بیرون زدهاند. وگرنه توی چروکهای مغز من، تا بوده حرف نو بوده، تا بوده جهان نو بوده، طرح نو بوده.

به جمع احتیاج دارم. به یک جمع بیآفت، و پیدا نمیکنم.

+ شاهد پستهای رگباری هستیم از کسی که از شدت درد، جز به خود پیچیدن، گریه در اتاق تاریک و نوشتن، کار دیگری نمیتواند بکند.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: جمعه 2 تير 1396 ساعت: 23:14

صفحه بندی