عجب بچه جرئتمندی بودهام آن روزها.
الان پوکیدهم. خالی خالی. پوچ پوچ.
آرشیو، شهریور ۹۵ .
بعد کنکور آرامتر که شدم، یک یادداشت مینویسم از بلاگ. بلاگی که الان باید نه ساله میبود. اما، این یک جمله را بگذارید همینجا بگویم، باد کرده توی گلوم.
بلاگرها آدمهای باهوشی هستند. دقیق و باهوش. با کلماتی واقعه را توصیف میکنند که میشود از روش، برای کتابهای تاریخ و روانشناسی، یادداشت برداشت. همه آنچه نوشتهام را وقتی باز نگاه میکنم، الان که مدتها از آن روزها فاصله گرفتهام، میتوانم نام بگذارم. من شهریور نود و پنج، جرئتمند بودهام. جرئتمند یعنی کسی که ترسیده اما شانه خالی نمیکند. کسی که دارد از ترس قالب تهی میکند اما آن در آخر را هم باز میکند. آن راهروی آخر را هم تا انتها میرود. یک راه براش مانده که اگر برود و نرسد، تا ابد حیرتزدهی عالم است، اما آن راه را هم میرود، دعای آخر را هم میخواند، یعنی خیلی ناامید و ترسیدهست، احساس میکند به بنبستترین بنبست دنیا رسیده و از بنبست به بنبست رسیده و هرچه «او» را صدا زده او نشنیده و؛
باز او را صدا میکند..
باز صدات میکنم. باز و باز و باز و باز صدات میکنم.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا