وضعیت بغرنج (؟) تر از این به عمرم ندیده بودم! با سیر صعودی لحظه به لحظه به سمت...
دعا کنید. دعا کنید این وسط لااقل کسی زیر خاک نرود.
+ دفعه اول که به همه گفتم و نشد، این بار تا وقتی از عوارضی قم رد شدم به هیچکس جز فاطمه نگفتم. به فاطمه هم همان صبحی که وسیله جمع کرده بودم و... اما باز نگران بودم. کاری نداشت که! باز کولهام را باز میکردم و همه چیز را میگذاشتم جاش. دو ماه بغض گریه نشده را جمع کرده بودم که باز از خانه مامان جان تا درب هفده چکه چکه نگهش دارم و از در که رفتم حیاط شبستان امام و کسی کاری به گریههام نداشت، بروم بغلِ پناه امن خودم، تمام این مدت را زار بزنم. نشد. رفتم و این بغض دلگیر گلوگیر مضطرب همچنان ماند. شب نوزدهم، هی نگاه میکردم به تک به تک فرازهای جوشن کبیر، به چارتا فرازی که از اولش نخواندم و دوازده تا فراز آخرش که مات شده بودم به زمین و قید مرگ با عزت را هم زده بودم، آخرش از اینکه گریهام نمیگرفت گریه کردم! سر و ته بودم بین آسمان فلانُم و کبریائی او، با عمق شقاوتم کنار آمده بودم، پذیرفته بودم آنکه قرار است بیفتد بین دانه خرابها و بریزد و به سرسلامتی باقی غربال شود منم، و این بار هیچ اتفاقی نیفتاد...
با همه این احوال، دلخوشم که او هست و با کوچکترین تحرکهای نادیده روحم در من میجوشد و در من هست!! در من هست...
خودش همین که میداند چقدر عاشقانه برایش داشتم و خودش همین که میداند روی گرا دادهترین خاکریز عمرم تنها اسمِ زیر لبم بوده و خودش همین که میداند اگر به فکر زیر و رو کردن جهانم چیزی از این دنیا و مردمش طلب ندارم که راحت بمیرم مگر عدالت او را، خودش همین که میداند مرا بس. ما در روزگاری زندگی میکنیم که از کسی که حق ما بود به خون بهای تحمل این وجود دردآور، به همین کم راضی شویم... ما در روزگاری زندگی میکنیم که از آغوشی که حق ما بود، کوتاه بیاییم، بغضمان را بخوریم، آنقدر بخوریم که کنارِ پناه همیشگیمان هم غریبگی کنیم، سر فرو ببریم، باز گریه نکنیم... های! جهان! جهانِ بی علی! آغوش مست کننده او، حق ما بود و، ندااااااریمشششش... خودش همین که میداند آمدهام به طلب کمی از پدرانگیش، همین که اضطرارم را میبیند که از تمامش به دانه خرمایی از دست او راضی شدهام، خودش همین که میبیند کودک بلندپرواز روزهای تنگی تهران، به همین بیچارگی به آسمانهای عاریه کوچک ناآبی بال بسته و آرام گرفته، میفهمد انتهای تقلای من است برای بودن. مطمئنم قبلِ افتادنم از این آسمان، نجاتم هم ندهد، لااقل یک بار طعم بودنش را به چشمهای دلتنگ خسته یکعمرمنتظرم میچشاند...
های! جهانِ بی علی! از حقم به یک جرعه راضی شدم. نمیدهی؟!
+ بد هم باشی، به دلالت «فمن یمت یرنی...» یک بار میبینیش. و شور همین یک بار، من را برای تحمل عذاب ابد جهنم بس.
برچسب:
نویسنده: آرین زارعینیا