خرید بک لینک

۱.

بیشتر از دور روز تحمل شخص ثانی در اتاقم، بس طاقتفرساست.

۲.

انگار اطرافیانم هنوز نخواستهاند با منِ امسالم کنار بیایند. هنوز باورشان نشده. نتایج که بیاید با ابعاد بهدردنخور احمقی از من مواجه میشوند، که خودم تازگیها کشفشان کردهام.

۳.

فاطمه راست میگوید. ما دو تا روی هم معدنهای بزرگ استعداد جهان بودیم، که تلف شدیم. این را توی چشمهاش دیدم. توی چشمهای خستهم دیدم وقتی بعد چندبار بالا آوردن شلنگ را میگرفتم به سرتاپام و توی آینه خلط مبحث اشک و آب را تماشا میکردم روی صورتم.

آره؛ ما معدنهای بزرگ استعدادهای تلفشدهی جهانیم .

۴.

من جمع اضدادم. بسیار خوشبین و بسیار بدبین. هیچوقت بعد هیچ شکستی سر خودم را با جملههای احمقانه کلاه نگذاشتهام. رفتهام توی دل شکست و سر خودم فریاد کشیدهام که لعنتی؛ تو شکست خوردی. بنابراین واکنشهای پس از ناکامیم جملههای امیدوارانه و خود را شکستهبندی کردن نیست.

اما میخواهم بگویم کنکور یک بازی کثیف زشت بود که یک سال عمرم را به گند کشید. لحظهها را، نفسها را، شعرها را.

دلشوره این روزها تا ابد وقتِ تماشا کردن تمام فیلمها در یاختههای بدنم زنده میشود، به یاد روزهایی که تابِ نادیده گذاشتن فیلمهایم را نداشتم و دلم شور تستهای سینماتیک را میزد. تنلرزههای این روزها برای همیشه وقت خواندن همه کتابها در من متولد میشود، به یاد لحظههایی که با وحشتِ سفید ماندن دیفرانسیل خیلی سبز به خودم آمدم، و دیدم پنج ساعت بعدِ لحظهایست که کتاب روی میزم را به قصد تورق برداشتم. اشکهای این یک سال تا همیشه زندگیام هر روز در من به بلوغ خواهند رسید. من هیچوقت این سال کثیف را فراموش نمیکنم. من تنبل نیستم. من ناکار نیستم. من خنگ نیستم. من ناتوان نیستم. من را فقط کوبیدهاند که جام بدهند توی شیشههای کوچک، خشکم کردهاند که بچسبانند روی تخته و بزنند روی دیوار اتاق، و اشاره کنند به عکسم، به رتبهام، به قبولیام توی آن دانشگاه زهرماری. من یک نمونه کوچک بودم، یک کرم، یک پروانه، یک پرنده کوچک که آنقدر خودش را به در و دیوار قفس کوبید که حالا بیجان بیفتد روی دست همه.

حق من زیر پنجاه بود و هست. چه سیصد چارصد بشوم چه هزار چه دو هزار چه پنج هزار، دیگر فرقی نمیکند وقتی زیر پنجاه نیست. هنوز هم زیر فشار دست آن آدمها دارم جان میکنم، جمعبندی میکنم، میخوانم؛ اما جلوی چشمهایشان میمیرم و میخوانم. با چشم اشکی میخوانم. دقیقهای ده بار بالا میآورم و میخوانم. نفسم بالا نمیآید و میخوانم.

لعنتیها! تف به زندگیهای تقلیدی بهدردنخورتان. زندگیای که توش ارزشهای بیارزشتان، و معیارهای مضحکتان، رتبهی یک آزمون سر تا پا اشکال است که استعداد در آن جایی ندارد و صرفا سنجش یک اسبدوانی برای خرخوانیست. من -رتبهام هرچه بشود- در این قالب احمقانه نگنجیدم. خواستم بگنجم، نتوانستم. خودتان را و معیارهایتان را و ارزشگزاریهایتان را گل بگیرند. گل.

۵.

نه که نخواهم، نمیتوانم به اتفاقهای خوب فکر کنم. در عین حال ناامید نمیشوم. به طرز احمقانهای ناامید نمیشوم.

برچسب: نویسنده: آرین زارعی‌نیا تاريخ: سه شنبه 13 تير 1396 ساعت: 17:55

صفحه بندی